دارایی های حقیقی - حالم بـَــد است -- نوروز -- دیکتاتوری من و تغییر آن


لحضاتی بیشتر تا پایان سال جاری و آغاز فصل شکفتن و نو شدن نمانده است

تا شش هفت ساعت دیگر ؛ نوروز از راه می رسد و ندای نو شدن سر میدهد

فریاد پوست اندازی و نو شدن و شکفتن یکپارچه از طبیعت بلند شده و

همه و همه ایزد منان را ، سپاس می گویند


در این واپسین لحظات ؛ خود را مرور میکنم و امید نو شدن را تکرار

به امید عوض شدن (نه عوضی شدن) می نویسم - به امید تکامل


بخش اول

دارایی های حقیقی


ثروت حقیقی نه از پول تشکیل می‌شود، نه از مقام و نه از قدرت.

اتکای صرف به پول، ایستادن بر مکانی لغزنده است. ثروت حقیقی شما،

موجودی فضایل‌تان است و قدرت حقیقی‌تان، استفاده‌هایی است که از این فضایل ‏می‌برید.

قلب‌تان را اصلاح نمایید و آن‌گاه زندگی‌تان را اصلاح خواهید نمود.

شهوت، نفرت، خشم، رشک، غرور، آزمندی، هوسرانی، خودجویی، لجاجت و...  همه تهیدستی و ناتوانی هستند.

حال آن که مهر، پاکی، ملایمت، آرامش، شفقت، سخاوت، ازخودگذشتگی، فداکاری و...  همه ثروت و ‏قدرت هستند.

با غلبه بر عوامل تهیدستی و ناتوانی، از درونْ یک نیروی غیرقابل مقاومت

  و غالب شکل می‌گیرد و آن کس که در ایجاد والاترین فضایل در خود موفق گردد،

 جهان را در اختیار خواهد گرفت.

 از سعادت جدا می‌شوند. و این‌جاست که می‌بینیم سعادت وابسته به تسهیلات و

  دارایی‌های خارجی نیست، بلکه وابسته به حیات درونی است.


برگرفته از كتاب:
آلن، جيمز؛ مسير رفاه؛ برگردان افشين ابراهيمي؛

 


بخش دوم

حالم بد است

از رفتارهایتان حالم بد است ، از طرز رانندگیتان ، از صفهای صد شاخه تان ، از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ، از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ، از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ، از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان فقط در تاکسی ، از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ، از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ، از آشغال ریختنتان در خیابان ، از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ، از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ، از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ، از عملهای زیبائی ، از یکی نبودن حرف و عملتان ، از تعارفهای بی موردتان ، از غیبت کردنهای کثیرتان ، از تغییر نظرهای یک ساعته تان ، از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار ، از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ، از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان ، از عشقهای یک شبه تان ، از انتخاب دوست پسرتان بر مبنای نوع خودرو اش ، از چاپیدن یکدیگرتان ، از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ، از بی مطالعه بودنتان ، از تن دادن و دل ندادنتان ، از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان ، از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ، از عدم رعایت نظافت شخصیتان ، از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ، از مدرک گرا بودنتان ، از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ، از جوکهای قومیتیتان ، از نژاد پرستیتان ، از خواب دو هزار و پانصد ساله تان ، از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ، از مصرفگرا بودنتان ، از قسطی خریدن بنزتان برای فخر فروشی ، از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ، از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و ...... از همه و همه !؟

از کجا بگویم از چه بگویم که حالم بد است ، خیلی هم بد است.




بخش سوم

دلنوشته ثانیه
امید وارم که از بخش دوم این ارسال ؛ ناخنشود نشوید و به دل نگیرید (هر چند تلخ اما واقعیتی انکار ناپذیر از درون مایه جامعه حال حاضر ایران ماست)اینکه چه شد ایران ما به چنین روزی مبتلا شد ؛ مسئله ایست که مرور و تحلیلش در این مجال نمی گنجد و از عهده بنده هم خارج است. اما همانطوری که در ارسال قبل هم بدان اشاره شد (+) امید به آینده ای درخشان با اصلاح روند زندگی خویش ؛ ممکن بوده و بهترین راه و مسلک است.
می خواهم مقدمه را به پایان برم و اصل مطلب رو شروع کنم
انگار همین چند لحظه پیش بود که سال جدید رو کنار خانواده با ندای یا مقلب القلوب و البصار شروع کردم ؛ انگار همین چند لحظه پیش بود که سال 89 رو تبریک می گفتم

میگذره و مگیذره ، با تمام کم و کاستی ها و موفقیت ها و شکست ها میگذره
زندگی نامه نویسی(+) رو هم تو این وبلاگ شروع کردم(با این دلیل) الان با گذشت این چند ماه و مرور اونها خوشحالم که می نویسم و ثانیه رو دارم
همانطوری که در معرفیِ وبلاگ ، خدمت دوستان نوشتم :

اکنون
ثانیه ها را بهتر احساس می کنم
ثانیه
بیانگـر دنیای درونی من است.


