دکتر جهانگیری. --  باشگاه اشتغال چیست؟


باشگاه اشتغال چیست؟
دکتر جهانگیری


دوستان عزیز خدمات باشگاه اشتغال رایگان است.

با توجه به نرخ بیکاری غیر عادی در کشور عدم آموزش دانشگا هها نبود راهنما و مشاور و یک قرن بی خبری از تجارب کشورها ی بدون و نفت گاز جوانان کشور ما را دچار بحران – نومیدی و بی فردائی ساخته و متاسفانه روز به روز به تعداد این افراد اضافه میگردد.

دکتر علی اصغر جهانگیری با دهها سال فعالیت در زمینه های گوناگون و بعنوان کار آفرین برتر . استاد دانشگاه . چهره ماندگار طرحی را بنام بانک اشتغال یا باشگاه اشتغال پدید آورد که در سازمان ملل نیز بعنوان گزینه برتر انتخاب شد باشگاه اشتغال سازمانی است مجازی که بهترین تجارب دنیا را جمع آوری و به جوانان کشور عرضه مینماید باشگاه اشتغال ایده . روش . اطلاعات و کلیه فاکتور های عملی . اقتصادی فنی را در اختیار متقاضی قرار میدهد.

باشگاه اشتغال : زیستن با نان خالی و یا استخدام در ادارات را پیشنهاد نمی کند کار با در آمد ارزنده در هر محل و در هر سن و سواد و هر مقدار توان مالی هدف اصلی باشگاه است .

باشگاه اشتغال : در بخشی از اهداف خود پستوی خانه های مردم شهرو روستا یا پشت بام و باغچه منازل را به مزرعه یا کارگاههای تولیدی کوچک وبزرگ تبدیل میکند تا با ارزانترین قیمت و بدون رقیب پاره ای از کالاهای مصرفی جامعه را تولید و عرضه نماید.

باشگاه اشتغال : در زمینه صنعت – تولید –کشاورزی – بازرگانی – فرهنگی – مشاوره لازم را یطور رایگان در اختیار جوانان  عزیز قرار میدهد و در انتخاب ایده به متقاضیان کمک میکند .برای عضویت در باشگاه با این سایت تماس گرفته و فرم سنجش توانائی را با دقت تکمیل نموده و برای ما ایمیل کنید و منظر پاسخ بمانید .

http://jahangirifdn.com

گنجشک خیلی خوبه، اما.....!؟



گنجشک حیوان خیلی خوب و دوست داشتنی هست و تقریبا همه جا هم حضور داره. گنجشک ریز و چابک و تیزه و اصولا هم جمعی زندگی می کنه. 

با یک روال منظم، تغذیه کرده رشد کرده و تولید نسل می کند. در برابر دشمنان هم تا حد توان مقابله غریزی خود را دارد.

و هزاران خوبی دیگر........


اما گنجشک، یک مشکل اصلی دارد

زیاد از این شاخه به آن شاخه می پرد!!؟

"هوا" را تازه نگه دارید


"هوا" را تازه نگه دارید


استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید: «نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟»


شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت: «حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.»


تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند: «ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.»


شیوانا گفت: «خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.»


آیا شما در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذارید؟



منبع:   yekibood.ir

طنز سياسي: همه‌چیز درباره‌ زنان ساکت مجلس!

