چند سال پیش از ایران خارج شدم, هنوز معنی غربت برایم جا
نیافتاده بود. فکر می کردم که وقتی آنجا برسم, مدارک ترجمه شده ام را به
دانشگاه می دهم؛ ادامه تحصیل می دهم و همراه شوهرم روزی هم به ایران برمی
گردیم. اما سرنوشت خواب دیگری برایم دیده بود. شوهرم شدیدا" مخالف تحصیلم
بود, حاضر نبود پایش را ایران بگذارد و خودش هم دست از درس خواندن کشیده
بود و توی رستوران عربی ظرفشویی می کرد. من هم چاره ای نداشتم غیر از این
که یا از او جدا بشوم یا اینکه زندگی کنم. البته قصدم ازدواج بود و به قول
شوهرم نه تجارت و مدرک بالا گرفتن. بعد از سه سال و اندی که صاحب دو فرزند
شده بودیم که حاضر شد که ازدواج ایرانی مان را در سفارت ایران ثبت کنیم.
اول خودش یک ماهی ایران رفت و پز دروغ هایی را که زمانی هم برای من بافته
بود را به خانواده اش داد و برگشت. حالا نوبت من بود که با دو بچه خردسال
دیدن خانواده ام بروم و نمی دانم با رفتار و حرف های ناجوری که شوهرم می
زد, یک دفعه تصمیم گرفتم به کسی نگویم که راهی هستم. هنگام فرود آمدن
هواپیما پرده کوچک پنجره را بالا زدم, آسمان تاریک روشن بود اما آن پایین
غوغای شهر همیشه بیدار زیر چرخ های هواپیما انگار که روی شهر طلا پاشیده
اند, چراغ های روشن توی خیابان ها معلق در هوا جشم تهران را بیدار نگه
داشته است. همهمه کسانی که از پشت شیشه سالن انتظار سرک می کشیدند, چیزی به
من نمی گفت, چون کسی منتظرم نبود. ناگهان دلم گرفت. کاش یک زنگی به کسی می
زدم. دست کم یک نفر بود که من را دم سالن تنگ در آغوش می کشید و هوای غربت
را از تنم می رماند, اما خودم خواسته بودم که غافلگیرشان کنم. عوضش کسی به
خاطر آمدنم دلهره نداشت و از خواب نازنینش نزده بود که دیدنم بیاید. نوزاد
شش ماهه ام توی کالسکه ونگ می زد و دختر یک ساله و نیمه ام در میان جمعیت
گم شده بود. به هر زحمتی بود او را از نقش پیراهن گل منگولی زردی که به تن
داشت پیدا کردم و از میان استقبال کنندگان مشتاق که یکی شان به من اعتنا
نمی کرد به زحمت راهی باز کردم. خدا خیرش بدهد جوانی هم کمکم کرد که چرخ
دستی ساک ها را حرکت بدهد. باور کردنی نبود, چرخ کج و معوج چرخ سنگینی بار
را نمی کشید و کنار جدول خیابان واژگون شد. در آن هیرو ویر کسی حاضر نبود
از جلو درب خروجی تکان بخورد, می ترسیدند یک سانت از دم در کنار بروند و
عزیزشان را نبینند. چرخ دستی لق دوباره توی شلوغی جمعیت کله پا شد. باز هم
یکی دو نفر دویدند که کمکم کنند. دخترم نعره ای زد و آن دو بیچاره وسط کار
خشک شان زد. با هر مصیبتی بود از پشت جمعیت منتظر باجه یکی کمکم کرد و
توانستم ژتون تاکسی بگیرم. راستش می ترسیدم سوار ماشین شخصی بشوم و تعارف
مدام رانندگان سمج را نشنیده می گرفتم. خیابان ها خلوت بود. همان لحظه با
دیدن بی نظمی های دور و برم از آمدنم پشیمان بودم و همه اش نگران که دیگر
چه اتفاقی خواهد افتاد. با هر جان کندنی در ماشین جابجا شدیم و براه
افتادیم. راننده با مهارت خاصی ماشین قراضه را توی کوچه های تنگ و باریک
شهر می راند تا مثلا" میانبر بزند. با هر نیش ترمز او دلم تو می ریخت و هر
آن منتظر بودم که جایی بخوریم. سفت و سخت دخترم را در آغوش گرفته بودم و از
ترس می لرزیدم. دم دهانه ترمینال آزادی سوار اتوبوس در حال حرکت شدیم.