و روز به روز ؛ عمرمون میگذره و من ثانیه ها را نظاره گرم که چطور از پی هم می گذرند
تصمیم واقعی گرفتم برای تغییر  ؛ تصمیم واقعی برای نو شدن و زندگی جدید ؛ ماورای آنچه که تاکنون بوده ام
همانطوری که در بخش اول نوشتار بیان شد :::
سعادت وابسته به تسهیلات و  دارایی‌های خارجی نیست، بلکه وابسته به حیات درونی است ::: این حس رو پیدا کردم و شروع می کنم از سال جدید.

دنیای من در سال دیگه واقعا عوض میشه
مسیر زندگی که من دارم در سال جدید ؛ یه دو راهی واقعی هست در تمامی مسائل و جنبه های زندگی ام.
ترس و امید آمیخته بهم ؛ حال رو روزم شده و مرور مشورت های دیگران و مطالعات و انتخاب ها و تمامی جوانب ؛ شبم را صبح و صبحم را شب می کند

چند وقتی هست که در ثانیه دم از انتخاب می زنم
چند وقتی هست که در ثانیه ؛ مرور خویش را سرلوحه کارهایم قرار داده ام
اما
اکنون باز هم پایم می لرزد
دلیلش را می گذارم به حسابِ بی تجربگی و انتخاب های بزرگی که در پیش رو دارم

اما این دو انتخاب بزرگ زندگی خواه ناخواه از راه می رسد و من در پایان سال ؛ کس دیگری هستم
نه شخصیت و درون مایه ام ؛ بلکه راه تکامل ام را ؛ تعویض می کنم

اما سجاد این تک ثانیه از عمر هستی ؛ تصمیم به حرکت و جوششی ماسوای دو انتخاب بزرگ گرفته
تصمیم به بهتر شدن

از مطالعه و ورزش بگیر تا کار و خانواده
از روابط اجتماعی بگیر تا برنامه های کاری و سفر و زندگی
از دین و سیاست ؛ از منش و رفتار و حتی این ثانیه و رابطه و من و او
همه و همه ابعاد زندگی را می خواهم ؛ نوعی دیگر بچینم
در بخش دوم همین ارسال ؛ این نوشته های تلخ را در اصل ؛ به خودم نوشته ام
یک تصمیم بزرگ
سال یک هزار و سیصد و نود هجری شمسی ؛ سال آرزوهای من است

امسال من به تعالی خواهم رسید
امسال من عاشق ام
امسال من معشوق ام
امسال من ثانیه ها را قدر می دانم
امسال من پر تکاپو پر تلاشم
امسال من مسمم ترو با اراده تر
امسال من ثانیه ها را از دست نمی دهم
امسال من سال تغییر است ؛ سال پرطراوت شدن
امسال من جوانم
امسال من بی سواد ام برای فراگیری بیشتر
امسال من هوطنانم را دوست دارم
امسال من مردم را دوست دارم و آنها هم
امسال من مانند طبیعت زمستان زده ای که بیدار شده ؛ بیدار میشود


شور و امید و شوق
تلاش و تکاپو و بهتر شدن
صمیمیت صفا محبت
عشق علاقه صداقت
راستگویی و کردار نیک
گفتار نیک ، پندار نیک
اخلاص عمل ؛ وجدان بیدار
همه و همه تنها با "خواستن" محیا می شود برای "من یا شما" !؟
ایرانی آباد ، اسلام ناب ، ایرانی سر فراز
می خواهم از خود ؛ از خود خود خود خود ، شروع کنم
می خواهم تیشه به ریشه بدهایم در سال جدید بزنم
می خواهم ؛ نمونه باشم یکه باشم
بهتر شدن را نه در چشم دیگران ؛ بلکه در دل خویش احساس کنم
و این حس زیبایی را به همه منتقل کنم ، نه با حرف بلکه با عمل

چه دعایی کنمت بهتر از این

خنده ات از ته دل

گریه ات از سر شوق

روزگارت همه شاد

سفره ات رنگارنگ

و تنی سالم و شاد که بخندی همه عمر


نوروز در خرم آباد - فارس


راستی

فرصت مغتنم تعطیلات نوروزی برای مطالعه را از دست ندهیم


جهانیان ، نوروزتان خجسته باد

سال خوبی داشته باشید

سجاد - ثانیه

ادامه نوشته

سلطنت های ابد مدت !!

modara.Blogfa.com

 سلطنت های ابد مدت !!

افرادی که سال ها در قدرت هستند!!

   امروزه موجی فزاینده از خیزش های مردمی خاورمیانه و شمال آفریقا را فراگرفته و می رود تا با عبور از آسیای میانه به دیگر کشورهای در حال توسعه نیز سرایت کند. پرسشی که اینک فراروی همه تحلیل گران رخ می نماید این است که : پس از این کشورها نوبت کجاست؟ کدام حاکم خودکامه فعلا بیشتر زلزله اجتماعی را در جامعه خود احساس می کند؟

ادامه نوشته

کتاب فراموش‌خانه و فراماسونری در ایران

دریافت و دانلود کتاب  

فراموش‌خانه و فراماسونری در ایران


فراموش‌خانه و فراماسونری در ایران (+) کتابی است از دهه هزار و سیصد و چهل خورشیدی، نوشته مورخ، اسماعیل رائین در سه جلد که ابتدا در ایتالیا و سپس در ایران به چاپ رسید. در این کتاب تاریخ سازمان‌های سری فراماسونری در ایران و نام چند صد عضو ایرانی این سازمان‌ها آورده شده است. در این کتاب دهها کلیشه از مدرک عضویت، سوگندنامه، دعوتنامه به مجالس و تصاویر ایرانیان فراماسون ملبس به جامهٔ فراماسون‌ها آورده شده است.

