من مسئول نوشته هایم هستم، اما نه نوشته های قبلی خودم!

 

مقدمه_1: در طول زندگی ام، به هنگام رشد، آن هم در بحبوحه جوانی و جویای نام  و کنجکاوی و ایده آل نگری، به محل های زیادی سرک کشیدم و کتابهای متنوعی را نگاه کردم و اساتید زیادی را شناختم (هرچند مطمئن ام که عمیق نیاموخته باشم) ، همین مسائل باعث شده درباره موارد مختلفی بنویسم. آنچه می دانم را با آنچه شنیده یا دیده یا خوانده ام مخلوط کنم و محصول جدیدی به نام «نوشته های ثانیه» یا دیگر وبلاگهایم (که دیگر نیستند) شکل بگیرد تا به مسائل و مواردی اینجا لینک بدهم و اشاره کنم یا کپی پیست کنم.

مقدمه_2: روند رو به رشد آدمی، سیر و صعود فراوانی دارد. نوشته هایی که روزگاری برایش جان میداد، ممکن است در آینده برای مبارزه با آنها، جانش را هم بدهد. سیر تکامل، همیشه بر یک مدار نیست که فقط سیر صعودی داشته باشد.

مقدمه_3: نویسنده به هنگام نوشتن، مسئول است. در هر محیطی که زیست داریم، تنفس میکشیم و نقشی و تاثیری داریم، ما مسئولیم. اینجا وبلاگ است، جایی که برای نوشتن یک جوان تازه تنفس، شکل گرفته بود. تلاش داشته، مسئول باشد و آنچه درست میداند، بیان کند. اما به هر حال وبلاگها حال و هوای شخصی و جوانی خویش را هم دارند. «خودمانی تر از مکتوبات» هستند

مقدمه_4_نهایی: اینجا در پی اعلام برائت نیستم. اصلا مخاطب خاصی ندارم که اعلام برائت کنم. جرمی هم مرتکب نشده ام، فقط خواستم برای دلم خودم (مثل همیشه و گذشته) بنویسم که سجاد، تو همیشه مسئول نوشته های خود هستی، اما نه نوشته ها و دیدگاه های قبلی خودت. 

 نویسنده مسئول، مسئولیت نوشتن، قانون نوشتن، نگارش اخلاق محور

مثل یک انسانی که در کوره راه های خطرناک و سرگذرهای پرخطر، مسیری را می پیماید، جوانی را طی کرده و در حال زندگی ام. هر چه بیشتر به «تنهایی» و «تنهایی خود خواسته» ام فکر میکنم، به همه اقدامات و تصمیماتی که گرفته ام، می بینم «نقش ِ خواندن و نوشتن» بیشترین و مهمترین نقش را داشته اند و اساسی ترین کمک ها را به من کرده اند

بارها در نوشته هایم، از نتوانستن یا نخواستن گرفته ام، 

بارها نوشته هایم با اشک همراه بوده، اشک شوق یا دلشکستگی یا غربت و...

بارها و بارها و بارها، فقط با نوشتن آرام شده ام و دوباره به زندگی برگشته ام

 

هر چند هیچ وقت علمی ننوشته ام و ادعایی هم ندارم، اما توانسته ام برای از دنیای خودم، بیرون بروم و دنبال خود ِ خودم بروم. و هنوز هم در ابتدای راهم. مخاطب حرفهای من، خودم هستم. برای دلم و برای افکارم نوشته ام و می نویسم، اما گاهی همراهی هم که میابم، خرسند میشوم.. هرچند میدانم، همراهی اش، خاص است، نه مداوم و نه همیشگی.

 

نتیجه گیری: من با گذشته ام فرق دارم. همانطوری که آینده ام متفاوت از امروزم خواهم بود. خودم من هم وقتی آرشیو وبلاگ را مرور میکنم و به ویژه دلنوشته هایم را می خوانم، انگار به سخنان شخض دیگری گوش میدهم. گاهی جالب، گاهی تلخ، گاهی شیرین، گاهی همدلانه و گاهی متضاد.

و یک سوال مهم که در پایان به ذهنم می رسد:

مسئولیت نوشته های قبلی من با کیست؟

.

در مسیر از پیش تعیین شده ام


در مسیر از پیش تعیین شده ام که خود برگزیده ام

هر چند آرام
هر چند کم توشه
هر چند بی همراه

نوروز 1391 مبارک باد - وظیفه عید این است ..

 

و این اولین نوشته مان در سال ۱۳۹۱

بودن در کنار همه ی خوبی های به جا مانده از مردمان فرهیخته این سرزمین از ازل پاک سرشت افتخاری است که فقط حدود ۷۰ الی ۸۰ میلیون نفر به صورت بومی وام دار و امانت دار آن هستند و حال که جهانی شده تمامی انسان های کره خاکی از آن بهره می جویند و خواهند داشت

نوشته  نوروز - اثر دکتر علی شریعتی مطالعه کردم ؛ برایم جالب بود و بس شیرین

و حتی دیدی بهتر نسبت به این تاریخ کهن ایران زمین پیدا کردم و بسی افتخار بیش از پیش بدان !؟ حال دوباره نوروز آمد. دوباره بهاری برای طبیعت و تمامی هستی اش هدیه شد

و من دچار تغییرات شگرفی شده ام که از آن بیمناکم

 .

.

قبل از سال در پی یافتن دوستان ۵ تا ۹ سال قبلم افتادم تا دیداری تازه کنم. آنهم جرقه اش از شرکت در عروسی یکی از دوستانم که دوستی قدیمی تر را در آن مجلس دیدم ؛ خورد. آقا سعید را ۶ تا ۷ سالی می شد ندیده بودم با گرم گرفتن یکدفعه یاد دوستان خوب همدیگر را جویا شدیم که برخی را می شناخت و خانه شان را هم بلد بود. فردایش راهی شدیم و خوشبختانه یا متاسفانه دوباره آن تغییر ناگریز من شعله ور تر شد.. دیدن آن ها برایم بسیار درس آموز پندآمور مشوق و حتی مایوس کننده شد. عکس و فیلمی ازشان گرفتم و به خدا سپردمشان.. و خودم غرق در این تغییر و تحولم و گیج و مبهوت منتظر عید

.

