یک دوست ...
به نام خدا

امروز می خواهم یکی از قصه های کتاب زندگیمو براتون بنویسم
چون کلمات قاصراند از تصاویر کمک می گیرم
.
.
.
.
.

چشم به راه تماسم ؛ اما دریغ ...

به وسایل و روش های ابتدایی هم راضی ام ؛ اما دریغ ...

شاید با هم قهریم و خودمون خبر نـداریم ؛ شاید ...

البته همیشه همینطور بوده ؛ اون میگذره میره و من می مونم و یه دل سیر گریه روحی ...!؟

و گاهی چشم گریان

من می مونم و عصبانیت و کلی فکر و حرص و....

و همیشه این فکر که یکی میاد اونو ازم می دزده و میبره ؛ آزارم میده
یعنی شده کابوس برام

تو اوج عصبانیت به جدایی فکر میکنم

یا خودش و می زنه به ندانستن و یا واقعا نمی دونه -- !؟

این موضوع کلی حرصم میده و عصبیم میکنه و حسابی پریشون

بعدش با تمام دنیا می جنگم ... با همه دعوا و بحث پیش میاد و حوصله هیچ کسی و ندارم اونوقت

و اون هم چنان بی خیال و نادان به این موضوع

ولی من دو ست دارم پیشم باشه و بهم آرامش بده

ولی اون نیست و من چشم به راهشم توی رویاهام
.
.
.
.
.
.
.
.

اما وقتی می بینمش ؛ همه چی فراموش میشه ؛ یادم میره که ...

به آغوش می کشمش و... یه بوسه

بعد دوباره دلم و بی آلایش تقدیمش می کنم
.
.
.
.
.
و این حکایت هم چنان باقی ایست

و من همیشه از خدا می خواهم که هیچ وقت از دستش ندم
اما الان که چند وقتیه نمیبینمش

خیلی تنهام

در حد مرگ
اما می دونم اگه ببینمش دوباره روز از نو و رزی از نو
.
.
.
.
.
.
.
.

بله این قصه سه سال است که هم چنان باقی است
اما یه جورایی تصمیم گرفتم خودم رو اصلاح کنم
به نظرم میاد دارم افراط و تفریط میکنم
و برخی از مسایل رو باید از نو تعریف کنم و از نو تمرین
هرچند ناموفقم ؛ چون من دلم تو صورتمه ؛ زود می فهمه
.
.
.
.
.
این همه نوشتم ازش ؛ اون پسره

و بهتره ناشناس بمونه
راستشو بخواین الان پیشم نشسته ؛ بازم یه جوریم میشه ها
همون روز از نو روزی از نو ؛ با یه بوسه امروز از پیشش میرم
مفهوم "ثانيه" همان "نَفَس" است!