بعد از معطلی چند دقیقه ای بالاخره تاکسی رسید و سوارم کرد و از شر افتاب بیرحم خلاص شدم.
باد نسبتا" خنکی از پنجره داخل می شد. راننده تاکسی داشت با نفر جلویی که بنظر می رسید از دوستانش بود صحبت می کرد:

تمام زندگی مان شده برایند خواست دیگران.  (اینجا بود که متوجه شدم تحصیل کرده هم هستند)
 از همسر و فرزند تا همکار و همسایه و دولت و مسجد محل. همسرم از من مردی با کلی صفات خوب و پسندیده انتظار دارد. فرزندم با کمی اختلاف یک چیزهای دیگر می خواهد. همکارم از من انتظاراتی دارد و همسایه ها و  مسافرها و...... خلاصه همه و همه از من چیزهای زیادی می خواهند.

بغل دستی راننده پرسید:
مسافرها مثلا" از شما چه می خوان؟

که راننده بدون تامل جواب داد:
آقا پول خرد............ از صبح هیچکس پول خرد ندارد و همه اسکناس های درشت می دهند و پول خرد می خوان.

راننده ادامه داد:
هیچ حرکت مستقلی را برای خودم نمی توانم انجام دهم. ..... هیچ مسیری را که خودم دوست دارم...... کاری را که دوست دارم...... علائق خودم........ اگر هم روزی بخواهم این کارهای مورد علاقه ام را انجام بدهم این عذاب وجدان ولمان نمی کند..... به تمام وظایفت رسیدی یا نه؟
تمام حرکات و سکناتمان شده مجموع برایند خواست همه....... پس خواسته های خود من بعنوان یک نفر چه می شود؟ شده ام همانی که همه می خواهند به جز همانی که خودم دوست داشتم.


حرف های راننده مرا هم برد توی فکر.... البته توی فکر پول خرد تا حداقل من در قبال ایشان به وظیفه ام درست عمل کرده باشم.



 منبع:    http://www.negahidobareh.blogfa.com