اولین روز بارانی را به خاطر داری؟


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

 

 

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود


و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد

.

و

و

و

و

چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم

.

.

.

.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم

تنها برو

شریعتی

بالاخره دلمان شکست ...


بالاخره دلمان شکست ...

بالاخره دانستیم گوهر که در دست داریم را چند می خرند و چند می ارزد

بالاخره آنچه فکر نمی کردیم شد

و بالاخره یک تجربه تلخ بر دیگر تجربه هایمان ثبت شد


قبل از اینکه برم سر اصل مطلب ، حرف های قبلی که در این وبلاگ نگاشته ام را مرور می کنم. حرف هایی که زدم و کارهایی که انجام دادم تا چنین اتفاقی نیافته اما حقیقت هیچ وقت پشت ابر پنهون نمی مونه و گذر زمان تمام کجی ها و پوشش های فریب و دروغ رو و کج فهمی ها رو صیقل میده و حقیقت رو شفاف می کنه

اما من به خریت و نفهمی خودم اذعان میکنم ، به اینکه چرا همیشه حرف دل و عاطفه ام بر منطق ام می چَـربد و من خام این دل صاحب مرده می شوم

.{دوستانی که وبلاگ و نوشته این حقیر را مرور می نمایند ، من معذرت می خواهم از این طرز نوشتن و این ادبیات -  اما این نوشته ها برای سکنی دلم در قاب آرامش است ؛ تا که بعدها به هنگام مرور به خودم بخندم و تجربه ها را مرور کنم و کژ روی هایم را بخوانم }


نمی دونم بعد از این ، اگر «ثانیه» و «دفترچه خاطراتم» نباشد ، باید چه کنم !؟





بخش اول



در این بخش ابتدا نوشته های قبلی ام را مرور می کنم تا حالی تازه کنیم و بهتر قضاوت کنم
اما ای کاش دفترچه خاطراتم را هم می توانم به زبان بیاورمتا این معرکه گرم تر بشه
برخی از نوشته ها هم در قسمت «زندگینامه» وبلاگ درج شده و فعلا طبقه بندی شده هست و رمزنگاری شده و نمی تونم اونها رو از حالت رمز خارج کنم (فعلا)

و اما شروع ماجرا :

* راست میگن ک همه چی با یک نگاه شروع شد - برای ما هم یک اتفاق بود و یک نگاه

* این دوستی به رفاقت تبدیل شد و شراکت بیشترش کرد

و ...

* در  چرخش سخت روزگار در پيچ گرفتاري ديگران   پرسیدم که با اينكه من در ايجاد گرفتاري براي خود بي تقصيرم (يا بهتره بگويم در حد 20 درصد مقصرم – بگذار در اين تصميم گيري بي تقصير نباشيم) اكنون با چرخش سخت روزگار در پيچ گرفتاري ايجاد شده توسط ديگران چه كنم !؟

* در   خيلي مهمه كه بتوني درست تصميم بگيري   حرف های بالا تکرار شده و تاکید بر تصمیم گیری منظقی و عقلی در قبال همه

* در  منتظر تلنگر مجنونی !؟     از اینکه کسی هست کنارم اما من مجنون منتظر لیلی واقعی خودمم

* در  رفاقت ، صمیمیت ابتدایی و چرایی خودمانی شدن نامناسب !؟ از خودمانی شدن نامناسب

* در نه بلبل نه طوطی - فقط خودت !  بر بی تاثیری حرفهایم و اینکه دیگر اظهار نظری درباره اش نداشته باشم

* در  دوست من ... دوستت دارم   اظهار نظر صریح و پوست کنده

* در مکتوب کردن زندگی در موقعیت های مختلف - اکنون در ثانیه = نگارش نوین زندگینامه  ؛؛ تنها دلیلم برای این کار ، کارها و رفتار و گذران زندگی ام با او بود .. خواستم برای همیشه یادم بماند

* در  باور کن دوستت دارم - این به خاطر خودته !   دلایلم برای نقد و توصیه کردن ها و یاددادن های زیادی که از من دلخور میکنه همه رو

* در  خدا ثانیه را دوست ندارد !  نوشتم ، بله نوشتم خدا ثانیه را دوست نـدارد ، اما آتش زیر خاکستر این موضوع او بود