رضا ساکی در بخش طنز روز ایسنا نوشت: می‌گویند فلانی، چرا درباره‌ نمایندگان زن نمی‌نویسی؟ آن 9 نفر! می‌گویم چه بنویسم؟ همین‌قدر که می‌آیند و می‌نشینند توی مجلس خودش کلی کار است، باید برای همین آمدن از آن‌ها تشکر کرد! می‌گویند درباره‌ منفعل بودن‌شان بنویس! می‌گویم حاشا، کجا منفعل هستند، من هم اگر جای آن‌ها بودم در موافقت یا مخالفت وزیری حرف نمی‌زدم، چون زشت است هنگام حرف زدن یک خانم، نمایندگان مرد دو‌دو کنند! در این مجلس که صدا به صدا نمی‌رسد و همه توی صحن می‌چرخند، صدای زنانه برای موافقت یا مخالفت صدای خوبی نیست، این مجلس صدای مردانه می‌خواهند، مردی که فریاد بزند، نه زنی که آرام صحبت کند.
می‌گویند پس 9 نماینده‌ زن چه نقشی در جلسه‌های رأی اعتماد داشتند؟ اگر 9 نماینده‌ زن در جلسه‌های رأی اعتماد شرکت نمی‌کردند، چه اتفاقی می‌افتاد؟ می‌گویم حضورشان اتفاقا خوب است، چون آقایان رعایت می‌کنند که خانم در مجلس نشسته است و برخی از حرف‌ها را نمی‌زنند. این 9 نفر حضورشان موثر است، مثلا تا به حال هر وقت رییس‌جمهور یا یکی از وزیران پیشنهادی درباره‌ زنان و نقش زنان و حقوق زنان حرف زده، دوربین بلافاصله نمایندگان زن را نشان داده است. این دستاورد کمی است؟ اگر نمایندگان زن نبودند دوربین چه چیز را نشان می‌داد؟
این دوستان اصلا متوجه رأی نمایندگان زن نیستند، 9 رأی، رأی کمی نیست، تأثیرگذار است. برای خودش رقمی است. البته نمایندگان زن در جلسه‌های دیگر مجلس خیلی فعال هستند، یعنی از این جلسه‌ها فعال‌تر هستند و مثلا گاهی در فهرست نمایندگانی که تأخیر کرده‌اند، نام آن‌ها هم برده می‌شود و این‌طوری نیست که اصلا کاری نکنند. بله، زنان در مجلس هستند. من خودم بارها نطق پیش از دستور آن‌ها را شنیده‌ام. بارها تذکر آن‌ها را شنیده‌ام! بارها، بارها! زنان نماینده‌ «فراکسیون» هم دارند و اغلب هم با رسانه‌ها مصاحبه می‌کنند!

مثلا سخنگوی فراکسیون زنان مجلس شورای اسلامی گفته‌اند: «انتظار می‌رفت دولت یازدهم در مورد حضور زنان در کابینه جدیت بیشتری داشته باشد، چراکه ما، خانم‌های مدیر و لایقی داریم که توا‌نمندی آن‌ها به اثبات رسیده است.»

البته منظور ایشان توانمندی در مجلس نبوده است!

باقی بقای‌تان!

عملیات نیمه تمام طناب قرمز!




مريم بمحض اینکه با رشته طناب قرمز، وارد حياط شد، همسايه طبقه بالا، منير خانم را دید که طبق معمول، روی تراس کوچک خانه‌اش ایستاده و مشغول عملیات خطیر دیده‌بانی کوچه و خانه‌های اطراف بود. تا مريم را ديد، از همان بالا با صدای بلند فریاد زد: «سلام خانم! چه عجب بالاخره برگشتی!» و با چشمهای عقابی خود، محموله‌ی مریم را تشخیص داد و سریع پرسيد: «اِوا! مريم خانم ديگه كي تو اين زمونه رو طناف رخت پهن می‌کنه؟ خيلي بي‌كلاسیه! آقاي ما که رفته از اين طناف جديدا خريده! همونا که آهنیه! حالا نگفتی می‌خوای کجا بزنیش؟ روی تراست؟ اونجا که خودش طناف داره! می‌گم مریم خانم! بیا و تو هم، ازین طناف آهنیا بخر! انقده خوبه!» مريم همینطور که با قدمهای تند طرف خانه می‌رفت، نگذاشت حرف منیرخانم تمام شود و زود گفت: «باشه! چشم. منم مي‌رم از همونا مي‌خرم. كاري ندارين؟ خداحافظ!»...

با عجله وارد وارد خانه شد. طناب قرمز را توی کمد، زیر لباسها قايم كرد و بعد نشست روي مبل و شروع كرد با خودش حرف زدن: «شبا كه تا ديروقت خونه نمی‌ياد. روز به روز هم كه لاغرتر و ضعيف‌تر مي‌شه. چشماشم كه هميشه قرمزه. می‌ياد خونه هم كه ناي حرف زدن نداره. خب همه‌ي اينا رو جمع كني مي‌شه اعتياد ديگه! دكتره تو تلويزيونم همينا رو مي‌گفت.» قیافه‌ی مریم، مصمم شد:« خیال کرده! كاري مي‌‌كنم دیگه عمراً سمت مواد نره. خودم تركش مي‌دم. مثل همون سرياله كه زنه دست و پاي شوهرشو بست به تخت و تركش داد! من مگه چيم از اون كمتره؟» کمی فکر کرد و باز گفت: «ولي اگه دست و پاشو بستم و داد و بيداد كرد، چی؟ جلو همسايه‌ها آبرومون مي‌ره. آهان! فهمیدم! يك پارچه فرو مي‌كنم تو دهنش.آره! این بهترین راهه!» یکدفعه اخمهای مریم توی هم رفت:« واي نكنه طفلی خفه شه!» و چند لحظه بعد با لبخند گفت:«نه ديگه! اونقدرها هم بی‌دست و پا نیست! از دماغ که می‌تونه نفس بكشه.»
مریم با این فکر و خیالها از جا بلند شد و برای پختن شام، بطرف آشپزخانه رفت...