سه جلد کتاب اسماییل رائین حاوی اطلاعات مفیدی در مورد فراماسونری در ایران است. کتاب شامل شماری از انتقادات و در مورد توطئه هایی است که نویسنده به فراماسونری نسبت می دهد. اما کتاب دارای تبلیغات خصمانه و شعارهای احساسی و اتهامات ریز و درشت علیه فراماسونری است

در ایران کتابها و نوشتارهای ضد فراموسنری که عمدتا توسط نویسندگان مذهبی، ملی گرایان، رادیکال و بنیاد گرایان منتشر شده است، روش بیان تلخ ضد ماسونری اسمائیل رایین را دنبال می کنند که ماسون‌ها را به تمام انواع توطئه‌ها علیه ملت ایران متهم می کرد.  ارتباط ماسونری به نظریه توطئه جهانی انگلیس-صهیونیسم در این کتاب مدنظر هست . هرچند این کتابها اطلاعات اندکی بر کارهای رایین می افزایند - منبع : ویکی پدیا 

ادامه نوشته

نوروز مبارک - قول بدیم به خودمون !؟


شادباش بر تمامی نوروز دوستان


شب های پر جوش و خروش ایرانیان و پارسیان جهان برای برگزاری جشن باستانی نوروز ، کل هستی را به تکاپو کشیده است

تبریک و شادباش های بی کران بر شما ایرانیان و ایران دوستان عزیز

.

این شب ها خانواده هایی که دارن (!) مبلمان خانه را تعویض کرده و یا مبلمان های جدید برای خانه هایشان خریداری می کنند. موج نو فرهنگی دکوراسیون و تنوع طلبی و شیوه های جدید زندگی ، مبلمان را در تمامی خانه ها ، وارد کرده و مردم را وادار به استفاده (!!)ء

عکس زیر از بازار مبل یافت آباد گرفته شده که گویای این مطلب می باشد


.

خرید لباس نو ، آجیل میوه شادی شور اشتیاق همه و همه ؛ ماحصل موج شادزیستی ایرانیانی است که مانند گذشته پای بند آئیین های خوب خویش هستند

.

همه و همه دست در دست هم ، برای نو روز روز نوشدن در تلاش و تکاپو تا امسال را هم به شادی با پایان رسانده و سال جدید رو خیلی خیلی خوب شروع کنند. البته در این بین همه مردم یه جورهایی فریاد می کشد : حمله به سمت خرید سال نو ! (مثل کاریکاتور زیر)

.

خوشحالم و یاد سالهای بسیار شاد گذشته کلی جنب و جوش جوانی دوزن ریزی میکنه و اشتیاق واسه اول نوروز و رسم های زیبای ایرانی مثلا عیدی گرفتن و صله رحم و دید و بازدید عید (بدون چشم و هم چشمی و به رخ کشیدن های جاهلانه) چقدر زیباست که دسته جمعی واسه شادباش عید بریم خونه آشناهامون و چقدر هم خوبه که کسایی که تازه عزیز از دشت دادن رو یاد کنیم و عید اونها رو هم کنارشون باشیم تا احساس نتهایی نکنند و به نوعی شادی رو باهاشون تقسیم کنیم

یکی از دوستان ؛ پیشنهاد جالبی بهم داد ؛ بنده هم نقل قول میکنم :

تو این سال جدید که طبیعت لباس نو تنش میکنه و

شادابی کل هستی رو می گیـره ، خوبه که ما هم نو بشیم

با قولی که به خودمون می دیم

مثلا

کسی که ورزش نمیکنه ؛ یه رشته ورزشی رو به خاطر خودش شروع کنه

سیگاری ها به خودشون و خانوادشون قول بدن که دیگه ترک کنند

دانشجوها قول بدن که درست و حسابی درس بخونند و بارعلمی رو عملا زیاد کنند

نامزدهای عزیز ؛ زودتر برن سراغ دلشون و مراسم عروسی رو زود زود ساده تر بگیرن بره پی کارش

کاسبها فول لدن کم فروشی نکنند و گروه فروشی رو هم بزارن کنار

قول بدیم به خودومون که مطالعه کنیم - مطالعه اندیشیدن با خردجمعی است (!)ء قول بدیم که هر ماه 2 تا کتاب بخونیم و بخونیم - هرچند سالهاست که دیگه کتاب نمی خونیم


و هزار تا قول دیگه


راستی

شما چه قول هایی می تونید به خودتون بدید - درمیان بگذارید با ثانیه

چرا پرخطــــر !؟

چرا پرخطــــر !؟

بیاید رسم زیبای چهارشنبه سوری را در کنار خانواده باشیم و

با خانواده های خود سرخوشی سال جدید را شروع کنیم

به فرزندان و عزیزان خود کم خطر بودن را توصیه کنیم


همچنین در خبرگزاری ها می توانید اتفاقات ناگوار سال قبل مرتبط را مرور کنید

رويدادهاي جهان در سالي كه گذشت

رويدادهاي جهان در سالي كه گذشت

تحولات جاري در كشورهاي عربي در نيم قرن گذشته بي سابقه بوده است. سازمان هاي اطلاعاتي قدرتمند غرب و شرق نيز از پيش بيني اين نوع رويدادهاي سياسي عاجز ماندند

ادامه مطلب

ادامه نوشته

تجمع و راهپیمایی زنان بحرینی - عکس

تجمع و راهپیمایی زنان بحرینی

انقلاب و کشته شدن عده ای در بحرین محکوم است

.

