تنهایی واژه ای پرمعناست

و در نگاه ِ اول ِ خیلی ها ، منفی

تنهایی هم زیباست و در آن تلاشی نهفته ، تلاش برای رهایی از تنهایی !!؟


گاهی تنهایی ، با غربت معنی میشود گاهی با مجـردی گاهی شکست عشقی ، گاهی نـرسیدن به آرزوها و گاهی شکست و گاهی تنهایی چندساعته و گاهی...


اما طور دیگری هم معنی می شود : نبود " همفکر " یا حداقل "اندیشه ای نزدیک" و یا بالاتر !!؟


و وای که چقدر سخت است. سخت و زننده ، آزار می دهد و صورت می خراشد یقه می دَرَد با پُـتکش بر هیکل ِ داشته هایت می کوبد و مجبوری با این همه درد ، بازهم لبخند بـزنی و انگار نه انگار


نمی دانم دنیایی که سارتر از آن یاد می کند و آلبرکامو در داستانهایش بدان می پردازد، این شکلی است یا نه .

.

.

.

لطیفه ایی یادم آمد : سالها مورچه ایی عاشق مورچه ی همسایه شده بود، اما بعدها فهمید که همسایه ی معشوقش مورچه نبوده ، تفاله چای بوده !!؟

.

تلاش های زیادی انجام شده و می شود ، اما " اینجا " نتیجه ایی نـدارد

باید راهی شد. باید همیشه در حرکت بود، همیشه جاری و این درمان من است.

قبلا هم گفته ام، راهی و چاره ایی دارد بنام، هجرت .



پا نوشته :

این ها و این نوشته ها همچون بمب ساعتی اند. مطمئنا یکروز منفجر خواهد شد.

کی و چطور و کجا ، نمی دانم.

اما واقعا از ته دل ، منتظرش هستم. یک منتظر واقعی بسان یک انقلابی