در این بخش ابتدا نوشته های قبلی ام را مرور می کنم تا حالی تازه کنیم و بهتر قضاوت کنم
برخی از نوشته ها هم در قسمت «زندگینامه» وبلاگ درج شده و فعلا طبقه بندی شده هست و رمزنگاری شده و نمی تونم اونها رو از حالت رمز خارج کنم (فعلا)
و اما شروع ماجرا :
* راست میگن ک همه چی با یک نگاه شروع شد - برای ما هم یک
اتفاق بود و یک نگاه
* این دوستی به رفاقت تبدیل شد و شراکت بیشترش کرد
و ...
* در
چرخش سخت روزگار در پيچ
گرفتاري ديگران پرسیدم که
با اينكه من در ايجاد گرفتاري براي
خود بي تقصيرم (يا بهتره بگويم
در حد 20 درصد مقصرم – بگذار در اين تصميم گيري بي تقصير نباشيم) اكنون با
چرخش
سخت روزگار در پيچ گرفتاري ايجاد شده توسط ديگران چه كنم !؟* در
خيلي مهمه كه بتوني درست
تصميم بگيري حرف های بالا تکرار شده و تاکید بر تصمیم گیری منظقی و عقلی در قبال همه
* در
منتظر تلنگر مجنونی !؟ از اینکه کسی هست کنارم اما من مجنون منتظر لیلی واقعی خودمم
* در
رفاقت ، صمیمیت ابتدایی و
چرایی خودمانی شدن نامناسب !؟ از خودمانی شدن نامناسب
* در
نه بلبل نه طوطی - فقط
خودت ! بر بی تاثیری حرفهایم و اینکه دیگر اظهار نظری درباره اش نداشته باشم
* در
دوست من ... دوستت دارم اظهار نظر صریح و پوست کنده
* در
مکتوب کردن زندگی در
موقعیت های مختلف - اکنون در ثانیه = نگارش نوین زندگینامه ؛؛ تنها دلیلم برای این کار ، کارها و رفتار و گذران زندگی ام با او بود .. خواستم برای همیشه یادم بماند
* در
باور کن دوستت دارم - این
به خاطر خودته ! دلایلم برای نقد و توصیه کردن ها و یاددادن های زیادی که از من دلخور میکنه همه رو
* در
خدا
ثانیه را دوست ندارد !
نوشتم ، بله نوشتم خدا ثانیه را دوست نـدارد ، اما آتش زیر خاکستر این موضوع او بود
* در (
. ) گفتم که ای دوست من نمی گویم دوست جدید پیدا نکن، اما دوستان قدیم را فراموش نکن
* در
دل و دل دادگی - دوستی و
دوست داشتن ، بی دلی و دودلی باز هم از او بود ؛ از تجربه های گذشته یاد کردم و ترسم ازتکرار تاریخ ... و تاکید بر دوستی بر اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط و اینکه
«شرط دل
دادن دل گرفتنه ، وگرنه ، یکی بی دل می مونه ، اون یکی دو دل»
* در حزب باد هستم - یک اعتراف می نوشتم که نمی تونم به حرفهام پایبند باشم و هرکجا که یار میلش کشد ؛ همانجا روانیم
* در برایت
... برایش دعاهایی کردم.. از ته دل
* در بازم
تصمیم گرفتم قشنگ زندگی کنم ، قشنگ و قشنگ نوشتم که « دوست داشتن دل
می خواد نه دلیل ، دوست دارم از ته دل بی دلیل » برای همین هم دوباره شرع کردم به از ته دل رفاقت
* در دلتنگی رک و راست گفتم که .. دلم برات تنگ شده
* در نوشته
هایی از جنس خودمانی (!) در باره اش نوشتم که :: چقدر سخته
رفیقی که می خوای همه چیزتو باهاش درمیان بزاری ؛همیشه حرف دلتو
پیشش بزنی؛ همیشه باهاش
باشی ؛ و همیشه و
همیشه دوست داری ببینیش و باهاش حرف بزنی ؛اما
اون .... ؛اما اون نمی
دونه ؛نمیتونه که
بدونه ؛ چون درک این
موضوع رو نداره- همین
* در من
هم بازی خوبی برات نیستم نوشتم که بالاخره فهمیدم که من «هم بازی» خوبی برات نیستم - اصلا خسته ام - بیشتر باید
فکر کنم
* در خیلی
عجیبه !؟ پرسیدم که ؛
چی میشه وقتی کسی رو که
خیلی دوست داری می بینیش ، غم های دلت تازه میشه !؟
* در دوست
داشتن و اذیت کردن هم پرسیدم نمی دونم چه حکمتیه ، کسی رو که زیاد دوست داری ،، بیشتر
اذیتش می کنی !؟
* در غریب
است دوست داشتن... هم بیان شد که « تمامیِ قصه هایِ عاشقانه،
اینگونه به گوشمان
خوانده شدهاند »
* در
حرف
دل به روش رمز گذاری شده !؟ هم همچنین حرفهایی برای گفتن بود که نتونستم و به روش رمز شده نوشتم .