.

من یک ایرانی هستم!


این متن با عنوان و آدرس :     من یک ایرانی هستم!     بسیار جالب بود.

طعم واقعی !؟

چند سال پیش از ایران خارج شدم, هنوز معنی غربت برایم جا نیافتاده بود. فکر می کردم که وقتی آنجا برسم, مدارک ترجمه شده ام را به دانشگاه می دهم؛ ادامه تحصیل می دهم و همراه شوهرم روزی هم به ایران برمی گردیم. اما سرنوشت خواب دیگری برایم دیده بود. شوهرم شدیدا" مخالف تحصیلم بود, حاضر نبود پایش را ایران بگذارد و خودش هم دست از درس خواندن کشیده بود و توی رستوران عربی ظرفشویی می کرد. من هم چاره ای نداشتم غیر از این که یا از او جدا بشوم یا اینکه زندگی کنم. البته قصدم ازدواج بود و به قول شوهرم نه تجارت و مدرک بالا گرفتن. بعد از سه سال و اندی که صاحب دو فرزند شده بودیم که حاضر شد که ازدواج ایرانی مان را در سفارت ایران ثبت کنیم. اول خودش یک ماهی ایران رفت و پز دروغ هایی را که زمانی هم برای من بافته بود را به خانواده اش داد و برگشت. حالا نوبت من بود که با دو بچه خردسال دیدن خانواده ام بروم و نمی دانم با رفتار و حرف های ناجوری که شوهرم می زد, یک دفعه تصمیم گرفتم به کسی نگویم که راهی هستم. هنگام فرود آمدن هواپیما پرده کوچک پنجره را بالا زدم, آسمان تاریک روشن بود اما آن پایین غوغای شهر همیشه بیدار زیر چرخ های هواپیما انگار که روی شهر طلا پاشیده اند, چراغ های روشن توی خیابان ها معلق در هوا جشم تهران را بیدار نگه داشته است. همهمه کسانی که از پشت شیشه سالن انتظار سرک می کشیدند, چیزی به من نمی گفت, چون کسی منتظرم نبود. ناگهان دلم گرفت. کاش یک زنگی به کسی می زدم. دست کم یک نفر بود که من را دم سالن تنگ در آغوش می کشید و هوای غربت را از تنم می رماند, اما خودم خواسته بودم که غافلگیرشان کنم. عوضش کسی به خاطر آمدنم دلهره نداشت و از خواب نازنینش نزده بود که دیدنم بیاید. نوزاد شش ماهه ام توی کالسکه ونگ می زد و دختر یک ساله و نیمه ام در میان جمعیت گم شده بود. به هر زحمتی بود او را از نقش پیراهن گل منگولی زردی که به تن داشت پیدا کردم و از میان استقبال کنندگان مشتاق که یکی شان به من اعتنا نمی کرد به زحمت راهی باز کردم. خدا خیرش بدهد جوانی هم کمکم کرد که چرخ دستی ساک ها را حرکت بدهد. باور کردنی نبود, چرخ کج و معوج چرخ سنگینی بار را نمی کشید و کنار جدول خیابان واژگون شد. در آن هیرو ویر کسی حاضر نبود از جلو درب خروجی تکان بخورد, می ترسیدند یک سانت از دم در کنار بروند و عزیزشان را نبینند. چرخ دستی لق دوباره توی شلوغی جمعیت کله پا شد. باز هم یکی دو نفر دویدند که کمکم کنند. دخترم نعره ای زد و آن دو بیچاره وسط کار خشک شان زد. با هر مصیبتی بود از پشت جمعیت منتظر باجه یکی کمکم کرد و توانستم ژتون تاکسی بگیرم. راستش می ترسیدم سوار ماشین شخصی بشوم و تعارف مدام رانندگان سمج را نشنیده می گرفتم. خیابان ها خلوت بود. همان لحظه با دیدن بی نظمی های دور و برم از آمدنم پشیمان بودم و همه اش نگران که دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد. با هر جان کندنی در ماشین جابجا شدیم و براه افتادیم. راننده با مهارت خاصی ماشین قراضه را توی کوچه های تنگ و باریک شهر می راند تا مثلا" میانبر بزند. با هر نیش ترمز او دلم تو می ریخت و هر آن منتظر بودم که جایی بخوریم. سفت و سخت دخترم را در آغوش گرفته بودم و از ترس می لرزیدم. دم دهانه ترمینال آزادی سوار اتوبوس در حال حرکت شدیم. دخترم نق می زد که این اتوبوس واقعی نیست و قراضه بودنش ماشین را قبول نداشت, هر چند در این مورد هم به او حق می دادم. منهای بوی گند بنزین که اتوبوس را پر کرده بود و نمی شد نفس کشید, اگزور داغونش دم به دقیقه هم خفه می کرد و خاموش می شد. نزدیکی میانه شاگرد راننده دلش به حال ما سوخت و همانجا سواری برای مان گرفت و راهی مان کرد. همان یک بار که می خواستم خانواده را غافلگیر کنم و بگویم که خودم هم می توانم بی کبکبه و دبدبه بیایم, ذره ذره از دماغم می ریخت. من از آن غربت نشین های ناز نازی نبودم که با دسته گلی فانتزی به استقبالم بیایند و ماچ و بوسه ای که بوی عرق بدن می دهد نثارم بکنند. آن هم از این گل های دراز گلایل که برای مراسم تدفین و خاک سپاری نیم تاج کج و معوجی می بافند و روی مزار طرف می گذارند. توی راه اثری از رستوران یا کافه باز نبود. از تشنگی هلاک می شدیم, چطوری باید تشنگی را تحمل می کردیم. راننده گفت که ماه رمضان است و جایی باز نیست. تا خانه برسیم قیافه ام شبیه جنازه شده بود. نق و نوق بچه ها عاصی ام می کرد. دلم می خواست به مسافرخانه ای جایی می رفتم و استراحت می کردم و بعد که سر حال آمدم دیدن خانواده بروم. مادر از آمدنم خبر نداشت ولی به قول خودش خواب دیده بود که در راه هستم. چند تایی از فامیل آنجا بودند, حدس می زدم که مشتاق دیدن قیافه نزارم هستند. می خواستند مطمئن بشوند که در این مدت شاخ در آورده ام, چاق و لاغر شده ام یا غربت نشینی به من ساخته است. کلی حرف داشتند که بپرسند و من فقط دنبال سوراخی می گشتم که خودم را قایم کنم. همه اش در حال تعارف و پا شدن و نشستن با این و آن بودم و همسایه ها هم که می آمدند و نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. بدتر لب های تزک زد و زبانم مثل چوب خشک در دهان نمی چرخید. خودم هم ضعف کرده بودم ولی اشتهای خوردن نداشتم و چیزی از گلویم پایین نمی رفت. بچه ها مثل دو آدم ندیده جنگلی به من چسبیده بودند و مدام هوار می زدند که چرا بقیه دارند نگاه شان می کنند. مادر همه اش می پرسید که مگر این بچه ها آدم ندیده اند و من باید توضیح می دادم که بچه ها واقعا" آدم ندیده هستند. هنوز مهد نمی روند و بیرون هم بچه های زیادی نمی بینند که به دیدن قیافه ناآشنا عادت کنند. تعریفش سخت است که خارجی ها چقدر از روی نظم زندگی می کنند و غیر از روزهای شنبه نمی توان آن ها را در خیابان دید. بقیه روزها خاک مرده توی شهر پاشیده اند. نه از راه نرسیده نمی شد این حرف ها را زد. تا دیروز جایی بودیم که خارجی به حساب می آمدیم و حالا در خانه پدری در باره همان خارجی ها حرف می زدیم و خودم از آن ها نبودیم. احساس خوشایندی بود یا عجیب که به ما تعلق نداشت. همسایه ها فوج فوج به دیدنم می آمدند و من نا نداشتم دهان باز کنم. شوخی و صحبت آن ها به دلم نمی نشست و در میان جمع مادر دنبال بهانه بود که حرف را به زندگی خصوصی من بکشاند. سکوت سال های غربت دهانم را دوخته بود و آن ها بی شک فکر می کردند که من خودم را گرفته ام و پز خارج بودنم را می دهم. شاید به قول دایی بزودی یادم می رفت که شکمی دارم و باید غذا بخورم. همه چیز به خارج ربط داده می شد و زندگی غربتی و نمی دانم چرا هر چه که آن ها در باره رسم و رسوم آن ها می پرسیدند و من تعریف می کردم بیشتر بدشان می آمد و دست آخر پیشنهاد می دادند که چرا در خارج مانده ایم و به وطن خودمان برنمی گردیم. هر کسی چیزی می پرسید. خارجی ها چه می خورند, چه می پوشند, به چه زبانی حرف می زنند, از زندگی در آنجا راضی هستید و سوال هایی که مخم را تیلیت می کرد.