* در  ( . )  گفتم که ای دوست من نمی گویم دوست جدید پیدا نکن، اما دوستان قدیم را فراموش نکن

* در    دل و دل دادگی - دوستی و دوست داشتن ، بی دلی و دودلی   باز هم از او بود ؛ از تجربه های گذشته یاد کردم و ترسم ازتکرار تاریخ ... و تاکید بر دوستی بر اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط و اینکه «شرط دل دادن دل گرفتنه   ،    وگرنه    ،     یکی بی دل می مونه ، اون یکی دو دل»


* در  
حزب باد هستم - یک اعتراف  می نوشتم که نمی تونم به حرفهام پایبند باشم و هرکجا که یار میلش کشد ؛ همانجا روانیم


*  در 
برایت ...   برایش دعاهایی کردم.. از ته دل


* در 
بازم تصمیم گرفتم قشنگ زندگی کنم ، قشنگ و قشنگ   نوشتم که  « دوست داشتن دل می خواد نه دلیل ، دوست دارم از ته دل بی دلیل »  برای همین هم دوباره شرع کردم به از ته دل رفاقت


* در 
دلتنگی   رک و راست گفتم که .. دلم برات تنگ شده


* در 
نوشته هایی از جنس خودمانی (!)   در باره اش نوشتم که  :: چقدر سخته رفیقی که می خوای همه چیزتو باهاش درمیان بزاری ؛همیشه حرف دلتو پیشش بزنی؛ همیشه باهاش باشی ؛ و همیشه و همیشه دوست داری ببینیش و باهاش حرف بزنی ؛اما اون .... ؛اما اون نمی دونه ؛نمیتونه که بدونه ؛ چون درک این موضوع رو نداره- همین


* در 
من هم بازی خوبی برات نیستم  نوشتم که بالاخره فهمیدم که  من «هم بازی» خوبی برات نیستم - اصلا خسته ام - بیشتر باید فکر کنم

* در 
خیلی عجیبه !؟  پرسیدم که   ؛  چی میشه وقتی کسی رو که خیلی دوست داری می بینیش ، غم های دلت تازه میشه !؟

*  در 
دوست داشتن و اذیت کردن  هم پرسیدم  نمی دونم چه حکمتیه ، کسی رو که زیاد دوست داری ،، بیشتر اذیتش می کنی !؟


* در 
غریب است دوست داشتن...   هم بیان شد که « تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند »


* در حرف دل به روش رمز گذاری شده !؟   هم همچنین حرفهایی برای گفتن بود که نتونستم و به روش رمز شده نوشتم . کلی حرف تو هر نقطه نقطه اش هست اما حیف که کسی بجز خودم نتونست اونها رو گوش بده

*  در    حرفهایی برای نگفتن  نوشتم ؛ چون دیگه احساس می کردم نمیشه حرف هایی رو زد و خویشتن را سبک ساخت

* در 
سرانجام درست خواهد شد  دانستم که دیگر حرفهایم اثری نداشته و نخواهد داشت . گذر زمان و سکوت و روال زندگی همه چیز رو درست خواهد کرد و ما بی خودی الملک ها (خودم و خودم) الکی داریم غاز می چرانیم و غلو می کنیم . حار بی حاصل ، عمر بی برکت


* در    
یک دوست ...    دوباره خریت زد به سرم ؛ دلم تنگ شده بود و می خواستم خودم رو خالی کنم و شرحی بنویسم در این قضیه ؛ نوشتم که :: روز از نو روزی از نو


* در   درشتی و نرمی با هم بهست  فکر می کردم که دل بر عقل غالب است و توان اعتدال گرایی در من نیست ؛ نوشتم تا شاید بتوانم حد اعدال را رعایت کنم و بر طبل ِ افراط یا تفریط نکوبم


*  در    دوست داریم تا دوست ؛؛ زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ...     آخرین قدم برای تصمیم بود . به ارزش خودم و جایگاه ِ دلم پی بردم. تفال بر حافظ را هم نوشتم و تایید کردم . و اینکه در دم ِ آخر مونس و منجی نـدارم به عنوان دوست

.
.
.
.

