برای معلمی دلسوز
امشب پیامی از یک دوست برای من رسید:
مقدمه_1: در طول زندگی ام، به هنگام رشد، آن هم در بحبوحه جوانی و جویای نام و کنجکاوی و ایده آل نگری، به محل های زیادی سرک کشیدم و کتابهای متنوعی را نگاه کردم و اساتید زیادی را شناختم (هرچند مطمئن ام که عمیق نیاموخته باشم) ، همین مسائل باعث شده درباره موارد مختلفی بنویسم. آنچه می دانم را با آنچه شنیده یا دیده یا خوانده ام مخلوط کنم و محصول جدیدی به نام «نوشته های ثانیه» یا دیگر وبلاگهایم (که دیگر نیستند) شکل بگیرد تا به مسائل و مواردی اینجا لینک بدهم و اشاره کنم یا کپی پیست کنم.
مقدمه_2: روند رو به رشد آدمی، سیر و صعود فراوانی دارد. نوشته هایی که روزگاری برایش جان میداد، ممکن است در آینده برای مبارزه با آنها، جانش را هم بدهد. سیر تکامل، همیشه بر یک مدار نیست که فقط سیر صعودی داشته باشد.
مقدمه_3: نویسنده به هنگام نوشتن، مسئول است. در هر محیطی که زیست داریم، تنفس میکشیم و نقشی و تاثیری داریم، ما مسئولیم. اینجا وبلاگ است، جایی که برای نوشتن یک جوان تازه تنفس، شکل گرفته بود. تلاش داشته، مسئول باشد و آنچه درست میداند، بیان کند. اما به هر حال وبلاگها حال و هوای شخصی و جوانی خویش را هم دارند. «خودمانی تر از مکتوبات» هستند
مقدمه_4_نهایی: اینجا در پی اعلام برائت نیستم. اصلا مخاطب خاصی ندارم که اعلام برائت کنم. جرمی هم مرتکب نشده ام، فقط خواستم برای دلم خودم (مثل همیشه و گذشته) بنویسم که سجاد، تو همیشه مسئول نوشته های خود هستی، اما نه نوشته ها و دیدگاه های قبلی خودت.

مثل یک انسانی که در کوره راه های خطرناک و سرگذرهای پرخطر، مسیری را می پیماید، جوانی را طی کرده و در حال زندگی ام. هر چه بیشتر به «تنهایی» و «تنهایی خود خواسته» ام فکر میکنم، به همه اقدامات و تصمیماتی که گرفته ام، می بینم «نقش ِ خواندن و نوشتن» بیشترین و مهمترین نقش را داشته اند و اساسی ترین کمک ها را به من کرده اند
بارها در نوشته هایم، از نتوانستن یا نخواستن گرفته ام،
بارها نوشته هایم با اشک همراه بوده، اشک شوق یا دلشکستگی یا غربت و...
بارها و بارها و بارها، فقط با نوشتن آرام شده ام و دوباره به زندگی برگشته ام
هر چند هیچ وقت علمی ننوشته ام و ادعایی هم ندارم، اما توانسته ام برای از دنیای خودم، بیرون بروم و دنبال خود ِ خودم بروم. و هنوز هم در ابتدای راهم. مخاطب حرفهای من، خودم هستم. برای دلم و برای افکارم نوشته ام و می نویسم، اما گاهی همراهی هم که میابم، خرسند میشوم.. هرچند میدانم، همراهی اش، خاص است، نه مداوم و نه همیشگی.
نتیجه گیری: من با گذشته ام فرق دارم. همانطوری که آینده ام متفاوت از امروزم خواهم بود. خودم من هم وقتی آرشیو وبلاگ را مرور میکنم و به ویژه دلنوشته هایم را می خوانم، انگار به سخنان شخض دیگری گوش میدهم. گاهی جالب، گاهی تلخ، گاهی شیرین، گاهی همدلانه و گاهی متضاد.
و یک سوال مهم که در پایان به ذهنم می رسد:
مسئولیت نوشته های قبلی من با کیست؟
.