.

بهار امسال و تعطیلات آن را برای مطالعه مناسب دیدم.. دو کتاب برای این چند رو انتخاب کردم.. اولی مربوط به جناب آقای محمد محیط طباطبائی بود با این موضوع :: نقش سید جمال الدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین :: که سال انتشار آن با توجه به مقدمه آن برمی گردد به ۱۳۵۰ هـ.ش  و کتاب دیگر  هم مربوط به دکتر علی شریعتی با عنوان :: زن ، فاطمه فاطمه است :: و یک مجله سیاسی فرهنگی بسیار جالب بنام :: نسیم بیداری :: 

و از همه عجیب تر که این ها هم شده اند قـوز بالا قوز و آن آتش شعله ورمان را دمیده و بدان هیزم افکنده اند. و من همچون آتش گرفته ای ساکت و تماشاچی از درون می سوزم و می سازم و از بیرون برق و زرق لباس های عیدم بسیار عادی !؟

.

.

پیام های تبریک نوروز بسیار زیاد بود ؛ تبریک و تبریک و شاد باش بود که از پی هم سرازیر و ما هم ناگریز در پی پاسخی مناسب برای همگان. همه را جمع کردم تا شب عید یک پیام مناسب به نگرخویش به همگان ارسال و تقدیم بدارم. نمی خواستم این فرخنده روز باستانی و ایرانی و قدیمی و به یادگار گذشتگان ِ غیرور مهرپرور و پرعاطفه و صلح دوست به یادگار از پادشاهان دوران قدیم و فلان سال و فلان دوره ها تبریک بگویم. یا ..سین.. های جدید تولید کنم و شعری بگویم و آرزویی و آرزوی برآورده شدن آرزوهایی و یا...  دنبال چیزی دیگری بودم. ولی دقیق نمی دانستم که چه !!!؟

به همین دلیل شروع کردم به مطالعه نهج البلاغه تا از فصاحت و بلاغت سخنان مولا گزینشی داشته باشم اما نشد ! رسیدم به خطبه -- و دیدم انگار تلنگری جانانه خورده ام.. آتشم فرونشست. تاملی لازم بود و تلگنری سخت و شروعی از نــو. خطبه شماره -- را کامل در دفتر زندگانی ام نوشتم و به امید تاثیر پذیری و عبرت گیری ، زیرش را امضا کردم.

تمام که شد چیزی بدین مظمون برای همگان ارسال کردم.. بعدش از خودم بدم آمد که چرا به صورت امر و نهی عید را تبریک گفتی ؛ اما چیزی دیگر به ذهنم نرسید ، پس نوشتم :

نوروز علاوه بر طبیعت و سن و سالمان باید اندیشه مان را تغییر داده متعالی سازد.

وظیفه عید ، این است

عزیزم ، عیدت مبارک

.

.

ولی این چکیده حرفهای دل و ذهن و جانم بود و معنای آن آتش درونی ام ، و کاش ..

 به امید فردا با :: برنامه فردا ::

اندیشه - تفکر - عید نوروز  

 پ.ن : یکی از دوستانم در پاسخ گفت : ببخشید آقا سجاد این شعار عید امساله ما نمی دونیم !؟ 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

 

 

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود


و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد

.

و

و

و

و

چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم

.

.

.

.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم

تنها برو



شریعتی

بالاخره دلمان شکست ...


بالاخره دلمان شکست ...

بالاخره دانستیم گوهر که در دست داریم را چند می خرند و چند می ارزد

بالاخره آنچه فکر نمی کردیم شد

و بالاخره یک تجربه تلخ بر دیگر تجربه هایمان ثبت شد


قبل از اینکه برم سر اصل مطلب ، حرف های قبلی که در این وبلاگ نگاشته ام را مرور می کنم. حرف هایی که زدم و کارهایی که انجام دادم تا چنین اتفاقی نیافته اما حقیقت هیچ وقت پشت ابر پنهون نمی مونه و گذر زمان تمام کجی ها و پوشش های فریب و دروغ رو و کج فهمی ها رو صیقل میده و حقیقت رو شفاف می کنه

اما من به خریت و نفهمی خودم اذعان میکنم ، به اینکه چرا همیشه حرف دل و عاطفه ام بر منطق ام می چَـربد و من خام این دل صاحب مرده می شوم

.{دوستانی که وبلاگ و نوشته این حقیر را مرور می نمایند ، من معذرت می خواهم از این طرز نوشتن و این ادبیات -  اما این نوشته ها برای سکنی دلم در قاب آرامش است ؛ تا که بعدها به هنگام مرور به خودم بخندم و تجربه ها را مرور کنم و کژ روی هایم را بخوانم }


نمی دونم بعد از این ، اگر «ثانیه» و «دفترچه خاطراتم» نباشد ، باید چه کنم !؟





بخش اول



در این بخش ابتدا نوشته های قبلی ام را مرور می کنم تا حالی تازه کنیم و بهتر قضاوت کنم
اما ای کاش دفترچه خاطراتم را هم می توانم به زبان بیاورمتا این معرکه گرم تر بشه
برخی از نوشته ها هم در قسمت «زندگینامه» وبلاگ درج شده و فعلا طبقه بندی شده هست و رمزنگاری شده و نمی تونم اونها رو از حالت رمز خارج کنم (فعلا)

و اما شروع ماجرا :

* راست میگن ک همه چی با یک نگاه شروع شد - برای ما هم یک اتفاق بود و یک نگاه

* این دوستی به رفاقت تبدیل شد و شراکت بیشترش کرد

و ...