از کوزه همان تراود که در اوست ، نوشته های بالا تنها گزیده ای از « آتش زیر خاکسترمان» بود ؛  از وقت هایی که گذاشتیم ، از فکر هایی که کردیم و تصمیم هایی که گرفتیم و در آخر به ریش خودمان خندیدیم
آنچه که یادم می آمد را به خط کردم و سان دیدم از نگاره های دلم . مرور کردم و بر اشتباهاتم مهر تایید زدم ؛ و اکنون و در این پست که کارد به استخوان رسیده ، می خواهم همه چیز را تمام کنم. و بنشینم و نظاره گر باشم که چه بود چه هست چه شد و چه خواهد شد (!)






بخش دوم


مثل اینکه حافظ هم حسابی ما رو دست خوش ِ حرف هاش قرار داده ، توی پست قبل ( ***) وقتی داشتم  حرف هام رو می نوشتم ؛ از حافظ نامه تفالی برام زدند ؛ الان هم وقتی تصمیم گرفتم این مطلب رو بنویسم ؛ یه تفال دیگه بدین شرح
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
...
تا زمانی که اراده خود را محکم نکنی به مقصود نخواهی رسید، امید به خداوند تو را یاری خواهد کرد.
شک و تردید را از دل خود بیرون کن و هر چه پیش آید خیر تو در آن است

با مثالی می خواهم روی حرف را باز کنم ؛ برای درک بهتر و « هم ذات پنداریتان» :

سالها پیش به اتفاق و قضاوقدر روزگار درّی و سنگی گران بها پیدا کردیم و در دست گرفتیم و سفت چسبیدیمش . فکر می کردم که سنگی گران بها و یکتا پیدا کرده ام ؛ که هیچ کس آن را نـدارد و هیچ کس هم نمی تواند بهایش را بپردازد. روز گار سپری می شد و عقربه های ساعت که گویی در ماراتن دو شرکت کرده اند ، آفتاب زندگی را تند و تند غروب و طلوع می کردند. سالها با این سنگی که سفت در بر گرفته ایم زندگی کردیم که نکند آسیب ببیند ، آب و نان و دانش کم باشد ، آینده و روزگارش خراب نشود.

به هرکجا می رسیدیم با افتخار به همه نشان می دادیمش و پــُزش را می دادیم که ما داریم و شما {فکر} نکنم داشته باشید. دیگر آنقدر تعریفش را پیش همگان کرده بودیم که وقتی یادمان می رفت سنگ را به همراه خودمان ببریم ، یا از غافله مان عقب می افتاد همه آنهایی که ندیده بودندش می گفتند : این سنگ سجاداست ها (!)

چه فکر هایی که برای خودش و آینده اش نکردیم و چه نقشه هایی که نکشیدیم و چه بهاهـایی که پرداخت نکردیم ، سنگ مان می ارزید به برادر و پدر و مادر و خانواده مان ، نه که آنها را نخواهیم نه ؛ چون همه فکر و ذکرمان شده بود ، بقیه رفته بودند ردیف های آخر اولویت زندگی و این شده بود سرآمدشان

دیگر دوست نمی نامیدمش و می گفتم «رفیق» و این اواخر «داداش» (!!) هر چی برخی دوستان آگاه هم تلنگر می زدند که آقا سجاد بی خیال ، پُـزشو نده ؛ همه سنگ گران بها دارند ولی آتش زیر خاکسترشان را رو نمی کنند تو یکی فقط نیستی که ؛؛ به کتمان نمی رفت که نمی رفت

گاهی سنگ سنگینی میکرد ؛ گاهی نمی آمد ؛ گاهی گاز می گرفت گاهی بی محلی می کرد ، همه را به جان خریده بودیم. یه وقت بدون اینکه بدونیم و بفهمیم ترک برداشت {و من خودم را هزار بار سرزنش کردم که چرا نفهمیدم} و خلاصه یه دل که چه عرض کنم صد دل سیر گریه کردیم ؛ رفتیم زیر بغلش و کمکش کردیم و یا علی گفتیم ، یه یاعلی به درازای شمال تا جنوب ایران  و یا .... ؛؛ بازم طرد شدیم و بی معرفتی دیدیم و این دل صاحاب مرده نذاشت که سنگ رو رها کنم ؛ دوباره با همه کژی و راستی قبولش کردیم و گذاشتیم به حساب «شناخت بیشتر» و بی خیال و روز از نو روزی از نو