ایده: «بورس نقاش ها و نقاشی ها» یا «گذرگاه هنر»
ارسال کردم. ایده ای که در خصوص خیابان انقلاب تا ولیصعر و پتانسیل ها و فرصت هایی که دارد، میگوید می توانیم با محترم دانستن هنر و هنرمندان به ویژه در عرصه نقاشی، یک «گذرگاه هنر» یا «خیابان نقاشی» یا «بورس نقاش ها و نقاشی ها» راه اندازی کنیم.
ایده را ارسال کردم، متن را هم عینا کپی کردم و فرستادم. (شاید بهتر بود برای محیط تلگرام، کمی ویرایش شده باشد).
بازخوردهای جالبی داشت، بسیاری تعریف کردند و مرحبا و آفرین و وری گود! ارسال کردند و گفتند که ناب است و برای دیگران هم ارسال خواهیم کرد. دوستانی هم تکراری دانستند و دوستی هم برای مطرح کردن در شهرش اجازه می گرفت و حتی وقتی من در گوگل جستجو کردم دیدم در سایتهای دیگر هم نقل شده است و.....
خلاصه اینکه، باور دارم ایده، همانند یک اندیشه است، روان و جذب کننده و حساس.
روان، چون به آسانی در همه جا نشر می شود
جذب کننده، چون به زودی با کم و زیاده هایی توسط دیگران در تلاش برای تکمیل شدن است
و حساس، چون به سادگی خواهد مُــرد. اگر درجایی و زمانی درست نشود، ایده به خاموشی میرود
برای من، ارسال ایده و این فرصت بینی، سوار شدن بر افکار عمومی موجود در فضای مجازی موبایلی، بود. دوست دارم اگر این اندیشه، میتواند برای عده ای، هنری و فرهنگی مفید باشد، بتواند با «خواسته جمعی ِ مردم» امکان تحقق پیدا کند و رشد کند و ماندگار شود.
کاش امکانی وجود داشت که بتوانم رشد و افول و نظرات پیرامونش را رصد کنم و ببینم.
سایت وب یاد یک از سایت های خیلی خوب آموزش مبتنی بر ویدیو به زبان فارسی است. گاه به گاه در دوره های آموزشی آنلاین این سایت شرکت میکنم. یکی از دروسی که در آن شرکت کردم این بود:
آموزش های فراوان یادگیری اندک (دکتری شیری)
این دوره رایگان است شما هم میتوانید با ثبت نام در سایت آن را ببینید
دکتر به خوبی به موضوع «انباشتگی اطلاعات» پرداخته است و تلاش دارد مخاطب را هشیار کند که در این دام نیافتد. اما من در طول درس یک سوال به ذهنم رسید و آن را نوشتم که هنوز پاسخی به آن داده نشده است. دقت که میکنم می بینم هنوز با این سوال درگیرم
سوال من این بود:
سپاس از استاد عزیز. در درس سوم پیرامون «انباشتگی اطلاعات» به نظرم بحث خیلی کوتاه و به زور تمام شد! ای کاش کمی بیشتر به آن پرداخته میشد یا حداقل در وب یاد بعدی مثلا با عنوان «بخش دوم - آسیب ها و عواقب انباشتگی اطلاعات» در حد دو یا سه دقیقه به آن پرداخته میشد.
من عادت به یادداشت برداری از مطالب آموزشی دارم؛ الان و در پایان که مرور می کنم ، در بخش «منابع یادگیری» این احساس را دارم که تمرکز آقای شیری بیشتر آموختن «پای درس اساتید» و کلاس های درس حضوری و سمینارها متمرکز بود ، به نظرم حوزه آموختن از طریق کتابها به صورت خاص ، به عنوان یکی از اصلی ترین و اصولی ترین شیوه های آموختن، بررسی و تحلیل نـشد. من استنباط کلی از محتوای ارایه شده را در حوزه آموزش مکتوب به کار خواهم برد، اما ای کاش، کمی بیشتر و دقیق تر به این موضوع پرداخته می شد.