* در  چرخش سخت روزگار در پيچ گرفتاري ديگران   پرسیدم که با اينكه من در ايجاد گرفتاري براي خود بي تقصيرم (يا بهتره بگويم در حد 20 درصد مقصرم – بگذار در اين تصميم گيري بي تقصير نباشيم) اكنون با چرخش سخت روزگار در پيچ گرفتاري ايجاد شده توسط ديگران چه كنم !؟

* در   خيلي مهمه كه بتوني درست تصميم بگيري   حرف های بالا تکرار شده و تاکید بر تصمیم گیری منظقی و عقلی در قبال همه

* در  منتظر تلنگر مجنونی !؟     از اینکه کسی هست کنارم اما من مجنون منتظر لیلی واقعی خودمم

* در  رفاقت ، صمیمیت ابتدایی و چرایی خودمانی شدن نامناسب !؟ از خودمانی شدن نامناسب

* در نه بلبل نه طوطی - فقط خودت !  بر بی تاثیری حرفهایم و اینکه دیگر اظهار نظری درباره اش نداشته باشم

* در  دوست من ... دوستت دارم   اظهار نظر صریح و پوست کنده

* در مکتوب کردن زندگی در موقعیت های مختلف - اکنون در ثانیه = نگارش نوین زندگینامه  ؛؛ تنها دلیلم برای این کار ، کارها و رفتار و گذران زندگی ام با او بود .. خواستم برای همیشه یادم بماند

* در  باور کن دوستت دارم - این به خاطر خودته !   دلایلم برای نقد و توصیه کردن ها و یاددادن های زیادی که از من دلخور میکنه همه رو

* در  خدا ثانیه را دوست ندارد !  نوشتم ، بله نوشتم خدا ثانیه را دوست نـدارد ، اما آتش زیر خاکستر این موضوع او بود

* در  ( . )  گفتم که ای دوست من نمی گویم دوست جدید پیدا نکن، اما دوستان قدیم را فراموش نکن

* در    دل و دل دادگی - دوستی و دوست داشتن ، بی دلی و دودلی   باز هم از او بود ؛ از تجربه های گذشته یاد کردم و ترسم ازتکرار تاریخ ... و تاکید بر دوستی بر اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط و اینکه «شرط دل دادن دل گرفتنه   ،    وگرنه    ،     یکی بی دل می مونه ، اون یکی دو دل»


* در  
حزب باد هستم - یک اعتراف  می نوشتم که نمی تونم به حرفهام پایبند باشم و هرکجا که یار میلش کشد ؛ همانجا روانیم


*  در 
برایت ...   برایش دعاهایی کردم.. از ته دل


* در 
بازم تصمیم گرفتم قشنگ زندگی کنم ، قشنگ و قشنگ   نوشتم که  « دوست داشتن دل می خواد نه دلیل ، دوست دارم از ته دل بی دلیل »  برای همین هم دوباره شرع کردم به از ته دل رفاقت


* در 
دلتنگی   رک و راست گفتم که .. دلم برات تنگ شده


* در 
نوشته هایی از جنس خودمانی (!)   در باره اش نوشتم که  :: چقدر سخته رفیقی که می خوای همه چیزتو باهاش درمیان بزاری ؛همیشه حرف دلتو پیشش بزنی؛ همیشه باهاش باشی ؛ و همیشه و همیشه دوست داری ببینیش و باهاش حرف بزنی ؛اما اون .... ؛اما اون نمی دونه ؛نمیتونه که بدونه ؛ چون درک این موضوع رو نداره- همین


* در 
من هم بازی خوبی برات نیستم  نوشتم که بالاخره فهمیدم که  من «هم بازی» خوبی برات نیستم - اصلا خسته ام - بیشتر باید فکر کنم

* در 
خیلی عجیبه !؟  پرسیدم که   ؛  چی میشه وقتی کسی رو که خیلی دوست داری می بینیش ، غم های دلت تازه میشه !؟

*  در 
دوست داشتن و اذیت کردن  هم پرسیدم  نمی دونم چه حکمتیه ، کسی رو که زیاد دوست داری ،، بیشتر اذیتش می کنی !؟


* در 
غریب است دوست داشتن...   هم بیان شد که « تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند »


* در حرف دل به روش رمز گذاری شده !؟   هم همچنین حرفهایی برای گفتن بود که نتونستم و به روش رمز شده نوشتم . کلی حرف تو هر نقطه نقطه اش هست اما حیف که کسی بجز خودم نتونست اونها رو گوش بده

*  در    حرفهایی برای نگفتن  نوشتم ؛ چون دیگه احساس می کردم نمیشه حرف هایی رو زد و خویشتن را سبک ساخت

* در 
سرانجام درست خواهد شد  دانستم که دیگر حرفهایم اثری نداشته و نخواهد داشت . گذر زمان و سکوت و روال زندگی همه چیز رو درست خواهد کرد و ما بی خودی الملک ها (خودم و خودم) الکی داریم غاز می چرانیم و غلو می کنیم . حار بی حاصل ، عمر بی برکت


* در    
یک دوست ...    دوباره خریت زد به سرم ؛ دلم تنگ شده بود و می خواستم خودم رو خالی کنم و شرحی بنویسم در این قضیه ؛ نوشتم که :: روز از نو روزی از نو


* در   درشتی و نرمی با هم بهست  فکر می کردم که دل بر عقل غالب است و توان اعتدال گرایی در من نیست ؛ نوشتم تا شاید بتوانم حد اعدال را رعایت کنم و بر طبل ِ افراط یا تفریط نکوبم


*  در    دوست داریم تا دوست ؛؛ زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ...     آخرین قدم برای تصمیم بود . به ارزش خودم و جایگاه ِ دلم پی بردم. تفال بر حافظ را هم نوشتم و تایید کردم . و اینکه در دم ِ آخر مونس و منجی نـدارم به عنوان دوست

.
.
.
.

از کوزه همان تراود که در اوست ، نوشته های بالا تنها گزیده ای از « آتش زیر خاکسترمان» بود ؛  از وقت هایی که گذاشتیم ، از فکر هایی که کردیم و تصمیم هایی که گرفتیم و در آخر به ریش خودمان خندیدیم
آنچه که یادم می آمد را به خط کردم و سان دیدم از نگاره های دلم . مرور کردم و بر اشتباهاتم مهر تایید زدم ؛ و اکنون و در این پست که کارد به استخوان رسیده ، می خواهم همه چیز را تمام کنم. و بنشینم و نظاره گر باشم که چه بود چه هست چه شد و چه خواهد شد (!)