ساعت نزديك 10 شب بود كه مجيد كليد را در قفل چرخاند و وارد خانه شد. سلام كرد و طرف اتاق رفت تا لباس عوض كند. مريم از پشت، قد و بالای او را برانداز كرد و توی دل گفت: «امروز از ديروز هم لاغرتر شده. كم‌كم داره غيب مي‌شه. تا چند وقت دیگه فقط لباساش مي‌مونه!» بعد رفت توي آشپزخانه و شروع كرد به سالاد درست كردن. مجيد همان‌طور که دست‌ها را مي‌شست، با صدای بلند مي‌خواند: «اگر دردم يكي بودي، چه بودي ... »مريم ابروها را در هم کرد و با خودش گفت: «واي خدايا چكار كنم؟ يعني دردش از يكي هم بيشتره! پس حتماً يك جور مواد نمي‌كشه. چند جورش رو استفاده مي‌كنه» زد زیر گریه و صداي هق‌هق و فخ‌فخش پیچید توی خانه. مجيد با تعجب آمد جلو و پرسید: «چته؟ چرا نشستی آبغوره می‌گیری؟» مريم سرش را پایین انداخت و با مظلومیت گفت: «هيچي به خاطر اين پيازه ...» مجيد با تعجب به دست مریم نگاه کرد:«ولي تو كه داري خيار پوست مي‌كني.» مريم نگاهی به ظرف سالاد انداخت و جواب داد: «اِوا! راست گفتی ها! حواسم نبود فكر كردم پيازه!» مجيد گفت: «راستشو بگو، طوري شده؟ كسي بهت حرفي زده؟» بغض مريم دوباره تركيد و گفت: «همه‌ش به خاطر تویه. همه‌ش زیر سر تویه!» مجيد ابروها را بالا انداخت و گفت: «من؟» مريم گفت: «آره ديگه همين تویی كه اين‌جوري شدي.» و باز زد زیر گریه. مجيد با وحشت پرسید: «مگه چه جوري شدم؟» مريم با ناله گفت: «لاغر، ضعيف، خسته، شبا هم كه دير مي‌یاي، اينا به نظرت يعني چي؟» مجيد گفت: «آهان! زودتر بگو، اتفاقا خودم هم مي‌خواستم بهت بگم، ولي همه‌ش مي‌ترسيدم ناراحت شي.» مريم با عصبانیت غرید: «واقعاً كه رو نيست، سنگ پاي قزوينه! خودتم باكمال پررويي مي‌خواستي بهم بگي!» مجيد گفت: «مگه چه‌كار كردم؟ بعد از كار تو شركت، يه جای ديگه كار پيدا کردم و مي‌رم اونجا. حالا این کجاش پرروییه؟» مريم تا این حرف را شنید گفت: «آخ» و خون از انگشتش سرازير شد. چاقو را انداخت زمین و با عجله رفت طرف شير آب. مجيد پرسید: «چی شد يهو؟ تو امروز چته؟» مريم با خوشحالی خندید: «هيچي! فدای سرت! آخه چاقوش يه كم كجِه. دست آدم رو زود مي‌بره. حالا نگفتی كجا كار مي‌كني عزیزم؟» مجيد همینطور که برای خوردن غذا صندلی را جلو می‌کشید، جواب داد: «تو كارخونه‌ی بازيافت زباله. زباله‌هاي خشك و تر رو جدا مي‌كنيم.» مريم لبخند به لب پرسید: «خب چرا اینو زودتر نگفتي؟» مجيد با تردید گفت: «راستش فكر ‌كردم شايد ناراحت شي و خوشت نياد.» سرش را بالا کرد و خوشحال گفت:« ولی حالا كه گفتم، دیگه خيالم راحت راحت شد.» مريم هم نفس راحتي كشيد و گفت: « خيال منم راحت راحت شد.» و بعد با خودش فکر کرد: «پس بگو اون بويي كه لباساي مجيد مي‌داده، بوي چي بوده!من رو باش چی فکر می‌کردم چی شد!» مریم با این فکر، بیصدا خندید.

شمسی میرمرتضوی



.....................................................................


مطلب بالا را از سایت باشگاه همسران جوان وام گرفته ام.