کلی حرف تو هر نقطه نقطه اش هست اما حیف که کسی بجز خودم نتونست اونها رو گوش بده
* در
حرفهایی
برای نگفتن نوشتم ؛ چون دیگه احساس می کردم
نمیشه حرف هایی رو زد و خویشتن را سبک ساخت
* در سرانجام
درست خواهد شد دانستم که دیگر حرفهایم اثری نداشته و نخواهد داشت . گذر زمان و سکوت و روال زندگی همه چیز رو درست خواهد کرد و ما بی خودی الملک ها (خودم و خودم) الکی داریم غاز می چرانیم و غلو می کنیم . حار بی حاصل ، عمر بی برکت
* در یک
دوست ... دوباره خریت زد به سرم ؛ دلم تنگ شده بود و می خواستم خودم رو خالی کنم و شرحی بنویسم در این قضیه ؛ نوشتم که :: روز از نو روزی از نو
* در
درشتی
و نرمی با هم بهست فکر می کردم که دل بر عقل غالب است و توان اعتدال گرایی در من نیست ؛ نوشتم تا شاید بتوانم حد اعدال را رعایت کنم و بر طبل ِ افراط یا تفریط نکوبم
* در
دوست
داریم تا دوست ؛؛ زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ... آخرین قدم برای تصمیم بود . به ارزش خودم و جایگاه ِ دلم پی بردم. تفال بر حافظ را هم نوشتم و تایید کردم . و اینکه در دم ِ آخر مونس و منجی نـدارم به عنوان دوست
.
.
.
.
از کوزه همان تراود که در اوست ، نوشته های بالا تنها گزیده ای از « آتش زیر خاکسترمان» بود ؛ از وقت هایی که گذاشتیم ، از فکر هایی که کردیم و تصمیم هایی که گرفتیم و در آخر به ریش خودمان خندیدیم
آنچه که یادم می آمد را به خط کردم و سان دیدم از نگاره های دلم . مرور کردم و بر اشتباهاتم مهر تایید زدم ؛ و اکنون و در این پست که کارد به استخوان رسیده ، می خواهم همه چیز را تمام کنم. و بنشینم و نظاره گر باشم که چه بود چه هست چه شد و چه خواهد شد (!)
مثل اینکه حافظ هم حسابی ما رو دست خوش ِ حرف هاش قرار داده ، توی پست قبل ( ***) وقتی داشتم حرف هام رو می نوشتم ؛ از حافظ نامه تفالی برام زدند ؛ الان هم وقتی تصمیم گرفتم این مطلب رو بنویسم ؛ یه تفال دیگه بدین شرحمرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
...
تا زمانی که اراده خود را محکم نکنی به مقصود نخواهی رسید، امید به خداوند تو را یاری خواهد کرد.