دخترم نق می زد که این اتوبوس واقعی نیست و قراضه بودنش ماشین را قبول
نداشت, هر چند در این مورد هم به او حق می دادم. منهای بوی گند بنزین که
اتوبوس را پر کرده بود و نمی شد نفس کشید, اگزور داغونش دم به دقیقه هم خفه
می کرد و خاموش می شد. نزدیکی میانه شاگرد راننده دلش به حال ما سوخت و
همانجا سواری برای مان گرفت و راهی مان کرد. همان یک بار که می خواستم
خانواده را غافلگیر کنم و بگویم که خودم هم می توانم بی کبکبه و دبدبه
بیایم, ذره ذره از دماغم می ریخت. من از آن غربت نشین های ناز نازی نبودم
که با دسته گلی فانتزی به استقبالم بیایند و ماچ و بوسه ای که بوی عرق بدن
می دهد نثارم بکنند. آن هم از این گل های دراز گلایل که برای مراسم تدفین و
خاک سپاری نیم تاج کج و معوجی می بافند و روی مزار طرف می گذارند. توی راه
اثری از رستوران یا کافه باز نبود. از تشنگی هلاک می شدیم, چطوری باید
تشنگی را تحمل می کردیم. راننده گفت که ماه رمضان است و جایی باز نیست. تا
خانه برسیم قیافه ام شبیه جنازه شده بود. نق و نوق بچه ها عاصی ام می کرد.
دلم می خواست به مسافرخانه ای جایی می رفتم و استراحت می کردم و بعد که سر
حال آمدم دیدن خانواده بروم. مادر از آمدنم خبر نداشت ولی به قول خودش خواب
دیده بود که در راه هستم. چند تایی از فامیل آنجا بودند, حدس می زدم که
مشتاق دیدن قیافه نزارم هستند. می خواستند مطمئن بشوند که در این مدت شاخ
در آورده ام, چاق و لاغر شده ام یا غربت نشینی به من ساخته است. کلی حرف
داشتند که بپرسند و من فقط دنبال سوراخی می گشتم که خودم را قایم کنم. همه
اش در حال تعارف و پا شدن و نشستن با این و آن بودم و همسایه ها هم که می
آمدند و نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. بدتر لب های تزک زد و زبانم مثل
چوب خشک در دهان نمی چرخید. خودم هم ضعف کرده بودم ولی اشتهای خوردن
نداشتم و چیزی از گلویم پایین نمی رفت. بچه ها مثل دو آدم ندیده جنگلی به
من چسبیده بودند و مدام هوار می زدند که چرا بقیه دارند نگاه شان می کنند.
مادر همه اش می پرسید که مگر این بچه ها آدم ندیده اند و من باید توضیح می
دادم که بچه ها واقعا" آدم ندیده هستند. هنوز مهد نمی روند و بیرون هم بچه
های زیادی نمی بینند که به دیدن قیافه ناآشنا عادت کنند. تعریفش سخت است که
خارجی ها چقدر از روی نظم زندگی می کنند و غیر از روزهای شنبه نمی توان آن
ها را در خیابان دید. بقیه روزها خاک مرده توی شهر پاشیده اند. نه از راه
نرسیده نمی شد این حرف ها را زد. تا دیروز جایی بودیم که خارجی به حساب می
آمدیم و حالا در خانه پدری در باره همان خارجی ها حرف می زدیم و خودم از آن
ها نبودیم. احساس خوشایندی بود یا عجیب که به ما تعلق نداشت. همسایه ها
فوج فوج به دیدنم می آمدند و من نا نداشتم دهان باز کنم. شوخی و صحبت آن ها
به دلم نمی نشست و در میان جمع مادر دنبال بهانه بود که حرف را به زندگی
خصوصی من بکشاند. سکوت سال های غربت دهانم را دوخته بود و آن ها بی شک فکر
می کردند که من خودم را گرفته ام و پز خارج بودنم را می دهم. شاید به قول
دایی بزودی یادم می رفت که شکمی دارم و باید غذا بخورم. همه چیز به خارج
ربط داده می شد و زندگی غربتی و نمی دانم چرا هر چه که آن ها در باره رسم و
رسوم آن ها می پرسیدند و من تعریف می کردم بیشتر بدشان می آمد و دست آخر
پیشنهاد می دادند که چرا در خارج مانده ایم و به وطن خودمان برنمی گردیم.
هر کسی چیزی می پرسید. خارجی ها چه می خورند, چه می پوشند, به چه زبانی حرف
می زنند, از زندگی در آنجا راضی هستید و سوال هایی که مخم را تیلیت می
کرد.