سایتی جالب و پرمحتوا که البته در شروع کار خودش هست و راه دراز و حساسی دارد

دیگر این سایت باشگاه فعلا مجرها  و  همچنین فروشگاه سایت است که ظاهرا توانسته اند شروعی خوب را داشته باشند و بستری مناسب را فراهم سازند

امیدوارم در این راه موفق باشند. شما هم برای حمایت از چنین کارهایی حداقل می توانید لینکی از آنها در وبلاگ و سایت تان درج کنید

نياز و تغييرات و تحول  +  نطفه ي نوزادي فانتزي و دور از انتظار منعقد شد


همان طوري كه قبلا بيان شد "نياز" تمام مسيرهاي انسان را تغيير ميدهد. و اين نياز جنبه هاي بسيار مختلفي دارد ؛ همانند نياز مالي كه خيل عظيمي را از دور خارج ميسازد
اما نياز هاي زيبايي هم هستند كه خوشا بحال كستاني كه نياز هاي عظيمي دارند براي نمونه نياز به جريان سازي و .......
براي مدتي شروعي خواهم داشت دوباره و با ياري خدا در فكر بسط ان به حوزه هاي فكري خودم ؛ هم اكنون بساط و بسترش را مهيا ميكنم. تكيه ي من اميد و تلاش است. 



يقين دارم حرفها و طرحهاي فانتزي روزي به بار خواهد نشست
و نقطه ي عطفي در نوع خود خواهد شد
جايي كه منشأ اميد و نشاط و نوآوري ايراني-اسلامي و ممتد و جامع براي عموم خواهد شد. 

اكنون نطفه اش منعقد شده و درحال جان يافتن است
صداي تولد اين نوزاد فانتزي؛  با قهقه اي شيرين در همين نزديكي ها به زودي شنيده خواهد شد
اما تا كسب آمادگی ِ بستر و مادر و دايه ؛ صبر مي كند

.

خوشا به حال كساني كه ساقي از مي ناب ، بدانها بخشيد

هلال عید می‌بینی و من پیوسته ابرویت‌

مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت‌


عيد فطر را تبريك عرض مي كنم خدمت شما عزيزان
خوشا به حال كساني كه ساقي از مي ناب ، بدانها بخشيد. اين مستي هستي بخش ، نوش جانتان
راستي ، عايد اين مستي تان باد







نكته: نوشته هاي اين اواخر را با تبلت مي فرستم. نخواستم بكويم كه كلاس باشد عزيزان؛ فقط اينكه غلط هاي املايي بخاطر زبان نصب شده عربي روي اين تبلت است. اين از غلط هاي املايي احتمالي من.
نكته ٢ : به دليل بالا ؛ امكان درج نوشته طولاني نيست. نوشته قبل را به هزار بدبختي فرستادم اما متاسفانه نتوانستم منبع مطلب را درج كنم، اينجا منبع مطلب را درج مي كنم. وبلاك مدير شركت بهساد به ادرس :  http://www.behsad.com/weblog

موضوع به نظر ساده میآید. ما نیز در آموزههای دینی و فرهنگی از بزرگان خود خواندهایم که آنچه را که برای خود نمیپسندی برای دیگران مپسند و آنچه را که برای خود میپسندی برای دیگران نیز بپسند که این تفکر به نام قاعده طلایی و یا به عبارتی Golden Rule شناخته شده است. بدیهی است که من معلم اخلاق نیستم و صلاحیت آن را نیز ندارم، و بنابراین بحث من منحصر به فضای کار و کسب میباشد. واقعیت این است که سالهاست که در اطراف ما و در فضای زندگی و کار و کسب ما قضاوت خوب با تعریف ارائه شده به فراموشی سپرده شدهاست. ریشه بسیاری از اختلافهای ما این است که کاملن معکوس قاعده طلایی رفتار میکنیم. به عبارت دیگر اول خودمان را میبینیم و بعد دیگران را و همواره در حال حل “اشتباه” معادلههایی هستیم که سود خود را حداکثر سازیم. اینکه میگویم “اشتباه” برای این است که حداکثر ساختن سود به ویژه در بلند مدت زمانی حاصل میشود که در کوتاه مدت در معادلات جمعی به نفع دیگران فکر کنیم. میدانم به چالش رسیدهایم و این چالش زمانی رفع میشود که الآن خود را جای طرف مقابل گذاشته و بدانیم او هم به نفع ما فکر میکند. هنوز در ذهن خود درگیر هستیم؟ ما همواره از واژه گذشت استفاده میکنیم و بارها فداکاریهایمان در حق دیگران و گذشتهایمان را به یاد آوردهایم و برای دیگران بازگو کردهایم. خیلی کمپیش آمده که از عبارت “من در بهمان مسئله در مقابل فلانی اشتباه کردم” را به کار بردهباشیم. باور دارم که “گذشت و فداکاری” که آن را به یاد میآوریم و بارها و بارها آن را مرور میکنیم، نه “گذشت و فداکاری” بلکه ضعف ما در مقابل طرف مقابل و یا ترس ما از تنش بیشتر و یا در نهایت یک معامله و در بهترین و ستایششده ترین حالت، از خودگذشتگی برای ارضای روحی خود بوده است که در تمامی این حالات “عنصر خود” و نقش محوری “عالیجناب من” حذف نشده است. در حالیکه “گذشت و فداکاری” زمانی به کارکرد اصلی خود نزدیک میشود که ما از عنصر محوری “من” دور شده باشیم و یا حداقل چیزی مانند شرکت، خانواده، دوستی و … که البته به نحوی “من” با فاصله بیشتری در آن مستتر است، بین ما و “من ِ ما” قرار گرفته باشد. نزدیک شدن به این تفکر سخت است، با اینحال میتوان چند راه را برای رسیدن به آن به کار گرفت.