سوالی هم در پایان دارم، جناب شیری عزیز، آیا خط سیری برای آموختن وجود دارد. تخصص، حاصل ِ تداوم در مسیر است، اما گاهی در مسیر تغییراتی همانند خودآگاهی رخ می دهد که مجبور به تغییر مسیر یا افزایش خطوط ِ سیر خود هستیم، که تغییر مسیر، شروع دوباره با همه چالش هاست و ورود به سایر حوزه ها به صورت همزمان، کاهش بهره وری یا هدر رفت منابع را در پی دارد. چگونه خط سیری انتخاب کنیم؟ تداوم چه تعبیری دارد؟ با رشد و آگاهی ضمن مسیر چه باید کرد؟
...
امروز که نظر خودم را دوباره خواندم، احساس کردم این مسئله همچنان چالش جدی من هست و گرفتار آن هستم. راه حلی علمی برای این موضوع به نظرم فقط «عملگرایی» است. جواب دیگری تا کنون برای آن پیدا نکرده ام.
امیدوارم کارشناسان علوم انسانی و رفتاری برای چنین چالش هایی (که شاید بتوان چالشهای نهان نامید) به صورت کاربردی راهکاری ارائه نمایند.
امروز در خیابان انقلاب تهران، در حال قدم زدن تا انتشاراتی دلخواهم در حوزه روانشناسی بودم برای خرید یک کتاب ، کتابی که قرار است با یک دوست خوب هر دو با هم شروع به خواندنش کنیم. در بین راه، هنرمندی را دیدم که کنار خیابان در این فصل سرد نشسته و با عکسی که یک مشتری(!) یا همان سفارش دهنده تابلو هنری، به او داده در حال ترسیم کردن چهره 3 دوست درکنار هم است.
ایستادم و مشغول نگاه شدم و به ریزکاری هایی که با مداد بر روی چهره ها داشت پیاده می کرد، خیره شده بودم. قبلا هم از این سفارش ها داده ام و کارهایی گرفته ام، این بار هم دلم خواست همراه ِ کتاب، عکس نقاشی شده اش را هم ارسال کنم. فکر کردم سورپرایز ِخوبی باشد.
هنرمند مشغول نقاشی شد و من محو تماشای هنرنمایی اش. از طرفی سوز سرمای ساعت 21 شب هم داشت قالب میشد اما او کارش را با تمرکز بالایی انجام میداد، در بین کار نمی خواستم حواسش را پرت کنم اما سوالی پرسیدم:
شما که چنین رخ های زیبایی برای دیگران میکشی، برای کسانی که برای دلشان یا عشقشان و یا خاطره های خوششان تصویر زیبایی می خواهند، آیا برای خودت و دلت و عشقت کشیده ای؟
- مگه میشه آدم برای دلش کار نکنه و بی عشق کاری رو انجام بده. آره، منم برای عشق ها و علایقم نقش زدم. کار بدون دل و علاقه اصلا پیش نمیره، به ویژه در حوزه هنر.

نقاش عزیز که آخرین نقاشی امروزش را برای من کشید و بعد وسایلش را جمع کرد و باهم رفتیم
پاسخش به اندازه کافی برام جالب و کافی بود. پاشدم و قدم زدم تا کارش رو انجام داد و آخرش هم واسه جزییات چهـره، نظراتی دادم و فکر میکنم در کل نیم ساعت شد. بعد هزینه، چون آخرین مشتری بودم، باهم تا دم مـترو آمدیم.
در بین راه، گله مند بود از بچه های شهردای و سد معبر، می گفت نه تنها نـمی گذارند بنشینیم و کار کنیم ، حتی برای بلندکردنمان هم با توهین رفتار می کنند. کلی دغدغه داشت که به من می گفت و قدم می زدیم
در آخر، حرفی زدم و ایده ای به نظرم رسید که فکر می کنم قابلیت اجرایی شدن دارد، گفتم :
اگر من شهردار بودم یا مسئولیتی در این شهر داشتم، حدفاصل میدان انقلاب تا چهار راه ولعیصر را «گذرگاه هنر» و «هنر خیابانی» نام گذاری می کردم. یک بورس ِ هنری.
