مادر ، کودک بازیگوش ِ شلوغش را با عصبانیت تمام جلوی خود می گیرد ؛ کودک ترسیده و خیلی کـُند و آهسته این صحنه های تند و غضب آلود را می بیند. بغض عجیبی کودک را گرفته ؛ مادر او را تحت تسلط کامل دارد و روبروی او نشسته و غضبی مادرانه و از عمق وجود و فقط و فقط از سر دوست داشتن ِ طفلش در چهـره و دست ها دارد.
حرف های تند و بلندش دو ماحصل دارد : تنبیه کودک و ابراز لطف ِ مادرانه ی ِ تند!
(در برخی مواقع! سیلی ِ مادر ، دردانه اش را هم می نوازد) ناگهان بغض ِ کودک می شکند و گریه اش می گیرد. این گریه و این صدا ، تمام تاروپود ِ دل ِ مادر را در هم مریزد و مادر آرام می گیرد ، سکوت کرده طفل را نگاه می کند و آنگاه او را در آغوش کشیده و نازش می کند و می بوسد و بلافاصله می گوید : الهی قربونت بشم گریه نکن.


.
.
من بارها این صحنه را دیده ام و از کنارش گذشتم و شعور ِ درک و دریافت پیامش را نداشتم اما در آخرین بار ، عظمت ِ مادر بودن را ، در این صحنه دیدم.






پ.ن : جناب سید علیرضا شفیعی مطهر را قبلا ( + ) معرفی کرده بودم و بلاگ مدارای ایشان هم معرف دوستان هست ؛ اما نکته جالبی که می خواهم درج کنم این هست که در آخرین بازدیدم از وبلاگشان که این روزهای نگاه فلسفی استاد به هستی با عنوان «دل دیدنی های شهر سرب و سراب» است ؛ این نوشتار را با محتوای وبلاگ مرتبط یافتم که در این پانوشته می آورم :

من مادر را چون مدادی دیدم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر می شود...

و اما پدر را چون یک خودکار شکیل و زیبا دیدم که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ می کند،خم به ابرو نمی آورد و خیلی سخت تر از این حرف هاست .فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند که چقدر دیگر می تواند بنویسد …تا ناگهان از نوشتن می ماند!