  • حذف و یا (بازتعریف) مفهوم انتظار: انتظار و توقع قاتل هر رابطه است. انتظار به نحوی پاسخی محسوب میشود که از حل معادله پیشبینی میکنیم. یعنی همه چیز را درون خود بررسی میکنیم و بدون توجه به متغیرهایی که در اختیار ما نیستند، در یک خودخواهی مطلق، پیامدی را مطلوب میدانیم که سطح لذت ما را به حداکثر برساند. در حالیکه فراموش میکنیم شاید نحوه حل معادله ما اشتباه باشد، شاید خیلی از متغیرها را ندیدهایم. شاید توقع ما از جواب اشتباه است. شاید این معادله جواب ممکن ندارد و هزار و یک شاید دیگر که هیچگاه آنها را لحاظ نکردهایم. برای همین بهترین روش این است که “انتظار” را در مفهوم سنتی و رایج آن به معنای گرفتن بازخورد سریع از محیط برای عملکرد خود حذف کنیم و یا زمان آن را تا حد زیادی افزایش دهیم. 
  • دور انداختن خطکشها: واقعیت این است که آدمهای خطکش به دستی شدهایم و همه چیز را میخواهیم اندازه بگیریم. شوربختانه همواره ایناندازهگیری را در مورد خود بیش از حد واقعی و در مورد دیگران کمتر از حد واقعی انجام میدهیم. شاید بهتر آن باشد که به این عادت خاتمه دهیم.
  • عاشق باشیم: باور عمیق دارم که چیزی جز عشق ارزش پرداختن به آن را ندارد. شازده کوچولو میگوید آدمها عادت کردهاند که همه چیز را آماده از مغازه بخرند و چون هیچ مغازهای دوست نمیفروشد، آدمها سخت تنها ماندهاند. درست هم میگوید ما آدمها عادت کردهایم معامله کنیم و به عبارتی چون دوستی و عشق قابل معامله نیستند دیگر عادت کردهایم عاشق نباشیم و حتی در روابطی نیز که تعبیر عاشقانه و عشقولانه را در مورد آنها به کار میبریم، همواره در حال حل معادله و اندازهگیری نهاده و ستاده هستیم. در حالیکه عشق در سطوح مختلف خود همواره درجاتی از حل شدن در دیگری و فکر کردن برای دیگری و فراموشی خود را در بر دارد. حداقل برای داشتن احساس خوب زندگی هم که شده ما موظف به لحاظ عشق در رابطه خود با سایر چیزها هستیم. عشقی که خود را وقف میکند و فقط به مقصد میاندیشد. و بدیهی است تا زمانی که به مبدا اندیشههای خود فکر میکنیم، نمیتوانیم به مقصد برسیم.

سادهتر بگوییم “تفکر به خود” باعث سلب تفکر جمعی و از بین رفتن خرد گروهی و در نهایت اضمحلال و شکست و از بین رفتن گروه میشود و وقتی که جمعی وجود ندارد، منافع فردی نیز به سادگی از بین خواهد رفت. پس حداقل برای حفظ منافع فردی خود هم که شده باید بیش و پیش از هر چیز به منافع جمعی فکر کنیم.

ایده ها هم قبرستان دارند .. نوآوری ها هم مرگ دارند


امروز مطلب جالبی با عنوان «قبرستان گوگل» در سایت خبری خبرآنلاین خواندم


اینکه شرکتی بزرگ چنین قبرستانی! از ایده ها و نوآوری ها دارد برای من ِ سجاد بسیار جالب و حتی تکان دهنده بود. من ذاتا انسانی هستم که همواره در همه ی لحظات عمرم و در همه موقعیتهای زندگی نوآوری میکنم. اشتباه هم بیشمار داشته و دارم و ان شاءالله خواهم داشت.

