دل و دل دادگی - دوستی و دوست داشتن ، بی دلی و دودلی

یک سخن ناب و گهربار از امیرالمونین علی(ع) هست که می فرمایند :
با دوستت چنان باش که گوئی روزی با تو دشمن میشود
و
با دشمنت چنان رفتار کن که گویی روزی با تو دوست می شود
دوست عزیزی که وبلاگ و نوشته های منو می خونی ، گرامی من ، عزیز دل ؛؛ همیشه در طول زندگی این جمله را بارها شنیده ام و بار ها گفته ام اما ؛
اما هیچ گاه نتوانستم آن را بکار گیـرم
هیچ گاه نتوانستم در دوست داشتن ، حد افراط و تفریط را حفظ کنم . هیچ گاه نتوانستم وقتی دلم رفت واسه یکی خودم رو حفظ کنم و همین شد مایه دردسر و رنج و سختی و....
راستش
زیاد برام اتفاق افتاده اما برام تجربه نــشده و بالاخـره این من بودم که ضـرر کردم
می خوام یکی از خاطرات خودم که پستهای خصوصی می نوشتم رو بگم که مرتبط با این موضوع هست و من همیشه تا آخر عمر این موضوع رو فراموش نمی کنم بگم

یه زمانی تو یه شهری دوستی داشتم اسمش علی بود - اول راهنمایی بود که با هم آشنا شدیم و سه چهار تا رفیق شدیم که همیشه با هم بودیم و باهم و باهم. اول راهنمایی و دوم راهنمایی باهم تو یه کلاس بودیم. گذشت و سال سوم ما نتونستیم همکلاس باشیم. اما دوره دبیرستان ما دوباره باهم همکلاس شدیم و کنار هم تو یه نیمکت می نشستیم
از من کوتاه قد تر و ضعیف تر بود - اما خیلی مودب پاک و معصوم ؛ یه ماه پاره به نام علی با اخلاق ویـژه
کلاس با هم بودیم - زنگ تفریحها هم با هم بودیم - مدرسه که تموم میشد من و این با هم راه می افتادیم (گاهی یکی دیگه هم اضافه میشد) می رفتیم دمِ در خونشون - یه یک ساعتی هم اونجا با هم حرف می زدیم و بعد خداحافظی و من هم تنها بر میگشتم خونه. تابستونها هم باهم - کلاسِ درس رایانه عصـرها می رفتیم. کلاسمون تا خونه اونا یک ساعت و نیم پیاده روی راه بود . باهم بعد از کلاس راه می افتادیم گپ و خنده و تعریف و تمجید و درس و مشق و با هم بودن هامون و ........ خلاصه تا خونه اونا (نه خونه ما) -- تو این مسیر هم یه جایی کنار یه میدونی ، هر شب با هم آب هویج بستنی می زدیم و بعد ادامه می دادیم تا دم در خونه اونا
خلاصه ، گذشت و ما همچنان با هم بودیم . حتی رشته تحصیلی رو هم با هم انتخاب کردیم و با هم می رفتیم و با هم می اومدیم و با هم تو یه کلاس کنار هم
پشت کنکوری هم که بودیم ، همینطور - با هم یه کتابخانونه و با هم رفتن و با هم اومدن - صبح تا شب ، و جلسه کنکور هم با هم بودیم ، یه حوزه امتحانی - اما دوتامون هم قبول نشدیم
این شمای کلی از با هم بودن هامون بود
ولی دوست داشتن اون ، یه موضع دیگه بود. تو این همه سالی که با هم بودیم هیچگاه با هم دعوا نکردیم - بد اخلاقی تندی باهم نداشتیم - فحشی و گستاخی هم با هم نداشتیم. حتی قول باجناق شدن رو هم یه جورهایی (با تمام تفاوتهای فرهنگی که بین خانواده هامون بود)، بهم داده بودیم

گذشت ، من رفتم سرکار علی پیش باباش - من یه شهر دیگه و اون یه شهر دیگه
هر وقت میرفتم اونجا بهش سرمیزدم و می رفتم دم در خونشون و . . .
علی با من دشمن نشد - اما رفت
علی که دنیای من شده بود از زندگی من رفت و منِ تنها شده بودم
تا اینکه اون دیگه زنگ نمی زنه - دیگه من هم زنگ نمی زنم - دیگه خبری نیست - همه چی تموم شده و گذشته ها گذشته
اما در کنار این موضوع ، عدم افراط و تفریط رو هم میتونم در وجود یکی از دوستانم ببینم. مرتضی یکی از دوستهایی بود که همیشه با من و علی بود و تقریبا زوج سه نفره ایی بودیم. اون رو هم خیلی دوست داشتم و دارم اما در حقش هیچ وقت افراط و تفریط نـکردم. اما اون هنوز هست می خواد باشه و هیچ وقت هم دلم ازش نمیشکنه

حالا بر میگردم به بحث اولیه ام
یادتون باشه هیچ وقت با هیچ کسی تو رابطه هاتون افراط و تفریک نکنید
یاتون باشه همه رو دوست داشته باشید - اما دلبسته نباشید
یادتون باشه در کنار این دلبستگی ها ممکنه باشند کسانی که قدرشون رو نمی دونید
و یادتون باشه ؛
شرط دل دادن دل گرفتنه ، وگرنه ، یکی بی دل می مونه ، اون یکی دو دل
نه بی دل بمونید و نه دو دل
می ترسم از تکــرار تاریخ !!!!؟
مفهوم "ثانيه" همان "نَفَس" است!