خستگی راه چشم هایم را کم سو کرده بود. هر کسی که خبردار می شد می آمد و
من مدام در حال احوالپرسی می شنیدم که عمو فوت کرده و مادر هنوز سیاه به
تن دارد, مادربزرگ هم رفته و بعد هم چند تا از همسایه های قدیمی عمرشان را
به ما داده بودند. احساس گنگی داشتم. در میان جمعی که از دیدنم اظهار
خوشحالی می کردند نمی توانستم لحظه ای سوگوار باشم و در خودم فرو بروم. از
هر طرف من را دلداری می دادند که همه می میریم و نباید سخت بگیرم. در یک
لحظه باید غم سنگین از دست دادن مادربزرگ و عمو را فراموش می کنم و خود را
شنگول نشان می دادم. توفانی در دلم بود و خودم سر در گم به صورت مادر نگاه
می کردم که سعی می کرد جلو لرزش لب هایش را بگیرد. دلم می خواست روی
بازوهای مادر اشک بریزم و دلداریش بدهم اما نمی شد, مثل این بود که زیر آتش
خاموش شده ای را فوت کنم تا دوباره شعله ور شود. آن شب وقتی روی پشت بام
خانه نشسته بودم و ستارگان بالای سرم را می شمردم, برادرم پرسید که آسمان
اروپا چطوری است, شاید هم شوخی می کرد. گفتم, هر جای دنیا بروی آسمان بالای
سر و زمین زیر پایت است و فقط آدم ها با هم فرق دارند. آن شب از او قول
گرفتم که همیشه با من صادق باشد و از نزدیکان کسی از دنیا رفت خبرم کنم. من
هم حق داشتم به موقع خودش عزاداری و گریه بکنم.
روز اول عزیز دردانه خانه بودم و از زیاده روی تعارف ذله, روز دوم یخ من
باز شد و توانستم نه بگویم و روز سوم حتی اگر لیوان آبی می خواستم باید
خودم برمی داشتم. خانه پدر و مادرم بود ولی احساس غریبه بودن می کردم. مادر
یک بند می پرسید چه می خورم و چرا چیزی نمی خورم. دور و برم مان کمی خلوت
شده بود, جالب اینکه مادر بیشتر از من شاکی رفت و آمدها بود. برادر ته
تغاری امتحان ترم داشت و آن یکی هم مأموریت بود. خواهرها شهر دیگری زندگی
می کردند و این طوری نبود که آب داغ دست شان را به خاطر آمدنم کنار بگذارند
ولو این که چند سالی هم دیگر را ندیده بودیم. برادر زنگ زد که نمی تواند
مرخصی بگیرد. به این فکر می کردم که آن هم آدم که به استقبال فرودگاه آمده
بودند کار و زندگی نداشتند.
هر روز که می گذشت, وقتی در خیابان های شهر پرسه می زدم, حس می کردم
چقدر دلم برای دیدن حتی ماشین سوارهای ندید بدید مزاحم خیابانی تنگ شده و
با حسرت به دکان ها نگاه می کردم. جاهایی که زمانی برای خرید می رفتم و یک
جور تجدید دیدار بود. یک ماهی ایران بودم. با مادر که خرید می رفتم عاشق
این بودم که از وسط میدان تره بار رد بشوم. شلوغی رفت و آمد مردم و عربده
کشی دستفروش ها, بوی سبزی تازه و میوه های له شده را به مشام بکشم. به
سیگار فروش های کنار خیابان نگاه کنم و برای خرید کیلویی سیب زمینی چانه
بزنم. انگار یک سری چیزها فقط در ایران اتفاق می افتد. شهر عوض نشده بود
اما چهره ها تکان خورده بودند, صورت بعضی شکسته و عده ای مثل نان تپاله پف
کرده و الکی چاق شده بودند. همه اش ذهنم در حال مقایسه بود و دنبال علتی
برای این همه تغییر نمی شد گفت که گرانی نبود. مردم ظاهرا" نق زنان با همه
چیز کنار می آمدند اما به گمانم توریست ها باید دلار به تومان خرج می