جالب اینکه، هیچگاه نتوانستم از نوآوری و پدیدآوردن دست بکشم و حداقل اینکه اگر ابراز نکرده ام، در دلم و ذهنم آنرا پیچانده ام و بهم تابیده و چون خمیر ورز داده ام و چیزی جدید تا روندی تازه برایش چیده ام. باز هم می گویم بسیار اشتباه کرده ام و خواهم کرد.

این اواخر کمی ناامید شده بودم، از خود و ایده پردازی هایم. چرا که قصد راه اندازی شغلی نو و شرکتی را دارم که نوآوری است و تلاش بسیار و همتی والا و تیمی کارآمد می خواهد. اما وقتی «قبرستان گوگل» را به عنوان یک جایی برای دفن تا حداقل زیر آوار ماندن یا در نمک خوابیدن ایده ها و نوآوری ها و اختراع ها دیدم؛ کمی تلنگر خوردم! بازهم دوباره به خودم یاد آوری کردم که شکست راه موفقیت است.

اما کمی محتاط تر.

برای دیدن اینفوگرافی قبرستان گوگل به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

خدا کار هیچ کس رو توی دادگاه و پاسگاه نندازه


خدا کار هیچ کس رو توی دادگاه و پاسگاه نندازه


این عنوان دقیقا جمله ای هست که هزاران بار شنیدم و شما هم مطمئنا شنیدید. سری تکون دادیم و با گوینده کمی ابراز همدردی کردیم و یا اگر هم خودمان گرفتار شدیم با ذکر مصیبت و خاطره ای، خاطره ی تلخ خودمان را هم رو کرده ایم.

هرچند در جامعه اسلامی، دادگستر و قانون گذار و سلسله مراتب اجرایی ؛ همگی به دنبال دادرسی به مظلوم و دادگستری در کشور ، ایجاد شده اند و بر اساس شرع و قانون و عرف میهنمان تلاش های زیادی هم انجام می دهند.

اما واقعیت این هست که بروکراسی و کاغذبازی های دست و پاگیر، اکثریت ملت را ناراضی می کند و هرچند من خود شنیده ام و دیده ام که تلاش های بسیاری هم برای رفع مشکلات اداری صورت گرفته و در حال انجام است اما واقعیت این است که باید بیش از پیش روند این کار را تسریع کرد و راه های نوینی را انتخاب کرد تا دادستان و قضات برای احقاق حقوق دادخواه، فقط پروسه بررسی پرونده و قضاوت را داشته باشند و دادخواهان و مردم عزیز کشور نیز تنها گره یا گردنه ی کارشان را صدور حکم ببینند و بدانند.

وگرنه تلاش های شبانه روزی دستگاه قضا و ضابطین محترم شان (پلیس و دستگاه های ذی ربط) تنها به دلیل کاغذبازی های خواسته یا ناخواسته ؛ به ناحق زیر فشارهای روحی و تا عقب افتادگی کار اربابان رجوع ، نادیده گرفته شده و حتی تهمت کار نکردن و دستگیری نکردن از دادخواه و مظلوم و شاکی در موردشان بکار بسته خواهد شد که این تهمت ها هم اکنون هم هست!

دنیای دیجیتال و صنعت مدرن رایانه و سیستم های الکترونیک در دنیای کنونی برترین راه برای رفع این مشکل و جست و چابک کردن سیستم اداری قدیمی ایران و خصوصا دستگاه های اداری است. که ار سایر برکات این سیستم ها افزایش نظارت سلسله مراتب و کاهش باندبازی و رندبازی و خدای نکرده رشوه خوری و کم کاری خواهد بود ان شاءالله.

نگارنده به شخصه خود شاهد تلاش های نظام در این عرصه بوده است؛ اما ظاهرا روند کُند و غیر فراگیر آن بر اصل موضوع پیشی گرفته است که لازم است با عنایت به برکات دنیای دیجیتال در این عرصه به صورت اولویت بالا ، دیجیتال نمودن امورات را اوجب واجبات شمرده و در راه محقق شدن آن ، قدم های بزرگ و اساسی و جامع و چابکی برداشته شود.

دولت جمهوری اسلامی به ریاست دکتر حسن روحانی و نیز دستگاه قضایی کشور به ریاست آیت الله آملی لاریجانی به همراه ضابطین محترم ؛ به دلیل انجام امورات اجرایی کشور ، پیش قراولان این عرصه هستند و بایستی در سایه نظام اسلامی، سیستمی در خور شان و نام نظام اسلامی به پا کرده و مدیریت نمایند.



