کلمات نماد ِ مفاهیم اند و انسانها نماد ِ کلمات !؟
کلمات ؛ هویت و محتوایی ویژه دارند. برای همین وقتی برخی کلمات را می خوانیم همان محتوا را درون خود احساس کرده و باور می کنیم . با پریشان؛ پریشان می شویم! با لبخند و شادی؛ حس خوبی می گیریم و.... .
نمونه های زیادی هم وجود دارد. برای نمونه "شادی لبخند آرام و آرامش" احساس نیکویی را در ما بر می انگیزند. کلماتی مانند "عصبانیت خشم غوغا و فریاد" هم محتوایی یکسان دارند و همین محتوا را به ما منتقل می کنند یا مفهمیم گوینده چه حسی را بیان می نماید. برای انقلاب و تکان و جنب و جوش ؛ حال و هوایی دیگر است و یا چون کلمه "مادر" که یک دسته از مفاهیم والا را در خود دارد.
برخی کلمات را نشان و نماد موفقیت و پیروزی می دانیم ؛ ایمان و پشتکار و تلاش مداوم ؛ بحث من هم الان در خصوص همین دو سه کلمه است. دوبند بالا مقدمه ی حرفم بود
این کلمات را بارها شنیده ام ؛ خوانده ام و هربار تصویری از آنها برای خودم ترسیم کرده ام. مشاورانم برای انتقال منظور و تشویق و ترغیبم از آنها مدد جسته اند. تصمیم های مختلفی را با آنها گرفته ام و "شروع های" بی پایانی را با این کلمات و ذهنیت بروز داده ام.
اما همه اینها باعث نشد بتوانم "نمادی" برای آنها باشم ؛ واقعا نتوانستم یک قالب و کالبد برای آن مفاهیم که در کلمات بود ؛ باشم. این کلمات چون بنزینی که در ماشین ریخته می شود و مقدار مشخصی توان حرکت دارد ؛ در روح و ذهن و باورم تزریق می شوند و پس از طی مسیری به اتمام می رسند و می ایستم و منتظرم تا دوباره آنها را دریافت ؛ باور و عزم حرکت کنم.
اینها که بیان شد هیچ یک افتخار نیست که بگویم مفتخرم ؛ هیچ یک نشان لیاقت هم نیست که بگویم بر سینه دارم ؛ بلکه شاید عیب و ایراد باشد بدلیل آگاهی از این موضوع و شاید هم نباشد به خاطر اینکه همه اینگونه اند. حداقل همه کسانی که در دایره اجتماعی من وجود دارد.
اما سخن من اینجا بررسی خودم و ارائه راهکار برای خودم نیست! می خواهم از نماد بگویم. می خواهم از کسانی بگویم که نماد آن کلمات هستند و در نتیجه کالبد و جسم ِ مفاهیم بزرگی هستند.
مطمئنا در زندگی تان با "بدجنس" و "مهربان" و "شاد" و "بی خیال" و "نادان" و ... آشنا شده اید. در کتب درسی به صورت واژه و مفهوم و در زندگی به صورت واقعی و مجسم .
اکنون من ِ ثانیه ؛ در زندگی با انسانی دم خور شده ام که یک نماد و الگوست. نمادی از ایمان و پشتکار و تلاش مداوم در یک کالبد و جسم! انسانی با این خصیصه ها.
افتخار داشتن این مفاهم برای خود اوست نه من ؛ بنده همین اندازه که با این دوست هستم ؛مفتخرم و امیدوارم بر اساس همین بیت شعر از چنین فضلی و سفره ای بتوانم بهره گیرم :
میرود از سینه ها در سینه ها از ره پنهان صلاح و کینه ها
حال نکته اصلی اینجاست که می خواهم نماد باشم ؛ نمادی که یگانه باشد. نمی خواهم فعلا او باشم ؛ می خواهم فعلا نماد و بتی باشم از محتوایی ارزشمند که در قالب کلماتی چون "شاگرد دانا و آگاه و نه مرید" و "دوست خوب" می گنجد!
امیدوارم ؛ پس برایم دعا کنید
مفهوم "ثانيه" همان "نَفَس" است!