کردند, در ذهنم درآمد وطنی را مقایسه می کردم و حدس می زدم که مردم مجبورند
چیزهایی بخورند که شکم شان را سیر کند و شکم شان پف کند. با آن درآمد نمی
شد هر روز گوشت خورد. نتیجه جالبی برای خودم بود. زندگی ها عوض شده بود و
برخورد مردم. هر کسی زندگی خودش را داشت. برادر بی رو در واسی می گفت,
مهمان روز اول عزیز و روز دوم خودی و روز سوم گوشتش لذیذ است. اول صبح مادر
با ظرف های داخل لگن کلنجار می رفت و سرو صدا راه می انداخت, روش مخصوص
او برای بیدار کردن من بود یا این که تابستان است و اگر نجنبد و ظرف ها را
نشورد و موزائیک حیاط را شیلنگی نگیرد, آب قطع خواهد شد و آن وقت تا بعد از
ظهر اسیر خواهد شد. مادر دوباره می پرسید که ناهار چه درست بکند و چه
دوست دارم بخورم. غذای ساده را ترجیح می دادم, برادرم برایش باور کردنی
نبود که من همان آش سبزی معطر را ترجیح می دهم و از خوردن گوشت و پلو بیزار
هستم. هنوز ذهنم در حال مقایسه بود. برادر می خواست به هوای من آنجا تلب
شود, غذا باب طبعش نبود, زنش با کسی جور نبود و او خودش را گیرافتاده می
دید. در این وسط من خارجی شده بودم. از تعارف کردن های الکی در رنج بودم
خصوصا در مغازه که با لبخند و حرف دوبله حساب می کردند و کلی تعارف مقروض
می شدیم که خوب ما را خورد حساب کرده اند و پولی نمی خواهند. یک جایی زیادی
خودمانی و راحت رفتار می کردند و جای دیگر شق و رق باید حقوق دیگران را
رعایت می کردم. توی جاده وقتی برادرم ماشین را نگه داشت که زیر خودرو کله
پا شده ای سرک بکشد من فریاد کشیدم که ممکن است منفجر شود و این کارش
خطرناک و غیرقانونی است و در ثانیه متهم به خودخواهی و سردی و خبیثی شدم
چون نمی خواستم نسبت به همنوع دلسوزی کنم. برادرم می خواست درسی به من
بدهد. ماشین را لب ساحل توی گل و لای فرو برد و بیست نفر دورمان جمع شدند
تا شکم پاره کنند و چرخ ها را از گل بیرون بکشند. تعجبم بود از رانندگی
برادرم و بی ملاحظگی او بود که به قول خودش می خواست همیاری مردم را نشان
بدهد. فکر می کرد که لابد توی خارج مردم یکی را که توی ساحل گیر کرده تنها
رها می کنند. با یک تک زنگ می شود شرکت خصوصی را خبر کرد و ماشین را بی
دردسر بیرون آورد. مردم فکر می کردند که برای خارجی ها خانواده مهم نیست,
خارجی ها مهمان دوست نیستند یا به هم دیگر کمک نمی کنند. خارجی ها فقط بلد
نیستند خوب دروغ بگویند. این ها رک و راست حرف دل را می زنند, بخواهند کمک
نمی کنند, ریا ندارند و پشت سر صفحه نمی گذارند. بدگویی کردن شان مثل جوک
گفتن شان غلیظ نیست و تا حد ممکن از ته دل بخواهند کمک هم می کنند بی آن که
بخواهند سرکوفت بزنند. خانواده هم برایشان مهم است و اگر خیانت بکنند,
پنهانی کاری ندارند و اعتراف می کنند. چند بار تا حالا از دوچرخه افتاده ام
و کیسه خریدم پاره شده. رانندگان در حال عبور ماشین را نگه داشته و خواسته
اند ببینند که بلایی سرم نیامده و پیشنهاد کمک داده اند. این طوری نیست که
دل خارجی ها از سنگ باشد. کاری را از روی ریا انجام نمی دهند و مطمئن هستی
که می خواهند کمکت کنند.