در تمام این خیابان، هنرمندان حق بساط کردن و گوشه ای را اشغال کردن داشتند، حق داشتند بنشینند و بوم نقاشی یا برگه نقاشی خود را کنار خیابان پهن کنند و شروع به کار نمایند.
هم برای دلشان نقاشی کنند و هم برای دیگران.
پس از مدتی میشد گذرگاه هنر، چندین مزیت و فایده می تواند داشته باشد:
امشب، حس ِ رخ ِ کشیده شده، بیشتر از کتاب ِ خریده شده، در دل ِ من نشسته است. احساس رضایت بیشتری دارم.
صفحه سفیدی که فقط با یک رنگ ِ سیاه و تنها با یک قلم، به زیبایی هرچه تمام، تصویری رویایی از یک انسان ساخته است. بسیار ساده اما عمیق. کاش میشد دوتا از این تصویر داشتم، یکی برای خودم و برای همه روزهای آینده ام که بیانگر حس ِ خوب ِ امشب باشند، و دیگری در دست ِ دوستی که شریک این حس و احساس من خواهد بود.
پی نوشت اول: من همچنان به طور جدی به ایده خودم ایمان دارم و آنرا اجرایی میدانم. به نظرم بتوان اینکار را انجام داد و از قابلیت هایش برای حوزه شهری، اجتماعی، گردشگری، فرهنگی و... استفاده کرد.
پی نوشت دوم: شاید این نوشته را پس از بازنویسی برای یکی از روزنامه ها و یا سایت های خبری ارسال کنم و دیگران را در این ایده و نوع نگاه سهیم کنم، شاید اجرایی شد.
امشب برای اولین بار به پارک روبه روی خانه مان رفتم. واقعا احتیاج به قدم زدن و فکر کردن داشتم.
قبل از ورود به پارک، متوجه شدم این اولین باری هست که به اینجا می آیم، تازه به این محله آمده ام. در طی حدود 3 هفته گذشته این اولین باری بود که برای قدم زدن در پارک، از خانه خارج می شدم
این مسئله کمی بیشتر برایم جدی شد، و دو سوال اساسی از خودم پرسیدم
برای سوال اول، جمع و جور کردن خانه، غریبه بودن با محیط، درگیری های متنوعی که این روزها داشتم به ذهنم رسید و اما برای سوال دوم، وقت بیشتری اختصاص دادم و شروع به طرح محاسبه کردم.
من برای اینکه در این خیابان باشم و نزدیک این پارک:
داشتم واقعا به این مسئله فکر میکردم که چرا من این هزینه را کرده ام اما از آن استفاده نمی کنم. فکر میکنم این مدل فکر کردن، بیشتر از هر توصیه پزشکی و سلامتی برای پارک رفتن و مزایای قدم زدن و گاهی ورزش کردن برای کارآ باشه و من بابت این «هزینه خاموش» از پارک رفتن لذت ببرم.
البته هزینه ها همیشه مالی نیستند که با اسکناس اونها رو جمع و تفریق و محاسبه کرد
به این مدل هم میشه فکر کرد یعنی این مدلی تقسیمش کرد:
گاهی هم هزینه ها را میشه به این شکل تقسیم کرد:
اما میشه این «هزینه کردهای بدون استفاده» را در سایر ابعاد زندگی فردی و اجتماعی هم دید. یعنی وقتی بیشتر دقت می کنم می بینم ماها بیشتر دلمون می خواد هزینه کنیم تا استفاده کردن و بهره مند شدن ؛ یا شاید هم بجای اینکه دلمون بخواد ، متوجه هزینه کردهامون نیستیم.
مثالهای به ذهنم می رسه:
* هزینه ای که مردم ایران برای شکل گرفتن این قانون اساسی پرداخت کردند، اما از همه پتانسیل های موجود اون استفاده نمی شه!
* هزینه ای که (پول-زمان) برای رفتن به دانشگاه و کلاس آموزشی پرداخت می کنیم، اما استفاده کافی از محیط آموزشی نمی بریم!