خستگی راه چشم هایم را کم سو کرده بود. هر کسی که خبردار می شد می آمد و من مدام در حال احوالپرسی می شنیدم که عمو فوت کرده و مادر هنوز سیاه به تن دارد, مادربزرگ هم رفته و بعد هم چند تا از همسایه های قدیمی عمرشان را به ما داده بودند. احساس گنگی داشتم. در میان جمعی که از دیدنم اظهار خوشحالی می کردند نمی توانستم لحظه ای سوگوار باشم و در خودم فرو بروم. از هر طرف من را دلداری می دادند که همه می میریم و نباید سخت بگیرم. در یک لحظه باید غم سنگین از دست دادن مادربزرگ و عمو را فراموش می کنم و خود را شنگول نشان می دادم. توفانی در دلم بود و خودم سر در گم به صورت مادر نگاه می کردم که سعی می کرد جلو لرزش لب هایش را بگیرد. دلم می خواست روی بازوهای مادر اشک بریزم و دلداریش بدهم اما نمی شد, مثل این بود که زیر آتش خاموش شده ای را فوت کنم تا دوباره شعله ور شود. آن شب وقتی روی پشت بام خانه نشسته بودم و ستارگان بالای سرم را می شمردم, برادرم پرسید که آسمان اروپا چطوری است, شاید هم شوخی می کرد. گفتم, هر جای دنیا بروی آسمان بالای سر و زمین زیر پایت است و فقط آدم ها با هم فرق دارند. آن شب از او قول گرفتم که همیشه با من صادق باشد و از نزدیکان کسی از دنیا رفت خبرم کنم. من هم حق داشتم به موقع خودش عزاداری و گریه بکنم.