روزهای آخر تعطیلاتم یک چیز دیگر دستگیرم شد. روزهای اول گیج هستی که در
خانه خودت خوابیده ای یا جای دیگر و با شنیدن صدای مادر می فهمی که خواب
ایران را نمی بینی. چند وقتی می گذرد و متوجه می شوی که در ایران دلم برای
خارج تنگ می شود. خودت هم تعجب می کنی از این همه تضاد حس هایت, برای نظم و
آرامشی که در زندگی هست و همه چیز حساب شده پیش می رود و اتفاق خاصی نمی
افتد اگر اهل زندگی آرام باشی. تازه متوجه می شوی که تو نیستی زندگی ادامه
پیدا می کند, کسانی می میرند. بچه ها بزرگ می شوند. نوزادانی بدنیا می آیند
و اعضای جدید فامیل را نمی شناسی. پیری را زود تشخیص می دهی, از همه غمگین
تر این که زیر چشمی به به پدر و مادرت نگاه می کنی و می بینی که چقدر پیر
شده اند و آن وقت می فهمی که زمانی گذشته و تو هم پیر شده ای. از بعضی
چیزها گیج تر می شوی و رنج می بری. رفتار عوضی و ناخالصی را درک نمی کنی و
علت دروغ و ریا برای پول را نمی فهمی. شلوغی عید و چشم هم چشمی خرید وسایل
خانه و فلان النگو و انگشتری و دامن کریپ ناز را درک نمی کنی و حرف هایی که
پشت سرت صفحه گذاشته می شود. وقتی توی بوتیک می روی انواع کرم های کشنده,
پف دهنده و بزرگ و کوچک کننده فلان و بهمان را می بینی و تعجب می کنی که
خانم ها چقدر باید سرگرمی داشته باشند و خرج های بیخودی و اثری که روی
بودجه خانواده می گذارند و آدم ها سطحی و مدپرست هستند و هنوز در اندر خم
یک کوچه مانده اند. روزهای آخر برگشت وقتی می خواهی چمدان ببندی و برگردی,
می بینی که چقدر دلت برای همین کوچه کف زده از گرما و دیوارهای شکم داده
کاهگلی تنگ خواهد شد و کنار ساحل که پر از آشغال مردم است و بی آنکه رعایت
کنند کلی از خود نشانه بودار و مگس به جا گذاشته اند. دلت برای همان مردمی
که بیخ گوشت داد می زنند و بلند حرف می زنند, بوی تند عرق ترش می دهند, توی
اتوبوس لگد می اندازند و هلت می دهند تنگ شده و ناگهان دستگیرت می شود که
چقدر وطن پرست هستی و خودت خبر نداری. نه آن چشم هم چشمی خریدهای عید
ایرانی را درک می کنی و نه عظمت و مهمان بازی کریسمس را که هیچوقت از آن تو
نبوده و به قول بچه های پناهنده تنهاترین شب های زندگی شان بوده که باید
سر می آوردند, چون کسی آن ها را خانه شان دعوت نمی کرد. زندگی در غربت همین
است. آویزانی و آرزومند بودن. در حسرت روزی که می خواهی برگردی و آرزو می
کنی پیش خانواده باشی و روی خاک خودت بمیری و در نهایت وقتی برگشتی بعد از
سال ها می فهمی که حس پشیمانی وجودت را پر کرده چون خودت را از آن آنها نمی
بینی و انگار زمان پیش رفته و تو را جا گذاشته. عزیزانت تک تک از دنیا
رفته اند, بچه هایشان تو را درک نمی کنند و مثل بچه های خودت که بزرگ شده و
دنبال سرنوشت خود رفته اند و تو شده ای مثل انگور کشمشی شب چله, آویزان از
سقف که بمانی و کشمش بشوی چون دیگر انگور نیستی ولی غوره هم نیستی.
نه ایرانی هستی نه خارجی, وسط دو فرهنگ با شوک های ریز و درشت فرهنگی اش
گیر کرده ای. تعارف دوست نداری و ریا نمی کنی, راحت برخورد می کند ولی
احمق و ساده لوح به حساب می آیی. احساسات غلیظ ساختگی نداری, حماقت نمی
کنی, حساب شده تصمیم می گیری و متهم به خارجی سردسیر بی احساس می شود. دو
تا گذرنامه داری, افتخار می کنی که همه جا می توانی سفر کنی ولی آخرین
مقصدت باز هم ایران است و آرزوی دیدن خیابان های کودکی جایی که به دنیا
آمده و بزرگ شده ای و هنوز بوی وطن می دهد. برمی گردی به مغازه عربی و ترک
تا غذاهای وطنی بخری و خودت را در وطن حس کنی و نمی توانی مجسم کنی که چقدر
جوان ها آرزوی رفتن دارند و نمی توانند تو را درک کنند که بعد این همه سال
از خاک وطن کنده شده ای, در هوا وسط زمین و آسمان ریشه زده ای که در خاک
نیست, ایرانی هستی ولی ایران زندگی نمی کنی اما با شنیدن اسم ایرانی لحن و
صدایی آشنا دلت می لرزد و بلافاصله می پرسی, شما ایرانی هستی! فهمیدم که
باید ایرانی باشی, آن چشم های گرم بادامی قهوه ای دروغ نمی گویند, گرمای
وطن دوستی در تخم چشم هایت می ریزد و حتی اگر بخواهی برای رد گم کردن به
زبان بیگانه صحبت کنی باز هم ایرانی هستی و نمی توانی پنهان کنی که از کجا
می آیی...یک ایرانی هستی.