* هزینه زمانی و انرژی که گذاشته ایم و وارد مهمانی شدیم، اما به جای لذت بردن از اون فضا و فرصت، سرمون تو گوشی و شبکه های اجتماعی هست و اصلا استفاده ای از خوبی های کنار هم بودن نمی کنیم
* هزینه کردم برای خرید کتاب، اما هیچ وقت مطالعه نــشده! بدون استفاده
* هزینه کردم، ضرر دادم و دستم داغ شده و تجربه کسب کردم، اما هیچ استفاده ای نمی کنم، باز هم تکرار و تکرار.
و کلی مثال های دیگه.
و این بود قصه پارک رفتن من، پارکی که هزینه اش را داده بودم :)
پی نوشت1: فکرنمی کنم همه ما مثل هم فکر کنم، من گاهی مدل نگاهم به اطرافم اینطوری هست. اما واقعا همیشه با هزینه کردن و دو دوتا چهارتا کردن مسائل و روابط خودم رو نمی سنجم. اما اینکه به پارک سرکوچه این شکلی نگاه کنم رو دوست دارم
پی نوشت2: من افکارم رو به اشتراک میگذارم. همین. با نوشتن، یاد میگیرم. اینجا فقط دارم یاد میگیرم، قصد و تلاش من یاد دادن نیست، مشق شب هست و بس.
پی نوشت3: تمام نوشته های من در وبلاگ ثانیه با برچسب « دلنوشته ها » دسته بندی شده اند. البته این نوشته با برچسب « آبلیمو - نکته ها » هم دسته بندی شد.
در متمم بحث جالبی پیرامون خرید درمانی مطالعه کردم. خرید درمانی ، راهکاری برای بهبود ناراحتی و افسردگی؟ بحث از آنجایی برای من شیرین تر و دلچسب تر شد که خودم در چند روز گذشته درگیرش شدم و آن را به نوعی تجربه کردم.
در این نوشته ، خردید درمانی را از ابعاد مختلف مرور کرده و دلایلی برای مفید بودنش می آورد. این مطلب را میتوانید در سایت متمم به آدرس www.Motamem.org مطالعه کنید.
و دیدگاه من درباره موضوع این بود:
من طی دو هفته گذشته دقیقا این احساس را از طریق خرید کردن داشتم، اتفاقا قبل از مطالعه این مطلب، در مورد تاثیر بسیار ویژه خرید کردن به برادرم داشتم صحبت می کردم.
تجربه من در خرید درمانی اخیر : به دلیل فشردگی بین از حد کارها، عموما به هیچ عنوان به صورت مداوم وقتی رو برای لذت بردن از خرید کردن نمی برم، با گزینش چند فروشگاه برای محصولات مورد نیازم، این کار رو انجام میدادم، اما دو هفته گذشته با جابجایی خانه و نشناختن محلیت مغازه های اطراف و نیاز زیادی که به بسیاری از وسایل لازم داشتم، کارم رو برای 10 روز تعطیل کردم و فقط اختصاص دادم به خرید و چینش وسایل منزل و.... .
اعتراف میکنم که خرید کردن برای من احساس فوق العاده ای ایجاد کرد. با تغییر نقطه کانونی تمرکزم بر خرید وسایل مورد نیاز و قدم زدن بین مغازه ها برای جنسی با کیفیت و قیمتی مناسب، به این لذت تداوم و دامنه می بخشیدم و بسیار هم راضیم. فکر میکنم حتما پس از این برنامه خریدکردن را باید حداقل هفته ای یکبار برای خودم داشته باشم.