بخش دوم


مثل اینکه حافظ هم حسابی ما رو دست خوش ِ حرف هاش قرار داده ، توی پست قبل ( ***) وقتی داشتم  حرف هام رو می نوشتم ؛ از حافظ نامه تفالی برام زدند ؛ الان هم وقتی تصمیم گرفتم این مطلب رو بنویسم ؛ یه تفال دیگه بدین شرح
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
...
تا زمانی که اراده خود را محکم نکنی به مقصود نخواهی رسید، امید به خداوند تو را یاری خواهد کرد.
شک و تردید را از دل خود بیرون کن و هر چه پیش آید خیر تو در آن است

با مثالی می خواهم روی حرف را باز کنم ؛ برای درک بهتر و « هم ذات پنداریتان» :

سالها پیش به اتفاق و قضاوقدر روزگار درّی و سنگی گران بها پیدا کردیم و در دست گرفتیم و سفت چسبیدیمش . فکر می کردم که سنگی گران بها و یکتا پیدا کرده ام ؛ که هیچ کس آن را نـدارد و هیچ کس هم نمی تواند بهایش را بپردازد. روز گار سپری می شد و عقربه های ساعت که گویی در ماراتن دو شرکت کرده اند ، آفتاب زندگی را تند و تند غروب و طلوع می کردند. سالها با این سنگی که سفت در بر گرفته ایم زندگی کردیم که نکند آسیب ببیند ، آب و نان و دانش کم باشد ، آینده و روزگارش خراب نشود.

به هرکجا می رسیدیم با افتخار به همه نشان می دادیمش و پــُزش را می دادیم که ما داریم و شما {فکر} نکنم داشته باشید. دیگر آنقدر تعریفش را پیش همگان کرده بودیم که وقتی یادمان می رفت سنگ را به همراه خودمان ببریم ، یا از غافله مان عقب می افتاد همه آنهایی که ندیده بودندش می گفتند : این سنگ سجاداست ها (!)

چه فکر هایی که برای خودش و آینده اش نکردیم و چه نقشه هایی که نکشیدیم و چه بهاهـایی که پرداخت نکردیم ، سنگ مان می ارزید به برادر و پدر و مادر و خانواده مان ، نه که آنها را نخواهیم نه ؛ چون همه فکر و ذکرمان شده بود ، بقیه رفته بودند ردیف های آخر اولویت زندگی و این شده بود سرآمدشان

دیگر دوست نمی نامیدمش و می گفتم «رفیق» و این اواخر «داداش» (!!) هر چی برخی دوستان آگاه هم تلنگر می زدند که آقا سجاد بی خیال ، پُـزشو نده ؛ همه سنگ گران بها دارند ولی آتش زیر خاکسترشان را رو نمی کنند تو یکی فقط نیستی که ؛؛ به کتمان نمی رفت که نمی رفت

گاهی سنگ سنگینی میکرد ؛ گاهی نمی آمد ؛ گاهی گاز می گرفت گاهی بی محلی می کرد ، همه را به جان خریده بودیم. یه وقت بدون اینکه بدونیم و بفهمیم ترک برداشت {و من خودم را هزار بار سرزنش کردم که چرا نفهمیدم} و خلاصه یه دل که چه عرض کنم صد دل سیر گریه کردیم ؛ رفتیم زیر بغلش و کمکش کردیم و یا علی گفتیم ، یه یاعلی به درازای شمال تا جنوب ایران  و یا .... ؛؛ بازم طرد شدیم و بی معرفتی دیدیم و این دل صاحاب مرده نذاشت که سنگ رو رها کنم ؛ دوباره با همه کژی و راستی قبولش کردیم و گذاشتیم به حساب «شناخت بیشتر» و بی خیال و روز از نو روزی از نو

مثل همیشه مثل مادری مهربان ؛ مثل برادری محکم ، مثل خواهری دلسوز ، مثل پدر مدیر ، سعی کردم باشم و حضورم محسوس و مفید باشه .. بلکه از اینها که نام بردم هم بهتر و شدیدتر

روزگار چرخید و ما دستهامون بسته شد به درازای یک ماه بابرکت ، چشم به راه سنگمون بودیم که زنگی پیامی و نوایی ؛؛ رسم ما این بود که با دود به هم پیام بدیم ، من تو طرف خودم یک جنگل رو به آتیش کشیدم و نمی دونستم که اون طرف ها که سنگم زندگی می کنه ، چوب پیدا می شه یا نه .. دیدم نه ، اون طرف ها رسم دود کردن وجود نداره یا بهتره بگم «فراموش شده» ؛

چشمامون باز شد ؛ زخم های کهنه هم دهن باز کردن ؛ به ترک های ریز روی دل هم فشار اومد ؛ احساس کردم که داره دلم میشکنه ، بازم اومدم و «همچو مادری مهربان» سنگ رو بغل کردم ، گفتم نه امکان نداره.

اما واقعیت این بود که چشمهام باز شده بود و دیگه داشتم میدیدم

یه چیزی دیدم که شوکه شدم ؛ دیدم همه از این سنگ من دارند ، همه به مقدار و بهای سنگ من در اختیار دارند ؛ اصولا کلمه «سنگ من» از بیخ و بن وریشه اشتباه بود. تازه بهای سنگ هم زیاد نبود ، بردمش بازار عقل و خرد ، دیدم که نمیشه باهاش چیزی خرید. و فقط هست و از همه دردناکتر و سخت اینکه دیدم سنگ، یه سنگ دیگه بغلشه و سخت مشغول ... و من در این مدت در خواب و رویا ، در آرزوهای پوچ و بی انتها

دیگه سنم بالا رفته بود ، می تونستم توی خودم بریزم و نگم و سکوت کنم ، می تونستم ببینم آشکارا سنگ { نه سنگ من } گاهی هست گاهی نیست و اصولا میلش همه جه می کشه ..  ولوم صدای توصیه هایی که نمی شنیدم  رفت بالا و دیدم ای دل غافل ، من کجا و اون کجا  ؛ اصلا فریاد زدم : این جا کجاست !؟

.
.
.
.
دلم به آرامی و بی صدا شکست ، نه بغضم ترکید و نه صدایم بیرون آمد
سکوت ، تاریکی و دیگر هیچ .

