چند شب پیش خواب جالبی دیدم و البته جالب تر از اون اتفاقی بود که دم دمای صبح برام افتاد.

خواب دیدم یه ماشین شاسی بلند خیلی باکلاس دارم که دزد اومد اونه ازم دزدیه، و کابوس های بعدی و استرسی که تو خواب بهم وارد شد، از خواب پریدم، ساعت 0530 صبح بود، چند دقیقه داشتم عصه میخوردم که یهوو به خودم اومدم و گفتم که آقا تو که اصلا ماشین نداری، تو اصلا ماشین شاسی بلند تو عمرت نداشتی، بگیر بخواب

دوباره خوابیدم با این پیش فرض که خواب بود، من که ماشین شاسی بلند ندارم.

اما استرس ماشین  نداشته ای که دزدیده شده تقریبا تا ساعت 0610 که بیدار بشم باهام بود، هرچند وسط خواب یهو بیدار میشدم و به خودم تلقین می کردم که داداش بخواب، خواب بود، تو اصلا ماشین نداری و نداشتی. اما بی فایده بود. توهم ِ ماشین نداشته دزدیده شده تا خود صبح خواب منو ازم گرفت.

فردا صبحش به همه تعریف می کردم و می خندیدم. یکی دو روز هم مطلبی واسه خنده داشتم.

اما امروز کمی جدی تر شدم روی این موضوع، به نظرم من توی بقیه مسائل دنیای واقعی خودم هم برای «از دست داده هایی» غصه می خورم و فکر میکنم و درگیر میشم که اصلا از اولش برای من نبوده و احتمالا هیچ وقت هم نخواهد بود. یعنی یک مدل توّهمِ خودساخته که ذهن باور کرده و داره غصه میخوره براش!  و البته خیلی بدتر از اون اینه که داره برای این از دست دادن فرضی، برنامه ریزی میکنه و دنبال جبران اونهاست!! و این یعنی از دست دادن منابع موجود و فرصت های جدید

دوستی که من برای خودم میدانستمش! شرکتی که من توهمِ مشارکت درآن داشتم، کیسی که (فقط) من مناسب ازدواج میدانستمش، کمکی به فردی که هیچ مسئولیتی در قبالش ندارم اما بیشتر از توانم میخواهم خوب باشم ، احترام بی موردی که از دیگران انتظار داریم و هزاران مورد دیگر

فکر میکنم به راحتی نباید غصه خورد. برای غصه باید دلیل محکمی بتراشیم که لااقل غصه خوردن و تو لک رفتن توجیه داشته باشد