روز اول عزیز دردانه خانه بودم و از زیاده روی تعارف ذله, روز دوم یخ من باز شد و توانستم نه بگویم و روز سوم حتی اگر لیوان آبی می خواستم باید خودم برمی داشتم. خانه پدر و مادرم بود ولی احساس غریبه بودن می کردم. مادر یک بند می پرسید چه می خورم و چرا چیزی نمی خورم. دور و برم مان کمی خلوت شده بود, جالب اینکه مادر بیشتر از من شاکی رفت و آمدها بود. برادر ته تغاری امتحان ترم داشت و آن یکی هم مأموریت بود. خواهرها شهر دیگری زندگی می کردند و این طوری نبود که آب داغ دست شان را به خاطر آمدنم کنار بگذارند ولو این که چند سالی هم دیگر را ندیده بودیم. برادر زنگ زد که نمی تواند مرخصی بگیرد. به این فکر می کردم که آن هم آدم که به استقبال فرودگاه آمده بودند کار و زندگی نداشتند.

هر روز که می گذشت, وقتی در خیابان های شهر پرسه می زدم, حس می کردم چقدر دلم برای دیدن حتی ماشین سوارهای ندید بدید مزاحم خیابانی تنگ شده و با حسرت به دکان ها نگاه می کردم. جاهایی که زمانی برای خرید می رفتم و یک جور تجدید دیدار بود. یک ماهی ایران بودم. با مادر که خرید می رفتم عاشق این بودم که از وسط میدان تره بار رد بشوم. شلوغی رفت و آمد مردم و عربده کشی دستفروش ها, بوی سبزی تازه و میوه های له شده را به مشام بکشم. به سیگار فروش های کنار خیابان نگاه کنم و برای خرید کیلویی سیب زمینی چانه بزنم. انگار یک سری چیزها فقط در ایران اتفاق می افتد. شهر عوض نشده بود اما چهره ها تکان خورده بودند, صورت بعضی شکسته و عده ای مثل نان تپاله پف کرده و الکی چاق شده بودند. همه اش ذهنم در حال مقایسه بود و دنبال علتی برای این همه تغییر نمی شد گفت که گرانی نبود. مردم ظاهرا" نق زنان با همه چیز کنار می آمدند اما به گمانم توریست ها باید دلار به تومان خرج می کردند, در ذهنم درآمد وطنی را مقایسه می کردم و حدس می زدم که مردم مجبورند چیزهایی بخورند که شکم شان را سیر کند و شکم شان پف کند. با آن درآمد نمی شد هر روز گوشت خورد. نتیجه جالبی برای خودم بود. زندگی ها عوض شده بود و برخورد مردم. هر کسی زندگی خودش را داشت. برادر بی رو در واسی می گفت, مهمان روز اول عزیز و روز دوم خودی و روز سوم گوشتش لذیذ است. اول صبح مادر با ظرف های داخل لگن کلنجار می رفت و  سرو صدا راه می انداخت, روش مخصوص او برای بیدار کردن من بود یا این که تابستان است و اگر نجنبد و ظرف ها را نشورد و موزائیک حیاط را شیلنگی نگیرد, آب قطع خواهد شد و آن وقت تا بعد از ظهر اسیر خواهد شد. مادر دوباره می پرسید که ناهار  چه درست بکند و چه دوست دارم بخورم. غذای ساده را ترجیح می دادم, برادرم برایش باور کردنی نبود که من همان آش سبزی معطر را ترجیح می دهم و از خوردن گوشت و پلو بیزار هستم. هنوز ذهنم در حال مقایسه بود. برادر می خواست به هوای من آنجا تلب شود, غذا باب طبعش نبود, زنش با کسی جور نبود و او خودش را گیرافتاده می دید. در این وسط من خارجی شده بودم. از تعارف کردن های الکی در رنج بودم خصوصا در مغازه که با لبخند و حرف دوبله حساب می کردند و کلی تعارف مقروض می شدیم که خوب ما را خورد حساب کرده اند و پولی نمی خواهند. یک جایی زیادی خودمانی و راحت رفتار می کردند و جای دیگر شق و رق باید حقوق دیگران را رعایت می کردم. توی جاده وقتی برادرم ماشین را نگه داشت که زیر خودرو کله پا شده ای سرک بکشد من فریاد کشیدم که ممکن است منفجر شود و این کارش خطرناک و غیرقانونی است و در ثانیه متهم به خودخواهی و سردی و خبیثی شدم چون نمی خواستم نسبت به همنوع دلسوزی کنم. برادرم می خواست درسی به من بدهد. ماشین را لب ساحل توی گل و لای فرو برد و بیست نفر دورمان جمع شدند تا شکم پاره کنند و چرخ ها را از گل بیرون بکشند. تعجبم بود از رانندگی برادرم و بی ملاحظگی او بود که به قول خودش می خواست همیاری مردم را نشان بدهد. فکر می کرد که لابد توی خارج مردم یکی را که توی ساحل گیر کرده تنها رها می کنند. با یک تک زنگ می شود شرکت خصوصی را خبر کرد و ماشین را بی دردسر بیرون آورد. مردم فکر می کردند که برای خارجی ها خانواده مهم نیست, خارجی ها مهمان دوست نیستند یا به هم دیگر کمک نمی کنند. خارجی ها فقط بلد نیستند خوب دروغ بگویند. این ها رک و راست حرف دل را می زنند, بخواهند کمک نمی کنند, ریا ندارند و پشت سر صفحه نمی گذارند. بدگویی کردن شان مثل جوک گفتن شان غلیظ نیست و تا حد ممکن از ته دل بخواهند کمک هم می کنند بی آن که بخواهند سرکوفت بزنند. خانواده هم برایشان مهم است و اگر خیانت بکنند, پنهانی کاری ندارند و اعتراف می کنند. چند بار تا حالا از دوچرخه افتاده ام و کیسه خریدم پاره شده. رانندگان در حال عبور ماشین را نگه داشته و خواسته اند ببینند که بلایی سرم نیامده و پیشنهاد کمک داده اند. این طوری نیست که دل خارجی ها از سنگ باشد. کاری را از روی ریا انجام نمی دهند و مطمئن هستی که می خواهند کمکت کنند.