.




بخش سوم


همه حرفهایی که مشد زد را در بخش اول و دوم نوشتم ، نوع نوشتن و مثالهام رو نمی دونم چطور هست و به ذائقه شما خوش می آید یا نه ، اما در یک دید کلی این ها را که نوشتم حرف دل بود و شما به اندازه خودتان خریدارش باشید. درسته گنگ نوشتم ، اما پیام کلی رسید

البته بگم که نیازی نیست منو نصیحت کنید ، راه بهم نشون بدید و یا ناسزا بگویید

من به حق این سنگ هم احترام می گذارم ، تصمیماتش و تفکرش هم الان کاملا برام محترمه ؛ و این رو می دونم که من اشتباه کردم و یک طرفه تند رفتم. یکطرف رو سنگین کردم و چشمام بسته شد. الان هم دارم توون همونو میدم

تجربه توی هر سنی هست ، تلخ یا شیرین ؛ و من همیشه از این موضوع استقابل کردم. الان هم بعد از این قضیه هیچ گاه و هیچ گاه دراین باره سعی می کنم پایم را از گلیمم بیرون بگذارم

دیگه افراط و تفریط نمی کنم ، حد اعتدال که مولا علی(ع) اونو شرط عقل دونستند رو در قبال همه و همه کاری رعایت می کنم. دیگه فکر نمی کنم که کاش مثل «لاله و لادن» بودیم و همیشه حتی شده به اجبار کنار هم باشیم ، دیگه فکر نمی کنم که ...
هست اما معمولی و مثل همه و در کنار همه .


روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد


بی خیال سرم درد گرفت باز هم ..
شاید نتونستم آخر مطلب رو جمع کنم ، اما برای خودم مهم بود که برای همیشه مکتوب وسندش کنم


نمی دونم روزگار در مورد کسایی مثل من چه تصمیم هایی خواهد گرفت اما
اما شما حرف ما رو گوش بدید .. می گن بزرگترین درس تاریخ اینه که کسی از تاریخ درس نمی گیره
تا کسی برات نمیره ، براش تب نکن
...والسلام


.

یک دوست ...


به نام خدا



امروز می خواهم یکی از قصه های کتاب زندگیمو براتون بنویسم

چون کلمات قاصراند از تصاویر کمک می گیرم

...

ادامه نوشته

دیگر زندگی نامه را در ثانیه نمی نگارم !؟

دوباره رفتیم سراغ مرکب و دفتر

بدون توضیح بگویم که اولین نگارش در مورد زندگی نامه را همراه توضیحات آن ( مکتوب کردن زندگی در موقعیت های مختلف - اکنون در ثانیه = نگارش نوین زندگینامه  ) شرو کردم و چند پستی که از آن نگاشتم ( زندگینامه ثانیه (شخصی) ) ، متوجه شدم که مرکب و کاغذ چیزی دیگر است


پس من حالا حالا ها اینجا ؛ از زندگی نامه نمی نویسم

شاید توضیحات تکمیلی و دلایل؛  متعاقبا نگاشته شود !؟

زندگینامه شماره 11 - جمعه 19-01-89  +  هدیه ات به خدا را درست آماده کن


زندگی کردن

هدیه خداست به تو
طرز زندگی کردن تو
هدیه توست به خدا

تو گیرو دار زندگی ؛ کمی تا نیمه ابری ، موفق شده ایم و تا مقصود فاصله ها داریم
نوع زندگی کردنمان هم شده ، قوز بالا قوز
دقت کردید وقتی بیخیال زندگی می کنی و خودتی و خودت ؛ چقدر راحت میگذره عمر و روزگار
اما تا می آی فکر می کنی و برنامه ریزی و دقت ؛ سخت میشه و طاقت فرسا
اینکه چگونه به خداوند هدیه ای بدهیم در خور خودمان ؛ به نظر میرسد که با بی خیال نمی شود. اما تفکر فرسایشی و سخت گیری ها نامعقول، توخالی، مقطعی ، الگوبرداری نامناسب هم چاره کار نیست.
برای نمونه به هنگام نشست و برخواست با افراد متدین، دین داریمان اوج می گیرد و همین روال در خصوص آمدوشدمان با ورزشکاران ، محصلان، کتاب دوستان، تجّار، گردشگران، خانواده دوستان، شیک پوشان و... به نوعی فزونی میابد
هنگامی نوزایی ایده برای وجودمان ، ارزش و امتداد خواهد داشت ، که با توجه به شخصیت واقعی و درونی مان ، انتخاب کرده و به آن یقین داشته باشیم و شروعی خوب همراه استمرار را پیوستش کنیم. در کنارش مشاور و افراد موفق دراین مسیر را هم باید چاشنی کار کرد
این می شود انتخاب هایی برای "وجودمان و اندیشه مان در حال حاضر" حال می ماند امتداد این مسیر که بازهم به آن افزوده می شود و از آن کاسته ، بازهم بر ما "چه ها" خواهد گذشت تا بتوانیم زندگی کنیم و "هدیه خدا" را آماده کنیم
همانگونه که در معرفی وبلاگ گفته ام : ثانیه ، دنیای درونی من است. در کنار دیگر فعالیت های جانبی وبلاگ، خویش را نیز زیر تیغ میبرم. کنون زیر همین زمان "خودبینی برای اصلاح خود است" .ء
ادامه مطلب ، شخصی است - زیرا ....

ادامه نوشته

دارایی های حقیقی - حالم بـَــد است -- نوروز -- دیکتاتوری من و تغییر آن


لحضاتی بیشتر تا پایان سال جاری و آغاز فصل شکفتن و نو شدن نمانده است

تا شش هفت ساعت دیگر ؛ نوروز از راه می رسد و ندای نو شدن سر میدهد

فریاد پوست اندازی و نو شدن و شکفتن یکپارچه از طبیعت بلند شده و

همه و همه ایزد منان را ، سپاس می گویند


در این واپسین لحظات ؛ خود را مرور میکنم و امید نو شدن را تکرار

به امید عوض شدن (نه عوضی شدن) می نویسم - به امید تکامل


بخش اول

دارایی های حقیقی


ثروت حقیقی نه از پول تشکیل می‌شود، نه از مقام و نه از قدرت.