مثل همیشه مثل مادری مهربان ؛ مثل برادری محکم ، مثل خواهری دلسوز ، مثل پدر مدیر ، سعی کردم باشم و حضورم محسوس و مفید باشه .. بلکه از اینها که نام بردم هم بهتر و شدیدتر

روزگار چرخید و ما دستهامون بسته شد به درازای یک ماه بابرکت ، چشم به راه سنگمون بودیم که زنگی پیامی و نوایی ؛؛ رسم ما این بود که با دود به هم پیام بدیم ، من تو طرف خودم یک جنگل رو به آتیش کشیدم و نمی دونستم که اون طرف ها که سنگم زندگی می کنه ، چوب پیدا می شه یا نه .. دیدم نه ، اون طرف ها رسم دود کردن وجود نداره یا بهتره بگم «فراموش شده» ؛

چشمامون باز شد ؛ زخم های کهنه هم دهن باز کردن ؛ به ترک های ریز روی دل هم فشار اومد ؛ احساس کردم که داره دلم میشکنه ، بازم اومدم و «همچو مادری مهربان» سنگ رو بغل کردم ، گفتم نه امکان نداره.

اما واقعیت این بود که چشمهام باز شده بود و دیگه داشتم میدیدم

یه چیزی دیدم که شوکه شدم ؛ دیدم همه از این سنگ من دارند ، همه به مقدار و بهای سنگ من در اختیار دارند ؛ اصولا کلمه «سنگ من» از بیخ و بن وریشه اشتباه بود. تازه بهای سنگ هم زیاد نبود ، بردمش بازار عقل و خرد ، دیدم که نمیشه باهاش چیزی خرید. و فقط هست و از همه دردناکتر و سخت اینکه دیدم سنگ، یه سنگ دیگه بغلشه و سخت مشغول ... و من در این مدت در خواب و رویا ، در آرزوهای پوچ و بی انتها

دیگه سنم بالا رفته بود ، می تونستم توی خودم بریزم و نگم و سکوت کنم ، می تونستم ببینم آشکارا سنگ { نه سنگ من } گاهی هست گاهی نیست و اصولا میلش همه جه می کشه ..  ولوم صدای توصیه هایی که نمی شنیدم  رفت بالا و دیدم ای دل غافل ، من کجا و اون کجا  ؛ اصلا فریاد زدم : این جا کجاست !؟

.
.
.
.
دلم به آرامی و بی صدا شکست ، نه بغضم ترکید و نه صدایم بیرون آمد
سکوت ، تاریکی و دیگر هیچ .

.




بخش سوم


همه حرفهایی که مشد زد را در بخش اول و دوم نوشتم ، نوع نوشتن و مثالهام رو نمی دونم چطور هست و به ذائقه شما خوش می آید یا نه ، اما در یک دید کلی این ها را که نوشتم حرف دل بود و شما به اندازه خودتان خریدارش باشید. درسته گنگ نوشتم ، اما پیام کلی رسید

البته بگم که نیازی نیست منو نصیحت کنید ، راه بهم نشون بدید و یا ناسزا بگویید

من به حق این سنگ هم احترام می گذارم ، تصمیماتش و تفکرش هم الان کاملا برام محترمه ؛ و این رو می دونم که من اشتباه کردم و یک طرفه تند رفتم. یکطرف رو سنگین کردم و چشمام بسته شد. الان هم دارم توون همونو میدم

تجربه توی هر سنی هست ، تلخ یا شیرین ؛ و من همیشه از این موضوع استقابل کردم. الان هم بعد از این قضیه هیچ گاه و هیچ گاه دراین باره سعی می کنم پایم را از گلیمم بیرون بگذارم

دیگه افراط و تفریط نمی کنم ، حد اعتدال که مولا علی(ع) اونو شرط عقل دونستند رو در قبال همه و همه کاری رعایت می کنم. دیگه فکر نمی کنم که کاش مثل «لاله و لادن» بودیم و همیشه حتی شده به اجبار کنار هم باشیم ، دیگه فکر نمی کنم که ...
هست اما معمولی و مثل همه و در کنار همه .


روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد


بی خیال سرم درد گرفت باز هم ..
شاید نتونستم آخر مطلب رو جمع کنم ، اما برای خودم مهم بود که برای همیشه مکتوب وسندش کنم


نمی دونم روزگار در مورد کسایی مثل من چه تصمیم هایی خواهد گرفت اما
اما شما حرف ما رو گوش بدید .. می گن بزرگترین درس تاریخ اینه که کسی از تاریخ درس نمی گیره
تا کسی برات نمیره ، براش تب نکن
...والسلام


.

دوست داریم تا دوست ؛؛ زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ...

این حرف دل است ؛ گنگ می گویم زیرا ...


توی زندگی مون اگر سعی داشته باشیم که سیاهی لشکر نباشیم و سیاه نمایی نکنیم

و واقع بین و واقع نما باشیم ؛ بهتر از «مصلحت جویی و مصلحت خواهی های یکطرفه است»


اگر مخاطب و دوست شما واقعا بدونه که شما چی هستید و کی هستید ؛ و شناخت واقعی از شما به دست بیاره ، مطمئنا با آرامش خاطر بیشتری به شما تکیه خواهد کرد و رابطه تان عمیق تر خواهد بود

اولش ناراحت کننده است که بدونیم دوستی که دوستش داریم 40 درصد از اون چیزی هست که فکر می کردیم، اما این درجه بندی و شناخت واقعی در بلند مدت و در برابر همگان بسیار مفید و موثر خواهد بود . روابط شیرین و دو طرفه ایی با آگاهی کافی و هم سطح بهتر از برخی دورویی هاست

قبول دارم که آدمی ناشناخته است و آن کس که ادعای مرام و معرفتش که می شود ؛ در دم ِ آخر ممکن است جا بزند و آن کس که هیچ وقت بهش توجه نمی کردیم ؛ در مشکلاتمان منجی مان باشد ؛؛ این یک شاید و ممکن است و بدان نمی توان تکیه کرد

آدم و دوست خوب ِ خوب ؛ همیشه خوب است. ما که دیده ایم و چشیده ایم (هرچند کم)
و انتظاری بی جاست که از همه اطرافیانمان چنین خواستی داشته باشیم


دیشب بعد از کلی مرور دوستان و زندگی ، ساعت 03:00 بود که خوابم برد
به حرف یکی از دوستانم فکر می کردم  که چنین اتفاقی برایش افتاده بود ( با این فرض که به 115 اورژانس دسترسی ندارم + در شهر خودم زندگی نمی کنم که از خانواده خودم کمک بگیرم یا اینکه نمی خواهم آنها بدانند و نگرانم شوند) داشتم فکر می کردم اگر من الان دچار بیماری شدیدی شوم یا نیاز به کمک رسانی و دست یاری آنی داشته باشم آن هم این وقت شب ، با کدام یک از دوستانم تماس بگیرم؟!؟
دوستی که اَه و اَخ به زبان نیاورد و مشتاقانه ، چون که من فقط از او کمک خواسته ام ؛ دست یاری ام گیرد
متاسفانه دراین مرور و خم و چم ِ انتخاب برای تماس ؛ تقریبا هیچ کس را نتوانستم 100 درصد انتخاب کنم

برای خودم و زندگی ام بسیار تاسف خوردم . هیچ وقت چنین احساسی به من دست نداده بود
( به قول این بچه ها : خواستم داد بزنم پیشی بیا منو بخور !؟!؟ )
نمی خواهم دنیایم را تیره و تار نشان بدهم ، هرگز چنین چیزی نبوده و ان شاءالله نخواهد بود

خواستم یه شبیه سازی بکنم تو شرایط خاصی که مدنظر خودم هست ؛ که متاسفانه سربلند بیرون نیامدم و شاید بهتره بگم دوستانم سربلند بیرون نیامده اند (!؟) اما نه مطمئنم که این بازخورد برخوردهای من در زندگی ام بوده و هست.
.
.
.
شاید باورتان نشود اما همین الان در حین نوشتن این متن ؛ حافظ نامه ایرانسل برایم تفالی به حافظ زده و چنین ارسال کرده :
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چارسو ببست
.
نسنجیده و بدون اندیشه دست به کاری نزن زیرا به بن بست خواهی خورد
فریب دوستان ظاهری خود را خورده ای اما مطمئن باش که با لطف خداوند
راه چاره ایی برای باز خواهد شد