چهار نکته هم برای موضوع خرید دارم:
لیست خرید حتما آماده کنید ، یا در ذهن مواردی که باید تهیه شوند را در نظر بگیرید. خرید کردن هرچه پیش آید خوش آید اصلا مناسب یست و عموما افراد متضرر می شوند
پول محدود برای همان خرید را همراه داشته باشید. داشتن کارت الکترونیک با میزان اعتبار مالی زیاد، وسوسه انگیزترین شکل ممکن برای خرید کردن است که خرید را از حالت منطقی خارج می کند
برای لذت بیشتر از خرید، اولین گزینه ممکن را انتخاب نکنید، بگردید. فکر میکنم گردشی کردن خرید و سنجش قیمت ها و کیفیت ها علاوه بر خاصیت درمانی بیشتر، حس خوب بیشتر، دقت در خرید را هم افزایش میدهد
و نکته آخر اینکه برای خرید کردن تنها نروید، یک دوست و همراه داشتن، بهتر است. لذت گفتگو کردن و نظرسنجی از او و در میانه خرید نوشیدنی خوردن و مرور خاطرات میتواند یک خرید را دلچسب تر کند.
.
پی نوشت: مرور (نوشتن یا گفتگو) آنچیزی که مطالعه می شود، به تثبیت مطالب آموخته شده ما کمک میکند. این حسی بود که بعد از نوشتن این مطلب به ذهنم رسید.
پی.نوشت دوم: برای احترام به محتوای تولید شده توسط گروه متمم، تمام ریز اشاره هایی که به این مبحث شده بود را حذف کردم و فقط دیدگاه خودم را نگه داشتم.
چند شب پیش خواب جالبی دیدم و البته جالب تر از اون اتفاقی بود که دم دمای صبح برام افتاد.
خواب دیدم یه ماشین شاسی بلند خیلی باکلاس دارم که دزد اومد اونه ازم دزدیه، و کابوس های بعدی و استرسی که تو خواب بهم وارد شد، از خواب پریدم، ساعت 0530 صبح بود، چند دقیقه داشتم عصه میخوردم که یهوو به خودم اومدم و گفتم که آقا تو که اصلا ماشین نداری، تو اصلا ماشین شاسی بلند تو عمرت نداشتی، بگیر بخواب
دوباره خوابیدم با این پیش فرض که خواب بود، من که ماشین شاسی بلند ندارم.
اما استرس ماشین نداشته ای که دزدیده شده تقریبا تا ساعت 0610 که بیدار بشم باهام بود، هرچند وسط خواب یهو بیدار میشدم و به خودم تلقین می کردم که داداش بخواب، خواب بود، تو اصلا ماشین نداری و نداشتی. اما بی فایده بود. توهم ِ ماشین نداشته دزدیده شده تا خود صبح خواب منو ازم گرفت.
فردا صبحش به همه تعریف می کردم و می خندیدم. یکی دو روز هم مطلبی واسه خنده داشتم.
اما امروز کمی جدی تر شدم روی این موضوع، به نظرم من توی بقیه مسائل دنیای واقعی خودم هم برای «از دست داده هایی» غصه می خورم و فکر میکنم و درگیر میشم که اصلا از اولش برای من نبوده و احتمالا هیچ وقت هم نخواهد بود. یعنی یک مدل توّهمِ خودساخته که ذهن باور کرده و داره غصه میخوره براش! و البته خیلی بدتر از اون اینه که داره برای این از دست دادن فرضی، برنامه ریزی میکنه و دنبال جبران اونهاست!! و این یعنی از دست دادن منابع موجود و فرصت های جدید
دوستی که من برای خودم میدانستمش! شرکتی که من توهمِ مشارکت درآن داشتم، کیسی که (فقط) من مناسب ازدواج میدانستمش، کمکی به فردی که هیچ مسئولیتی در قبالش ندارم اما بیشتر از توانم میخواهم خوب باشم ، احترام بی موردی که از دیگران انتظار داریم و هزاران مورد دیگر
فکر میکنم به راحتی نباید غصه خورد. برای غصه باید دلیل محکمی بتراشیم که لااقل غصه خوردن و تو لک رفتن توجیه داشته باشد
بعد از مدتها دوباره قصد دارم ثانیه رو ادامه بدم. به بهانه های مختلف و شکل های مختلف، قصد دارم بنویسم ، بعد از این همه وبلاگ نویسی، واقعا به این نتیجه می رسم که هنوز مبتدی ام و ابتدای راه.
دیروز یکی دوتا از برچسب های مطالب را پاک کردم، خود محتوا را نه، اما برچسب محتوا را پاک کردم. سالهای آینده، حتما باید آنها را مرور کنم و بیشتر پی به نواسانت فکری خودم ببرم.