اتکای صرف به پول، ایستادن بر مکانی لغزنده است. ثروت حقیقی شما،

موجودی فضایل‌تان است و قدرت حقیقی‌تان، استفاده‌هایی است که از این فضایل ‏می‌برید.

قلب‌تان را اصلاح نمایید و آن‌گاه زندگی‌تان را اصلاح خواهید نمود.

شهوت، نفرت، خشم، رشک، غرور، آزمندی، هوسرانی، خودجویی، لجاجت و...  همه تهیدستی و ناتوانی هستند.

حال آن که مهر، پاکی، ملایمت، آرامش، شفقت، سخاوت، ازخودگذشتگی، فداکاری و...  همه ثروت و ‏قدرت هستند.

با غلبه بر عوامل تهیدستی و ناتوانی، از درونْ یک نیروی غیرقابل مقاومت

  و غالب شکل می‌گیرد و آن کس که در ایجاد والاترین فضایل در خود موفق گردد،

 جهان را در اختیار خواهد گرفت.

 از سعادت جدا می‌شوند. و این‌جاست که می‌بینیم سعادت وابسته به تسهیلات و

  دارایی‌های خارجی نیست، بلکه وابسته به حیات درونی است.


برگرفته از كتاب:
آلن، جيمز؛ مسير رفاه؛ برگردان افشين ابراهيمي؛

 


بخش دوم

حالم بد است

از رفتارهایتان حالم بد است ، از طرز رانندگیتان ، از صفهای صد شاخه تان ، از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ، از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ، از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ، از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان فقط در تاکسی ، از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ، از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ، از آشغال ریختنتان در خیابان ، از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ، از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ، از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ، از عملهای زیبائی ، از یکی نبودن حرف و عملتان ، از تعارفهای بی موردتان ، از غیبت کردنهای کثیرتان ، از تغییر نظرهای یک ساعته تان ، از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار ، از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ، از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان ، از عشقهای یک شبه تان ، از انتخاب دوست پسرتان بر مبنای نوع خودرو اش ، از چاپیدن یکدیگرتان ، از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ، از بی مطالعه بودنتان ، از تن دادن و دل ندادنتان ، از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان ، از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ، از عدم رعایت نظافت شخصیتان ، از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ، از مدرک گرا بودنتان ، از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ، از جوکهای قومیتیتان ، از نژاد پرستیتان ، از خواب دو هزار و پانصد ساله تان ، از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ، از مصرفگرا بودنتان ، از قسطی خریدن بنزتان برای فخر فروشی ، از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ، از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و ...... از همه و همه !؟

از کجا بگویم از چه بگویم که حالم بد است ، خیلی هم بد است.




بخش سوم

دلنوشته ثانیه
امید وارم که از بخش دوم این ارسال ؛ ناخنشود نشوید و به دل نگیرید (هر چند تلخ اما واقعیتی انکار ناپذیر از درون مایه جامعه حال حاضر ایران ماست)اینکه چه شد ایران ما به چنین روزی مبتلا شد ؛ مسئله ایست که مرور و تحلیلش در این مجال نمی گنجد و از عهده بنده هم خارج است. اما همانطوری که در ارسال قبل هم بدان اشاره شد (+) امید به آینده ای درخشان با اصلاح روند زندگی خویش ؛ ممکن بوده و بهترین راه و مسلک است.
می خواهم مقدمه را به پایان برم و اصل مطلب رو شروع کنم
انگار همین چند لحظه پیش بود که سال جدید رو کنار خانواده با ندای یا مقلب القلوب و البصار شروع کردم ؛ انگار همین چند لحظه پیش بود که سال 89 رو تبریک می گفتم

میگذره و مگیذره ، با تمام کم و کاستی ها و موفقیت ها و شکست ها میگذره
زندگی نامه نویسی(+) رو هم تو این وبلاگ شروع کردم(با این دلیل) الان با گذشت این چند ماه و مرور اونها خوشحالم که می نویسم و ثانیه رو دارم
همانطوری که در معرفیِ وبلاگ ، خدمت دوستان نوشتم :

اکنون
ثانیه ها را بهتر احساس می کنم
ثانیه
بیانگـر دنیای درونی من است.


و روز به روز ؛ عمرمون میگذره و من ثانیه ها را نظاره گرم که چطور از پی هم می گذرند
تصمیم واقعی گرفتم برای تغییر  ؛ تصمیم واقعی برای نو شدن و زندگی جدید ؛ ماورای آنچه که تاکنون بوده ام
همانطوری که در بخش اول نوشتار بیان شد :::
سعادت وابسته به تسهیلات و  دارایی‌های خارجی نیست، بلکه وابسته به حیات درونی است ::: این حس رو پیدا کردم و شروع می کنم از سال جدید.

دنیای من در سال دیگه واقعا عوض میشه
مسیر زندگی که من دارم در سال جدید ؛ یه دو راهی واقعی هست در تمامی مسائل و جنبه های زندگی ام.
ترس و امید آمیخته بهم ؛ حال رو روزم شده و مرور مشورت های دیگران و مطالعات و انتخاب ها و تمامی جوانب ؛ شبم را صبح و صبحم را شب می کند

چند وقتی هست که در ثانیه دم از انتخاب می زنم
چند وقتی هست که در ثانیه ؛ مرور خویش را سرلوحه کارهایم قرار داده ام
اما
اکنون باز هم پایم می لرزد
دلیلش را می گذارم به حسابِ بی تجربگی و انتخاب های بزرگی که در پیش رو دارم

اما این دو انتخاب بزرگ زندگی خواه ناخواه از راه می رسد و من در پایان سال ؛ کس دیگری هستم
نه شخصیت و درون مایه ام ؛ بلکه راه تکامل ام را ؛ تعویض می کنم