برای خود من که بسیار تعجب برانگیز بود..هم محتوا و هم وقت ارسال این پیام !؟
.
.
.
قرار نیست دیگر با دوستانمان دوست نباشیم و خیلی از عواطف و رفتارهای انسانی و عالی سفارش شده را فراموش کنیم. بلکه باید صعه صدر داشته باشیم و با گشاده رویی و محبت ؛ بذر محبت بکاریم  و میوه حاصله و خشنودی بچینیم
اما حرفم با کسانی از جنس خودم هست که خوشبختانه بسیاری از حرف های دلشان در چهره شان وجود دارد و دورویی محض نیستند..وقتی از کسی ناراحتی زود میگویی، وقتی خوشحالی بیرون میریزی و به وقتش هم کاسه صبرت لب ریز می شود و گولّه آتیش ، خیلی وقتها هم سنگ صبور ؛؛ همانطور که در ابتدای متن بیان شد

دوستانتان را در دل و نهانتان اولویت بندی کنید ، قول الکی ندهید و اعتبار کاذب نتراشید
اگر مرد و مردانه برای کسی پشت شده ای بگو و اگر نیستی هم بگو ؛ تخمی ایست بد مزه ولی میوه ای صداقت دارد و آخری شیرین
از دوستان هم اعتبارسنجی کنیم خودمان را بد نیست؛ اگر اهل تشخیص صداقت و چاپلوسی هستیم وگرنه هیچ ماست فروشی نمی گوید ....


::: در یک دوست... نوشته بودم که روز از نو روزی از نو ؛ اما الان دیگه اونطور نیست - جالبه برام
::: پیرامون سلسله گفتمان های کوچک قبل عارضم خدمت دوستان که : بگی نگی داره درست میشه
::: تو این حس و حال که باشی، مرور دفترچه خاطرات خیلی حال میده، بهتر میشناسی خود و خودش را

سفرنامه پزشک ایرانی به قاره سیاه: قحطی زدگان سومالی، چگونه با لب‌های تشنه سر به سجده می‌گذارند

دردناکترین صحنه از یک آواره آن بود که می‌گفت: نزدیک دویست کیلومتر را با پای پیاده با چهار فرزندم حرکت کردم و هنگامی که به اردوگاه رسید، تنها یک فرزند پسر هفت ساله برایش مانده بود و در حالی که اشک می‌ریخت، می‌گفت: از تشنگی و گرسنگی، یکی پس از دیگری در آغوشم جان دادند و هر کدام را در مسیر‌های گوناگون دفن کردم و اکنون با تنها بازمانده‌ام به اینجا رسیدم. می‌دانید فرزند هفت ساله چه بر دست داشت؟ لوح چوبی قرآن. می‌دانید پدر فرزند از دست داده چه کرد؟ سجده شکر.

ادامه نوشته

شیر دره پنجشیر ؛ احمد شاه مسعود همراه عکس و تصاویر مرتبط

دره زیبای پنجشیر که نام آن نه تنها برای افغان‌ها بلکه برای بسیاری از جهانیان به واسطه مقاومت‌های بزرگمرد افغانستان احمدشاه شاه مسعود شناخته شده است، آماده برگزاری دهمین سالگرد آن شهید بزرگ می‌شود.

این دره با کوه‌های سر به فلک کشیده پر از برف، صخره‌های بزرگ، شیب‌های تند و رودخانه خروشان خود، مناظر چشم‌اندازی را پدید آورده که چشم هر بیننده ای را می‌نوازد. پنجشیر در فاصله 120 کیلومتری کابل و بین دو شاخه جنوبی هندوکش واقع شده است.