بعد از این همه صغرا کبری چیدن ؛ جونم واستون بگه که :

خدا کار هیچ کس رو توی دادگاه و پاسگاه نندازه !  نمی دونی که.......!؟

سقوط تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ ثانیه

متاسفانه چند روزی هست که آمار بازدید از 300 الی 400 بازدید در هر روز کاسته شده و زیر 100 بازدید در هر روز رسیده است.

فکر میکنم موتورهای جستجو و برخی کاربران وبلاگ ثانیه درصدد هستند که با قلب مدیریت سایت بازی کنند!!!  من اعتراض دارم چند نفر به یک نفر!؟

آقا ، خانم محترم

آمار سایت رو برگردونید سرجای اولش خواهشا

بگو خب!



پ.ن: احتمالا این اواخر بـَد نوشتم که دارم عواقبش رو میبینم. خب درستش می کنم. بگو خب!

در نااميدي بسي اميد است ....

 اميد تنها داشته ام.......

شب قدر است امشب ؛ شب صاف شدن

شب قدر است ؛ اينجا حرم حضرت معصومه (س) ؛ قم

دعا كردم براي همه شما ؛ هر بود و نبودي را بخشيدم ؛ شما هم طلب بخششم را قبول كنيد

به حق شهيد اين شبهاى عظيم حضرت مولا علي (ع)


صفاي اين روزها ؛ به صفاي دل بسته است . خصوصا انكه شب قدر باشد و انتظار عفو داشته باشيم

شب قدر از زبان مولوي زيباتر است :

مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب  ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب
روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد  ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب
ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان  بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب
ای باغ خوش خندان بی‌تو دو جهان زندان  آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

کلمات نماد ِ مفاهیم اند و انسانها نماد ِ کلمات !؟


کلمات ؛ هویت و محتوایی ویژه دارند. برای همین وقتی برخی کلمات را می خوانیم همان محتوا را درون خود احساس کرده و باور می کنیم . با پریشان؛ پریشان می شویم! با لبخند و شادی؛ حس خوبی می گیریم و.... .

نمونه های زیادی هم وجود دارد. برای نمونه "شادی لبخند آرام و آرامش" احساس نیکویی را در ما بر می انگیزند. کلماتی مانند "عصبانیت خشم غوغا و فریاد" هم محتوایی یکسان دارند و همین محتوا را به ما منتقل می کنند یا مفهمیم گوینده چه حسی را بیان می نماید. برای انقلاب و تکان و جنب و جوش ؛ حال و هوایی دیگر است و یا چون کلمه "مادر" که یک دسته از مفاهیم والا را در خود دارد.

برخی کلمات را نشان و نماد موفقیت و پیروزی می دانیم ؛‌ ایمان و پشتکار و تلاش مداوم ؛ بحث من هم الان در خصوص همین دو سه کلمه است. دوبند بالا مقدمه ی حرفم بود

این کلمات را بارها شنیده ام ؛ خوانده ام و هربار تصویری از آنها برای خودم ترسیم کرده ام. مشاورانم برای انتقال منظور و تشویق و ترغیبم از آنها مدد جسته اند. تصمیم های مختلفی را با آنها گرفته ام و "شروع های" بی پایانی را با این کلمات و ذهنیت بروز داده ام.

اما همه اینها باعث نشد بتوانم "نمادی" برای آنها باشم ؛ واقعا نتوانستم یک قالب و کالبد برای آن مفاهیم که در کلمات بود ؛ باشم. این کلمات چون بنزینی که در ماشین ریخته می شود و مقدار مشخصی توان حرکت دارد ؛ در روح و ذهن و باورم تزریق می شوند و پس از طی مسیری به اتمام می رسند و می ایستم و منتظرم تا دوباره آنها را دریافت ؛ باور و عزم حرکت کنم.

اینها که بیان شد هیچ یک افتخار نیست که بگویم مفتخرم ؛ هیچ یک نشان لیاقت هم نیست که بگویم بر سینه دارم ؛ بلکه شاید عیب و ایراد باشد بدلیل آگاهی از این موضوع و شاید هم نباشد به خاطر اینکه همه اینگونه اند. حداقل همه کسانی که در دایره اجتماعی من وجود دارد.

اما سخن من اینجا بررسی خودم و ارائه راهکار برای خودم نیست! می خواهم از نماد بگویم. می خواهم از کسانی بگویم که نماد آن کلمات هستند و در نتیجه کالبد و جسم ِ مفاهیم بزرگی هستند.

مطمئنا در زندگی تان با "بدجنس" و "مهربان" و "شاد" و "بی خیال" و "نادان" و ... آشنا شده اید. در کتب درسی به صورت واژه و مفهوم و در زندگی به صورت واقعی و مجسم .