روزهای آخر تعطیلاتم یک چیز دیگر دستگیرم شد. روزهای اول گیج هستی که در خانه خودت خوابیده ای یا جای دیگر و با شنیدن صدای مادر می فهمی که خواب ایران را نمی بینی. چند وقتی می گذرد و متوجه می شوی که در ایران دلم برای خارج تنگ می شود. خودت هم تعجب می کنی از این همه تضاد حس هایت, برای نظم و آرامشی که در زندگی هست و همه چیز حساب شده پیش می رود و اتفاق خاصی نمی افتد اگر اهل زندگی آرام باشی. تازه متوجه می شوی که تو نیستی زندگی ادامه پیدا می کند, کسانی می میرند. بچه ها بزرگ می شوند. نوزادانی بدنیا می آیند و اعضای جدید فامیل را نمی شناسی. پیری را زود تشخیص می دهی, از همه غمگین تر این که زیر چشمی به به پدر و مادرت نگاه می کنی و می بینی که چقدر پیر شده اند و آن وقت می فهمی که زمانی گذشته و تو هم پیر شده ای. از بعضی چیزها گیج تر می شوی و رنج می بری. رفتار عوضی و ناخالصی را درک نمی کنی و علت دروغ و ریا برای پول را نمی فهمی. شلوغی عید و چشم هم چشمی خرید وسایل خانه و فلان النگو و انگشتری و دامن کریپ ناز را درک نمی کنی و حرف هایی که پشت سرت صفحه گذاشته می شود. وقتی توی بوتیک می روی انواع کرم های کشنده, پف دهنده و بزرگ و کوچک کننده فلان و بهمان را می بینی و تعجب می کنی که خانم ها چقدر باید سرگرمی داشته باشند و خرج های بیخودی و اثری که روی بودجه خانواده می گذارند و آدم ها سطحی و مدپرست هستند و هنوز در اندر خم یک کوچه مانده اند. روزهای آخر برگشت وقتی می خواهی چمدان ببندی و برگردی, می بینی که چقدر دلت برای همین کوچه کف زده از گرما و دیوارهای شکم داده کاهگلی تنگ خواهد شد و کنار ساحل که پر از آشغال مردم است و بی آنکه رعایت کنند کلی از خود نشانه بودار و مگس به جا گذاشته اند. دلت برای همان مردمی که بیخ گوشت داد می زنند و بلند حرف می زنند, بوی تند عرق ترش می دهند, توی اتوبوس لگد می اندازند و هلت می دهند تنگ شده و ناگهان دستگیرت می شود که چقدر وطن پرست هستی و خودت خبر نداری. نه آن چشم هم چشمی خریدهای عید ایرانی را درک می کنی و نه عظمت و مهمان بازی کریسمس را که هیچوقت از آن تو نبوده و به قول بچه های پناهنده تنهاترین شب های زندگی شان بوده که باید سر می آوردند, چون کسی آن ها را خانه شان دعوت نمی کرد. زندگی در غربت همین است. آویزانی و آرزومند بودن. در حسرت روزی که می خواهی برگردی و آرزو می کنی پیش خانواده باشی و روی خاک خودت بمیری و در نهایت وقتی برگشتی بعد از سال ها می فهمی که حس پشیمانی وجودت را پر کرده چون خودت را از آن آنها نمی بینی و انگار زمان پیش رفته و تو را جا گذاشته. عزیزانت تک تک از دنیا رفته اند, بچه هایشان تو را درک نمی کنند و مثل بچه های خودت که بزرگ شده و دنبال سرنوشت خود رفته اند و تو شده ای مثل انگور کشمشی شب چله, آویزان از سقف که بمانی و کشمش بشوی چون دیگر انگور نیستی ولی غوره هم نیستی.