شک و تردید را از دل خود بیرون کن و هر چه پیش آید خیر تو در آن است
با مثالی می خواهم روی حرف را باز کنم ؛ برای درک بهتر و « هم ذات پنداریتان» :
سالها پیش به اتفاق و قضاوقدر روزگار درّی و سنگی گران بها پیدا کردیم و در دست گرفتیم و سفت چسبیدیمش . فکر می کردم که سنگی گران بها و یکتا پیدا کرده ام ؛ که هیچ کس آن را نـدارد و هیچ کس هم نمی تواند بهایش را بپردازد. روز گار سپری می شد و عقربه های ساعت که گویی در ماراتن دو شرکت کرده اند ، آفتاب زندگی را تند و تند غروب و طلوع می کردند. سالها با این سنگی که سفت در بر گرفته ایم زندگی کردیم که نکند آسیب ببیند ، آب و نان و دانش کم باشد ، آینده و روزگارش خراب نشود.
به هرکجا می رسیدیم با افتخار به همه نشان می دادیمش و پــُزش را می دادیم که ما داریم و شما {فکر} نکنم داشته باشید. دیگر آنقدر تعریفش را پیش همگان کرده بودیم که وقتی یادمان می رفت سنگ را به همراه خودمان ببریم ، یا از غافله مان عقب می افتاد همه آنهایی که ندیده بودندش می گفتند : این سنگ سجاداست ها (!)
چه فکر هایی که برای خودش و آینده اش نکردیم و چه نقشه هایی که نکشیدیم و چه بهاهـایی که پرداخت نکردیم ، سنگ مان می ارزید به برادر و پدر و مادر و خانواده مان ، نه که آنها را نخواهیم نه ؛ چون همه فکر و ذکرمان شده بود ، بقیه رفته بودند ردیف های آخر اولویت زندگی و این شده بود سرآمدشان
دیگر دوست نمی نامیدمش و می گفتم «رفیق» و این اواخر «داداش» (!!) هر چی برخی دوستان آگاه هم تلنگر می زدند که آقا سجاد بی خیال ، پُـزشو نده ؛ همه سنگ گران بها دارند ولی آتش زیر خاکسترشان را رو نمی کنند تو یکی فقط نیستی که ؛؛ به کتمان نمی رفت که نمی رفت
گاهی سنگ سنگینی میکرد ؛ گاهی نمی آمد ؛ گاهی گاز می گرفت گاهی بی محلی می کرد ، همه را به جان خریده بودیم. یه وقت بدون اینکه بدونیم و بفهمیم ترک برداشت {و من خودم را هزار بار سرزنش کردم که چرا نفهمیدم} و خلاصه یه دل که چه عرض کنم صد دل سیر گریه کردیم ؛ رفتیم زیر بغلش و کمکش کردیم و یا علی گفتیم ، یه یاعلی به درازای شمال تا جنوب ایران و یا .... ؛؛ بازم طرد شدیم و بی معرفتی دیدیم و این دل صاحاب مرده نذاشت که سنگ رو رها کنم ؛ دوباره با همه کژی و راستی قبولش کردیم و گذاشتیم به حساب «شناخت بیشتر» و بی خیال و روز از نو روزی از نو
مثل همیشه مثل مادری مهربان ؛ مثل برادری محکم ، مثل خواهری دلسوز ، مثل پدر مدیر ، سعی کردم باشم و حضورم محسوس و مفید باشه .. بلکه از اینها که نام بردم هم بهتر و شدیدتر
روزگار چرخید و ما دستهامون بسته شد به درازای یک ماه بابرکت ، چشم به راه سنگمون بودیم که زنگی پیامی و نوایی ؛؛ رسم ما این بود که با دود به هم پیام بدیم ، من تو طرف خودم یک جنگل رو به آتیش کشیدم و نمی دونستم که اون طرف ها که سنگم زندگی می کنه ، چوب پیدا می شه یا نه .. دیدم نه ، اون طرف ها رسم دود کردن وجود نداره یا بهتره بگم «فراموش شده» ؛
چشمامون باز شد ؛ زخم های کهنه هم دهن باز کردن ؛ به ترک های ریز روی دل هم فشار اومد ؛ احساس کردم که داره دلم میشکنه ، بازم اومدم و «همچو مادری مهربان» سنگ رو بغل کردم ، گفتم نه امکان نداره.