اکنون من ِ ثانیه ؛ در زندگی با انسانی دم خور شده ام که یک نماد و الگوست. نمادی از ایمان و پشتکار و تلاش مداوم در یک کالبد و جسم! انسانی با این خصیصه ها.

افتخار داشتن این مفاهم برای خود اوست نه من ؛‌ بنده همین اندازه که با این دوست هستم ؛‌مفتخرم و امیدوارم بر اساس همین بیت شعر از چنین فضلی و سفره ای بتوانم بهره گیرم :

میرود از سینه ها در سینه ها                 از ره پنهان صلاح و کینه ها


حال نکته اصلی اینجاست که می خواهم نماد باشم ؛ نمادی که یگانه باشد. نمی خواهم فعلا او باشم ؛ می خواهم فعلا نماد و بتی باشم از محتوایی ارزشمند که در قالب کلماتی چون "شاگرد دانا و آگاه و نه مرید"  و  "دوست خوب" می گنجد!

امیدوارم ؛ پس برایم دعا کنید

از ایده ها نمی توان گذشت


یک دنیا ایده توی ذهنم هست که واقعا در انجام و پیگیری اونها بسیار مردد هستم.

نوآوری همواره می تواند ریسک دار باشد و اگر نوآوری ما ؛ شکست یا موفقیت در زندگی (حتی در مقطعی خاص را) به بار بیاورد ؛ در انجام و پیگیری آن بسیار تردید خواهیم داشت. تا حدی که منصرف شویم!؟

خدا را شکر ذهنی «ایده پرور»  و «نوآور» دارم اما بستری مناسب برای پرورش آنها نمی بینم و همین هم گاهی آزارم می دهد!

.

اکنون روی ایده ای کار می کنم که چند سال قبل جرقه اش در ذهنم زده شد و یک هفته ای هست که دارم بررسی تحلیل کرده و اجرایی شدنش را محاسبه می کنم.

به بار نشستن یا منصرف شدنم را نمی دانم ؛ اما به انصاف بگویم که :

از ایده ها نمی توان گذشت




پ.ن : باید باور کنیم و بپذیریم که ایده را اجرایی کردن واقعا کار سختی است ؛ بسیار مشکل. بزرگانی که توانسته اند از طریق نوآوری به جایی برسند ؛ انسانهای سخت کوش و با پشتکاری بوده اند.

پ.ن 2 : در ادامه مطلب یک عکس برای این روزهای تابستان! گذاشته ام.

ادامه نوشته

تمام زندگی مان شده برایند خواست دیگران


بعد از معطلی چند دقیقه ای بالاخره تاکسی رسید و سوارم کرد و از شر افتاب بیرحم خلاص شدم.
باد نسبتا" خنکی از پنجره داخل می شد. راننده تاکسی داشت با نفر جلویی که بنظر می رسید از دوستانش بود صحبت می کرد:

تمام زندگی مان شده برایند خواست دیگران.  (اینجا بود که متوجه شدم تحصیل کرده هم هستند)
 از همسر و فرزند تا همکار و همسایه و دولت و مسجد محل. همسرم از من مردی با کلی صفات خوب و پسندیده انتظار دارد. فرزندم با کمی اختلاف یک چیزهای دیگر می خواهد. همکارم از من انتظاراتی دارد و همسایه ها و  مسافرها و...... خلاصه همه و همه از من چیزهای زیادی می خواهند.

بغل دستی راننده پرسید:
مسافرها مثلا" از شما چه می خوان؟

که راننده بدون تامل جواب داد:
آقا پول خرد............ از صبح هیچکس پول خرد ندارد و همه اسکناس های درشت می دهند و پول خرد می خوان.

راننده ادامه داد:
هیچ حرکت مستقلی را برای خودم نمی توانم انجام دهم. ..... هیچ مسیری را که خودم دوست دارم...... کاری را که دوست دارم...... علائق خودم........ اگر هم روزی بخواهم این کارهای مورد علاقه ام را انجام بدهم این عذاب وجدان ولمان نمی کند..... به تمام وظایفت رسیدی یا نه؟
تمام حرکات و سکناتمان شده مجموع برایند خواست همه....... پس خواسته های خود من بعنوان یک نفر چه می شود؟ شده ام همانی که همه می خواهند به جز همانی که خودم دوست داشتم.


حرف های راننده مرا هم برد توی فکر.... البته توی فکر پول خرد تا حداقل من در قبال ایشان به وظیفه ام درست عمل کرده باشم.



 منبع:    http://www.negahidobareh.blogfa.com

یک جمله، هزار نکته


یک جمله، هزار نکته :


نه چنان تلخ باش که به دورت بیندازند و نه چنان شیرین ، که بخورندت



هنر اعتدال می خواهد.