امروز با برادرم گفتگو می کردم، از مسیری می گفتم که طی شد تا به نوشته ها و اساتید امروزی خودم برسم و چه وقتهایی تلف شدند تا امروز هر چیزی را نخوانیم و ندانیم.
بعدش اینجا با مرور ثانیه به مدل نوشتاری خودم فکر میکردم، هرچند حنس بیشتر نوشته های من دلنوشته است و تجربیات شخصی و حتی گاهنوشته است و از یک مدل خاصی پیروی نمی کنه، اما به نظرم در بعضی موضوعات بایستی بهتر عمل میکـردم و «ساختاریافته تر» می نوشتم، نه برای اینکه منبعی بشم برای دیگران، نه، بلکه خودم تمرین نوشتن داشته باشم. همین.
امیدوارم در ادامه توان این کار رو داشته باشم.
بعد از سالها تلاش برای یاد گرفتن، درس و کلاس و مشق و مدرسه و دانشگاه، و پای درس اساتید بزرگ نشستن، کتاب و مجله و موضوعات مختلف خواندن، رسیدیم به استادی بزرگ که فعلا در او مانده ام و همچنان پای بندش
می خواهم آرزویی تلخ بکنم.
میخواهم آرزو کنم که روزی بتوانم از او بگذرم و راهی شوم و دوباره جریان ِ ابهام آلود آموختن و کشف کردن را پیگیری نمایم. این آرزوی تلخ، آرزو و رویای یک معلم بزرگ هم هست. کسی که میخواهد شاگردانش از او پیشی بگیرند
را می توان در متمم (محل توسعه مهارتهای من) بهتر شناخت و از او آموخت.
پ.ن: بعد از 20 ماه ، این شروع خیلی خوبی بود. معرفی یک انسان بزرگ.
هر فـردی در دوره ای زندگی، بحـران و بزنگاهی را سپری می کند. برخی از این بحران ها عمومیت دارند مثلا یا بلوغ و یا انتخاب همسـر و فرار از بیکاری و مرگ عزیزان و .....
اما گاهی این تجربه ها، عمومیت نداشته و مختص ِ همه نیست اما از ارزش بحرانی و خاص بودنش کاسته نمی شود. اما باید برایش راهی یافت و خلاص شد. وگرنه خودخوری و خودآزاری و دیگرآزاری و درگیرشدن در این وادی و واماندن از مابقی مسیرهای زندگی و ضربه های پنهان و آشکار دیگر، لطمات بسیار عظیم تری بر انسان خواهند گذاشت. پس آنها را دریابید و راهـی برایشان پیدا کنید
نمی توانم مثال بزنم! فقط اینکه خود و ثانیه های بحـرانی زندگی تان را با "راهی" یا "راه درویی" دربیابید و آرامش یابید.
ضمنا ؛ هرگز به اين فكر نكن كه در برابر فاجعه اي كه هنوز اتفاق نيفتاده، چگونه بايد عزا بگيري. یعنی اگر نیست و ندارید چنین مسائلی، آسوده باشید و لبخند فراموش ِ لبانتان نشود.
شاد و سرافراز باشید
وقتی که فشردمش به آغوشم تنگ
لرزید دلش، شکست و نالید که: آخ...
ای شیشه ، چه میکنی تو در بستر سنگ؟
کارو
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد -- حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد ؟
نیست دیگر به خرابات،خرابی چون من -- باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد ؟

خستگی ِ زیاد اما لذت بخشی دارد ؛ کاری که دوست داری
خستگی ِ شیرین چون عسل ، کوفته چون یک مجاهد و شاد چون شادی ایمان!
همسو بود ارزشها و علاقمندیها و آرزوهایش ، با کاری که انجام میــدهد
یک نوع ِ خوشبختی و لذت بردن از کائنات است.
اگر اینطور نیست، بدانید که درخت نـیستید!! حرکت کنید به سویش.
شاد باشید و خنــدان دوستان عزیز