ایده: «بورس نقاش ها و نقاشی ها» یا «گذرگاه هنر»
امروز در خیابان انقلاب تهران، در حال قدم زدن تا انتشاراتی دلخواهم در حوزه روانشناسی بودم برای خرید یک کتاب ، کتابی که قرار است با یک دوست خوب هر دو با هم شروع به خواندنش کنیم. در بین راه، هنرمندی را دیدم که کنار خیابان در این فصل سرد نشسته و با عکسی که یک مشتری(!) یا همان سفارش دهنده تابلو هنری، به او داده در حال ترسیم کردن چهره 3 دوست درکنار هم است.
ایستادم و مشغول نگاه شدم و به ریزکاری هایی که با مداد بر روی چهره ها داشت پیاده می کرد، خیره شده بودم. قبلا هم از این سفارش ها داده ام و کارهایی گرفته ام، این بار هم دلم خواست همراه ِ کتاب، عکس نقاشی شده اش را هم ارسال کنم. فکر کردم سورپرایز ِخوبی باشد.
هنرمند مشغول نقاشی شد و من محو تماشای هنرنمایی اش. از طرفی سوز سرمای ساعت 21 شب هم داشت قالب میشد اما او کارش را با تمرکز بالایی انجام میداد، در بین کار نمی خواستم حواسش را پرت کنم اما سوالی پرسیدم:
شما که چنین رخ های زیبایی برای دیگران میکشی، برای کسانی که برای دلشان یا عشقشان و یا خاطره های خوششان تصویر زیبایی می خواهند، آیا برای خودت و دلت و عشقت کشیده ای؟
- مگه میشه آدم برای دلش کار نکنه و بی عشق کاری رو انجام بده. آره، منم برای عشق ها و علایقم نقش زدم. کار بدون دل و علاقه اصلا پیش نمیره، به ویژه در حوزه هنر.

نقاش عزیز که آخرین نقاشی امروزش را برای من کشید و بعد وسایلش را جمع کرد و باهم رفتیم
پاسخش به اندازه کافی برام جالب و کافی بود. پاشدم و قدم زدم تا کارش رو انجام داد و آخرش هم واسه جزییات چهـره، نظراتی دادم و فکر میکنم در کل نیم ساعت شد. بعد هزینه، چون آخرین مشتری بودم، باهم تا دم مـترو آمدیم.
در بین راه، گله مند بود از بچه های شهردای و سد معبر، می گفت نه تنها نـمی گذارند بنشینیم و کار کنیم ، حتی برای بلندکردنمان هم با توهین رفتار می کنند. کلی دغدغه داشت که به من می گفت و قدم می زدیم
در آخر، حرفی زدم و ایده ای به نظرم رسید که فکر می کنم قابلیت اجرایی شدن دارد، گفتم :
اگر من شهردار بودم یا مسئولیتی در این شهر داشتم، حدفاصل میدان انقلاب تا چهار راه ولعیصر را «گذرگاه هنر» و «هنر خیابانی» نام گذاری می کردم. یک بورس ِ هنری.
در تمام این خیابان، هنرمندان حق بساط کردن و گوشه ای را اشغال کردن داشتند، حق داشتند بنشینند و بوم نقاشی یا برگه نقاشی خود را کنار خیابان پهن کنند و شروع به کار نمایند.
هم برای دلشان نقاشی کنند و هم برای دیگران.
پس از مدتی میشد گذرگاه هنر، چندین مزیت و فایده می تواند داشته باشد:
- پتانسیل جذب گردشگر داخلی و خارجی داشت. گردشگرانی که برای دیدن این خیابان و یا حتی سفارش ِ یک کار نقاشی، آنجا حاضر می شدند
- برای هنر خیابانی و هنرمندان که قشر ضعیف و کم درآمدی هستند، محل خوبی برای هنرنمایی و کسب ِ درآمد ایجاد میشد
- تبلیغ ِ خوبی برای هنر بود. مردم این شهر، با دیدن این صحنه ها، از لذت ِ آن بهره مند می شدند و چه بسا طرفداران بسیاری پیدا می کرد، مردمی که می آموختند و سپس شبها در خانه بوم نقاشی رو به روی خود می گذاشتند و به هنرنمایی و تمرین مشغول می شدند. چه بار ِ معنوی و ارزشمندی به شهر و آینده این اجتماع به یادگار می رسید
- هنر نقاشی، خاصیتی با عشق هم دارد. عموم افرادی که از جای جای شهر و یا مسافرینی که مراجعه می کردند برای عشق و علاقه شان، درخواست هنری داشتند و عکس ِ رخ ِ یاری به یادگار می بردند.
- آرام آرام محلی میشد برای صدور ِ هنر و سوغاتِ هنری. نقاشی های قاب شده ای که برای همیشه یا سالهای بسیار طولانی قلم زنی میشد، و در دیوار خانه های مختلف نصب میشد.
- و هزاران فایده و مزیت دیگر !
امشب، حس ِ رخ ِ کشیده شده، بیشتر از کتاب ِ خریده شده، در دل ِ من نشسته است. احساس رضایت بیشتری دارم.
صفحه سفیدی که فقط با یک رنگ ِ سیاه و تنها با یک قلم، به زیبایی هرچه تمام، تصویری رویایی از یک انسان ساخته است. بسیار ساده اما عمیق. کاش میشد دوتا از این تصویر داشتم، یکی برای خودم و برای همه روزهای آینده ام که بیانگر حس ِ خوب ِ امشب باشند، و دیگری در دست ِ دوستی که شریک این حس و احساس من خواهد بود.
پی نوشت اول: من همچنان به طور جدی به ایده خودم ایمان دارم و آنرا اجرایی میدانم. به نظرم بتوان اینکار را انجام داد و از قابلیت هایش برای حوزه شهری، اجتماعی، گردشگری، فرهنگی و... استفاده کرد.
پی نوشت دوم: شاید این نوشته را پس از بازنویسی برای یکی از روزنامه ها و یا سایت های خبری ارسال کنم و دیگران را در این ایده و نوع نگاه سهیم کنم، شاید اجرایی شد.






.
مفهوم "ثانيه" همان "نَفَس" است!