اما واقعیت این بود که چشمهام باز شده بود و دیگه داشتم میدیدم
یه چیزی دیدم که شوکه شدم ؛ دیدم همه از این سنگ من دارند ، همه به مقدار و بهای سنگ من در اختیار دارند ؛ اصولا کلمه «سنگ من» از بیخ و بن وریشه اشتباه بود. تازه بهای سنگ هم زیاد نبود ، بردمش بازار عقل و خرد ، دیدم که نمیشه باهاش چیزی خرید. و فقط هست و از همه دردناکتر و سخت اینکه دیدم سنگ، یه سنگ دیگه بغلشه و سخت مشغول ... و من در این مدت در خواب و رویا ، در آرزوهای پوچ و بی انتها
دیگه سنم بالا رفته بود ، می تونستم توی خودم بریزم و نگم و سکوت کنم ، می تونستم ببینم آشکارا سنگ { نه سنگ من } گاهی هست گاهی نیست و اصولا میلش همه جه می کشه .. ولوم صدای توصیه هایی که نمی شنیدم رفت بالا و دیدم ای دل غافل ، من کجا و اون کجا ؛ اصلا فریاد زدم : این جا کجاست !؟
.
.
.
.
دلم به آرامی و بی صدا شکست ، نه بغضم ترکید و نه صدایم بیرون آمد
سکوت ، تاریکی و دیگر هیچ .
.
بخش سومهمه حرفهایی که مشد زد را در بخش اول و دوم نوشتم ، نوع نوشتن و مثالهام رو نمی دونم چطور هست و به ذائقه شما خوش می آید یا نه ، اما در یک دید کلی این ها را که نوشتم حرف دل بود و شما به اندازه خودتان خریدارش باشید. درسته گنگ نوشتم ، اما پیام کلی رسید
البته بگم که نیازی نیست منو نصیحت کنید ، راه بهم نشون بدید و یا ناسزا بگویید
من به حق این سنگ هم احترام می گذارم ، تصمیماتش و تفکرش هم الان کاملا برام محترمه ؛ و این رو می دونم که من اشتباه کردم و یک طرفه تند رفتم. یکطرف رو سنگین کردم و چشمام بسته شد. الان هم دارم توون همونو میدم
تجربه توی هر سنی هست ، تلخ یا شیرین ؛ و من همیشه از این موضوع استقابل کردم. الان هم بعد از این قضیه هیچ گاه و هیچ گاه دراین باره سعی می کنم پایم را از گلیمم بیرون بگذارم
دیگه افراط و تفریط نمی کنم ، حد اعتدال که مولا علی(ع) اونو شرط عقل دونستند رو در قبال همه و همه کاری رعایت می کنم. دیگه فکر نمی کنم که کاش مثل «لاله و لادن» بودیم و همیشه حتی شده به اجبار کنار هم باشیم ، دیگه فکر نمی کنم که ...
هست اما معمولی و مثل همه و در کنار همه .
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
بی خیال سرم درد گرفت باز هم ..
شاید نتونستم آخر مطلب رو جمع کنم ، اما برای خودم مهم بود که برای همیشه مکتوب وسندش کنم
نمی دونم روزگار در مورد کسایی مثل من چه تصمیم هایی خواهد گرفت اما
اما شما حرف ما رو گوش بدید .. می گن بزرگترین درس تاریخ اینه که کسی از تاریخ درس نمی گیره
تا کسی برات نمیره ، براش تب نکن
...والسلام
.