اما سجاد این تک ثانیه از عمر هستی ؛ تصمیم به حرکت و جوششی ماسوای دو انتخاب بزرگ گرفته
تصمیم به بهتر شدن

از مطالعه و ورزش بگیر تا کار و خانواده
از روابط اجتماعی بگیر تا برنامه های کاری و سفر و زندگی
از دین و سیاست ؛ از منش و رفتار و حتی این ثانیه و رابطه و من و او
همه و همه ابعاد زندگی را می خواهم ؛ نوعی دیگر بچینم
در بخش دوم همین ارسال ؛ این نوشته های تلخ را در اصل ؛ به خودم نوشته ام
یک تصمیم بزرگ
سال یک هزار و سیصد و نود هجری شمسی ؛ سال آرزوهای من است

امسال من به تعالی خواهم رسید
امسال من عاشق ام
امسال من معشوق ام
امسال من ثانیه ها را قدر می دانم
امسال من پر تکاپو پر تلاشم
امسال من مسمم ترو با اراده تر
امسال من ثانیه ها را از دست نمی دهم
امسال من سال تغییر است ؛ سال پرطراوت شدن
امسال من جوانم
امسال من بی سواد ام برای فراگیری بیشتر
امسال من هوطنانم را دوست دارم
امسال من مردم را دوست دارم و آنها هم
امسال من مانند طبیعت زمستان زده ای که بیدار شده ؛ بیدار میشود


شور و امید و شوق
تلاش و تکاپو و بهتر شدن
صمیمیت صفا محبت
عشق علاقه صداقت
راستگویی و کردار نیک
گفتار نیک ، پندار نیک
اخلاص عمل ؛ وجدان بیدار
همه و همه تنها با "خواستن" محیا می شود برای "من یا شما" !؟
ایرانی آباد ، اسلام ناب ، ایرانی سر فراز
می خواهم از خود ؛ از خود خود خود خود ، شروع کنم
می خواهم تیشه به ریشه بدهایم در سال جدید بزنم
می خواهم ؛ نمونه باشم یکه باشم
بهتر شدن را نه در چشم دیگران ؛ بلکه در دل خویش احساس کنم
و این حس زیبایی را به همه منتقل کنم ، نه با حرف بلکه با عمل

چه دعایی کنمت بهتر از این

خنده ات از ته دل

گریه ات از سر شوق

روزگارت همه شاد

سفره ات رنگارنگ

و تنی سالم و شاد که بخندی همه عمر


نوروز در خرم آباد - فارس


راستی

فرصت مغتنم تعطیلات نوروزی برای مطالعه را از دست ندهیم


جهانیان ، نوروزتان خجسته باد

سال خوبی داشته باشید

سجاد - ثانیه

ادامه نوشته

زندگینامه شماره 10 - یکشنبه 01-12-89


پست زندگینامه شخصی بوده و رمز دار میباشد زیرا
انتخاب و انتخاب و حرف و حدیث های جانبی
علی فغانی و داود قریشی - نانوایی مون

ادامه نوشته

زندگینامه شماره 8 - - -  جمعه 1389/08/14

بعد از این همه مدت خوب میشه نوشت - مخصوصا که امروز هم برام خیلی مخصوصه !؟
پست زندگی نامه شخصی بوده و رمز دار میباشد زیرا
ادامه نوشته

دل و دل دادگی - دوستی و دوست داشتن ،  بی دلی و دودلی


یک سخن ناب و گهربار از امیرالمونین علی(ع) هست که می فرمایند :

با دوستت چنان باش که گوئی روزی با تو دشمن میشود

و

با دشمنت چنان رفتار کن که گویی روزی با تو دوست می شود


دوست عزیزی که وبلاگ و نوشته های منو می خونی ، گرامی من ، عزیز دل ؛؛ همیشه در طول زندگی این جمله را بارها شنیده ام و بار ها گفته ام اما ؛

اما هیچ گاه نتوانستم آن را بکار گیـرم

هیچ گاه نتوانستم در دوست داشتن ، حد افراط و تفریط را حفظ کنم . هیچ گاه نتوانستم وقتی دلم رفت واسه یکی خودم رو حفظ کنم و همین شد مایه دردسر و رنج و سختی و....

راستش

زیاد برام اتفاق افتاده اما برام تجربه نــشده و بالاخـره این من بودم که ضـرر کردم

می خوام یکی از خاطرات خودم که پستهای خصوصی می نوشتم رو بگم که مرتبط با این موضوع هست و من همیشه تا آخر عمر این موضوع رو فراموش نمی کنم بگم

شانس قرعه ، به نام من دیوانه زدند

یه زمانی تو یه شهری دوستی داشتم اسمش علی بود - اول راهنمایی بود که با هم آشنا شدیم و سه چهار تا رفیق شدیم که همیشه با هم بودیم و باهم و باهم. اول راهنمایی و دوم راهنمایی باهم تو یه کلاس بودیم. گذشت و سال سوم ما نتونستیم همکلاس باشیم. اما دوره دبیرستان ما دوباره باهم همکلاس شدیم و کنار هم تو یه نیمکت می نشستیم

از من کوتاه قد تر و ضعیف تر بود - اما خیلی مودب پاک و معصوم ؛ یه ماه پاره به نام علی با اخلاق ویـژه

کلاس با هم بودیم - زنگ تفریحها هم با هم بودیم - مدرسه که تموم میشد من و این با هم راه می افتادیم (گاهی یکی دیگه هم اضافه میشد) می رفتیم دمِ در خونشون - یه یک ساعتی هم اونجا با هم حرف می زدیم و بعد خداحافظی و من هم تنها بر میگشتم خونه. تابستونها هم باهم - کلاسِ درس رایانه عصـرها می رفتیم. کلاسمون تا خونه اونا یک ساعت و نیم پیاده روی راه بود . باهم بعد از کلاس راه می افتادیم گپ و خنده و تعریف و تمجید و درس و مشق و با هم بودن هامون و ........ خلاصه تا خونه اونا (نه خونه ما) -- تو این مسیر هم یه جایی کنار یه میدونی ، هر شب با هم آب هویج بستنی می زدیم و بعد ادامه می دادیم تا دم در خونه اونا