ادامه مطلب

ادامه نوشته

درشتی و نرمی با هم بهست

درشتی و نرمی با هم بهست

چو فاصد که جراح و مرهم نهست

فاصد: رگزن



ترک عادت موجب مرض است قبول ، اما یک مثلی هم داریم : ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است

یکسری محاسبات در خلال آرامشی موقتی به دست آورده ام ؛ کمی همت می خواهد و دل سنگی


بالاخره درست میشه !؟

علل تمایل برخی مخاطبان به شبکه های ماهواره ای


اکنون نزدیک هفده سال از تصویب قانون «ممنوعیت به کارگیری تجهیزات دریافت ماهواره» در مجلس پنجم می گذرد. در زمان تصویب این قانون، شاید بر بام کمتر از یک درصد خانه ها، شاهد بر پا بودن دیش های دریافت برنامه های ماهواره ای بودیم؛ اما اکنون کمتر ساختمانی در تهران، شهرستان ها و حتی این روزها روستاها دیده می شود که بر بام خود، پیدا و پنهان از یک یا چند دیش ماهواره استفاده نکرده باشند. این در حالی است که سیاست جمع آوری تجهیزات ماهواره توسط نیروی انتظامی هم هرچند بنا بر دستورالعمل قانون بوده، در عمل، نشان داده که کارساز نبوده است.


اما علت چیست و چه چیز باعث می شود که مردم به رغم آگاهی از اینکه استفاده از دستگاه های دریافت برنامه های ماهواره ای، خلاف قوانین و مقررات جاری کشور است، همچنان نسبت به آن علاقه مندند تا جایی که در سال های اخیر، این تمایل همواره روبه رشد بوده و آخرین آمارها ـ که به طور غیر رسمی از زبان مسئولین کشور جاری می شود ـ آمار استفاده 60 درصدی مردم از این ابزار رسانه ای را در سطح کشور بیان می دارد.


در این نوشتار، تلاش خواهیم کرد با یک نگاه واقع بینانه، پاسخ این پرسش را جستجو کنیم؛ پرسشی که بی گمان در ذهن بسیاری از افراد متبادر شده و البته تا کنون پاسخ های بسیاری هم به آن داده شده، ولی در بیشتر موارد، پاسخ های ارایه شده یا تا حد زیادی از انصاف به دور بوده و یا اینکه بیانگر همه واقعیت نبوده است.

ادامه مطلب

ادامه نوشته

تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی، به نام تخت جمشید + ساخت پاسارگاد

در یکم خرداد ماه سال جاری، مطلبی با نام «تاریخ‏سازی جریان انحرافی از موضوعی انحرافی، به نام تخت جمشید» در پایگاه تحلیلی ـ تبیینی برهان منتشر شد. نویسنده آن با دلایلی ابتدایی که پیش از این از سوی «ناصر پورپیرار» طرح شده و بارها مورد انتقاد قرار گرفته بود، به اثبات این مدعا پرداخته که «چگونه متخصصان تاریخی فرستاده شده از سوی دانشگاه‌های غرب (در اینجا دانشگاه شیکاگو) با جعل و دروغ درباره تاریخ پیش از اسلام ایران و دستکاری و فریب در ابنیه تخت جمشید و ساختن داستان‌های خیالی درباره آن زمینه‌های فریب بخشی از جامعه را فراهم آورده‌اند».

نویسنده این مطلب، در بخش دوم یادداشت خود با نام «پاسارگاد ساخته یهودیان یا ایرانیان؟» که در تاریخ هشتم خرداد ماه منتشر شد، ادعا کرده که «آستروناخ در فاصله سال‌های 1340 تا 1343 در مجموعه پاسارگاد، کاخ‌هایی ساخت و آن‌ را به کوروش هخامنشی در 2500 سال پیش نسبت داد تا به این شخصیت مورد علاقه یهودیان هویّت تاریخی مادی و قابل اثبات بخشد».

ادامه نوشته

عادت

عادت کردن هم خوبه هم بد

یکی از اخلاق های بدی که دارم این هست اگر چیزی (یا کسی ، روشی ، حرفی و یا ...) برام عادت شد

به طور طبیعی عادی میشه و از او حساسیتش می افته یا کم میشه


خطرناکه و مفید ..

یک دوست ...


به نام خدا



امروز می خواهم یکی از قصه های کتاب زندگیمو براتون بنویسم

چون کلمات قاصراند از تصاویر کمک می گیرم

...

ادامه نوشته

سرانجام درست خواهد شد

سرانجام درست میشه

لفظی هست که این اواخر با دلایلی که خود میدانم بیشتر استفاده میکنم

البته ناگفته نماند ؛ گذر زمان خیلی از واقعیت ها را رو خواهد کرد




نمی دونم چرا علاقه پیدا کردم به خلاصه نویسی !؟