وادی گذر
وادی گذر
به این سن و سال رسیدم (بیست و اندی) ، اما انگار یه نوجوون ام که پر انرژی و شلوغه ، سرش درد میکنه واسه کار و کار تراشیدن ؛هرچند همیشه سعی می کنم وقت رو از دست ندم انگار "ثانیه" ها به حرفم گوش نمیدهند بی خیال ِ من ، از من گذر کرده و به سویی بنام "گذشته" دوان اند.
و هرچه تلاش می کنی برای این بدست آوردن ِ "لحظه ها" در این "وادی گذر" کمتر بدست می آوری و حسرت بیشتری به دلت می ماند و "دلهره ی" ثانیه های آینده ، خفه ات می کند. تلاش که نمی کنی ، کتابی نمی خوانی ، مشورتی نمی کنی ، تامل و تفکر که نمی کنی ، کمــتــر از دست می دهی و شاید هم اصلا از دست نمی دهی و بازهم شاید اینکه اصلا نداری که از دست بدهی
و این دور عجیب است و عجیب
حال داشتن "هدف" و "برنامه" در این وادی گذر ، بیشتر اذیتت می کند. "باید" هایی تنظیم می کنی و وعده هایی که به خودت می دهی ، از سکون به اجبار خارجت می کند ، در همین وادی گذر هم تحرک کمتر را برنمی تابی و شوری و شوقی و "زجر شیرینی" می کشی و خوشحالی
.
.
.
خیلی بده که دل داشته باشی و بی دل باشی
و بدتر از اون اینه که دودل باشی
و از همه بدتر تو این وادی ، این چند کلمه است :
تقلب، دروغ، ریا، انتظار بی فرجام، گذرعمر بیهوده، حسرتی حتمی و داشته هایی که پایمال می شوند و شده اند همچون غرور و عزت و ..........







مفهوم "ثانيه" همان "نَفَس" است!