خلاصه ، گذشت و  ما همچنان با هم بودیم . حتی رشته تحصیلی رو هم با هم انتخاب کردیم و با هم می رفتیم و با هم می اومدیم و با هم تو یه کلاس کنار هم

پشت کنکوری هم که بودیم ، همینطور - با هم یه کتابخانونه و با هم رفتن و با هم اومدن - صبح تا شب ، و جلسه کنکور هم با هم بودیم ، یه حوزه امتحانی - اما دوتامون هم قبول نشدیم

این شمای کلی از با هم بودن هامون بود

ولی دوست داشتن اون ، یه موضع دیگه بود. تو این همه سالی که با هم بودیم هیچگاه با هم دعوا نکردیم - بد اخلاقی تندی باهم نداشتیم - فحشی و گستاخی هم با هم نداشتیم. حتی قول باجناق شدن رو هم یه جورهایی (با تمام تفاوتهای فرهنگی که بین خانواده هامون بود)، بهم داده بودیم

گذشت ، من رفتم سرکار علی پیش باباش - من یه شهر دیگه و اون یه شهر دیگه

هر وقت میرفتم اونجا بهش سرمیزدم و می رفتم دم در خونشون و . . .

علی با من دشمن نشد - اما رفت

علی که دنیای من شده بود از زندگی من رفت و منِ تنها شده بودم

تا اینکه اون دیگه زنگ نمی زنه - دیگه من هم زنگ نمی زنم - دیگه خبری نیست - همه چی تموم شده و گذشته ها گذشته

 اما در کنار این موضوع ، عدم افراط و تفریط رو هم میتونم در وجود یکی از دوستانم ببینم. مرتضی یکی از دوستهایی بود که همیشه با من و علی بود و تقریبا زوج سه نفره ایی بودیم. اون رو هم خیلی دوست داشتم و دارم اما در حقش هیچ وقت افراط و تفریط نـکردم. اما اون هنوز هست می خواد باشه و هیچ وقت هم دلم ازش نمیشکنه

حالا بر میگردم به بحث اولیه ام

یادتون باشه هیچ وقت با هیچ کسی تو رابطه هاتون افراط و تفریک نکنید

یاتون باشه همه رو دوست داشته باشید - اما دلبسته نباشید

یادتون باشه در کنار این دلبستگی ها ممکنه باشند کسانی که قدرشون رو نمی دونید

و یادتون باشه ؛

شرط دل دادن دل گرفتنه   ،    وگرنه    ،     یکی بی دل می مونه ، اون یکی دو دل

نه بی دل بمونید و نه دو دل


می ترسم از تکــرار تاریخ !!!!؟

زندگینامه شماره 7  - - -  پنج شنبه  1389/06/04

پست زندگینامه شخصی بوده و رمز دار میباشد زیرا
خنده داره(!) هر وقت دلم میگره حس نوشتن دارم
رمضان - داداش - علی - برنامه بلند مدت و ...

ادامه نوشته

زندگینامه شماره 6 --- جمعه : 22/05/1389

طی این پست به دوستان عزیز ، بیان داشته شد که پست زندگینامه شخصی بوده و رمز دار میباشد
مشکل همیشگی با تحلیل این چند ساله و مرور خاطرات تلخ و...
خنده داره(!) زندگی نامه هام داره تبدیل میشه به غمنامه !؟

ادامه نوشته

زندگینامه شماره 5 --- یکشنبه : 1389/05/17

طی این پست به دوستان عزیز ، بیان داشته شد که پست زندگینامه شخصی بوده و رمز دار میباشد

این پست: ازدواج فامیلی - داداشم - درددل و...

ادامه نوشته

زندگینامه شماره چهار -  چهارشنبه 1389/05/06

 

 

طی این پست به دوستان عزیز ، بیان داشته شد که

پست زندگینامه شخصی بوده و رمز دار میباشد

این پست:

خداحافظی با یک دوست و...

ادامه نوشته

زندگینامه شماره سه  -  سه شنبه  29/04/1389

 

 

طی این پست به دوستان عزیز ، بیان داشته شد که

پست زندگینامه شخصی بوده و رمز دار میباشد

ادامه نوشته

شرح حال من شده این عکس !؟

 

شرح حال ثانیه تو این زمان - بدجور میگذره !؟

بد روزگاری شده

من این دسته راستیه ام خیلی اوقات و گاهی سمت چپیه !

خدااااااااااااااااااااااااااا - گاهی کن به ما نگاهی !

 

یک داستان کمی تا نیمه ابری مرتبط :

شرح حال دلقک ----  شرح حال من

 

یه روز یه بیماری میره پیش دکتر روان پزشک و میگه آقای دکتر ، من دنیای بدی دارم ؛ حال و روزم خوش نیست - نا امیدم و همه چیز برام بی مزه و بی طعم و بو شده. با کسی حال نمی کنم و همه برام غریبه هستند و خیلی غمگینم و ناراحت ، به من کمک کنید

دکتر میگه که : دوست من بهت پیشنهاد می کنم به سیرک کنار شهر بری و یه بلیط بگیری بری داخل سیرک. من شنیدم که اونجا دلقکی هست که همه رو انقدر م خندونه تا سرحد مرگ. همه بعد از دیدن برنامه های اون دلقک، تا یک هفته شاد و سرحال هستند. من هم فردا پیش اون خواهم رفت. پیشنهاد می کنم بری اونجا و کمی دلت باز بشه

بیمار میگه : آقای دکتر ، من همون دلقکه هستم !

 ادامه یه شعر

ادامه نوشته

زندگینامه شماره دو 89/04/03


طی این پست شرح دادم که چرا این پست ها و به چه نحوی نگاشته می شود

این پست رمز دار بوده و شخصی است - شما اجازه بازدید از آن را ندارید.

ادامه نوشته

زندگینامه شماره 1  -- 89/03/27


در راستای پست قبل و برابر روش اعلامی خدمت دوستان ، این پست نگاشته می شود


89/03/27  روز جمعه

ادامه نوشته