نه ایرانی هستی نه خارجی, وسط دو فرهنگ با شوک های ریز و درشت فرهنگی اش گیر کرده ای. تعارف دوست نداری و ریا نمی کنی, راحت برخورد می کند ولی احمق و ساده لوح به حساب می آیی. احساسات غلیظ ساختگی نداری, حماقت نمی کنی, حساب شده تصمیم می گیری و متهم به خارجی سردسیر بی احساس می شود. دو تا گذرنامه داری, افتخار می کنی که همه جا می توانی سفر کنی ولی آخرین مقصدت باز هم ایران است و آرزوی دیدن خیابان های کودکی جایی که به دنیا آمده و بزرگ شده ای و هنوز بوی وطن می دهد. برمی گردی به مغازه عربی و ترک تا غذاهای وطنی بخری و خودت را در وطن حس کنی و نمی توانی مجسم کنی که چقدر جوان ها آرزوی رفتن دارند و نمی توانند تو را درک کنند که بعد این همه سال از خاک وطن کنده شده ای, در هوا وسط زمین و آسمان ریشه زده ای که در خاک نیست, ایرانی هستی ولی ایران زندگی نمی کنی اما با شنیدن اسم ایرانی لحن و صدایی آشنا دلت می لرزد و بلافاصله می پرسی, شما ایرانی هستی! فهمیدم که باید ایرانی باشی, آن چشم های گرم بادامی قهوه ای دروغ نمی گویند, گرمای وطن دوستی در تخم چشم هایت می ریزد و حتی اگر بخواهی برای رد گم کردن به زبان بیگانه صحبت کنی باز هم ایرانی هستی و نمی توانی پنهان کنی که از کجا می آیی...یک ایرانی هستی.


ادامه نوشته

نوروز مبارک - مواظب چهارشنبه سوری باشیم

چهارشنبه آخر سال یا همان چهارشنبه سوری (چهارشنبه سوزی در این دوره زمونه) داره از راه میـرسه

اون قدیم ها ، یادش بخیر

عمو حسنم میومد با چندتا تیکه چوب (مخصوصا چوبهای جعبه صندوق میوه) یه آتیش کوچولو راه می انداخت و  همه و همه از روش می پریدیم

نه تلخی داشت و نه بدبختی ؛ نه خسارتی و نه ناراحتی که بخواهد شب عیدمون رو به کاممون تلخ کنه

زمونه برعکس شده

سال به سال که برخوردها بیشتر میشه ؛ عواقب این موضوع گسترده تر و دامن گیر تر میشه

مقامات مربوطه هم مدعی اند که اگر دخالت نشه ؛ کار به جاهای باریک میکشه

وقتی پلیس هم وارد عمل میشه ؛ مردم درصدد راههای بهتر و جالبتری برای دور زدن پلیس و برگزاری این مراسم از خودشون نشون میدن. ما هم مثل همیشه حیران این وسط موندیم و به نحو سنتی این مراسم رو برپا می کنیم (باهمه جدالهایی که بر سر این موضوع مطرح هست)ء

..

..

وقتی بچه بودم عیدها همیشه صبح ها بود !؟  یعنی وقت تحویل سال نو ، نیمه شب بود و وقتی ما از خواب بیدار می شدیم ، عید بود. لباسهای نو رو تنمون می کردیم. امسال هم اینطوریه

ساعت دو بامداد وقت تحویل سال نو هست و من بیدارم بر خلاف دوران قبل. لذت می برم وقتی نجوا می کنم ؛ تحویل سال نو را در هرکجا که باشم

.

خلاصه اینکه :

خواهشا و خواهشا چهارشنبه سوری رو جدی نگیـرید (!) - مثل ایرانی ها که هزاران ساله دارن اونو برگزار می کنند خیلی محترمانه و خانوادگی برپا کنید و لذت ببرید و آماده باشید برای نوروز 90 (آقا سجاد با هستم ها !! )

نوروز لحظه زیبایی که توسط مردمانی نیک سرشت ، گرامی داشته می شود. آیینش را بجامیآورم

با اینهمه خوشی ؛ هنوز نمی دونم چرا اینطوری ام من ... (!)




من هستم با نوشته هایی جدید

اما اگر نبودم

از همین الان نوروز باستانی بر تمام ایران دوستان مبارک

.

خیلی عجیبه !؟

خیلی عجیبه !؟

یه سوال دارم از شما

چی میشه وقتی کسی رو که خیلی دوست داری می بینیش ، غم های دلت تازه میشه !؟

این چه رسمیه ؛ این چه مرامیه !؟

.

من هم بازی خوبی برات نیستم

نبود تفاهم ، مبحثی هست که بین زن و شوهر و بین دوستان مطرح بوده و در خیلی اوقات بر هم زننده رابطه های شیرینی است که قبلا داشتیم


من هم بازی خوبی برات نیستم -

اصلا خسته ام - بیشتر باید فکر کنم

کرامت انسان برتر از همه قوانین


کرامت انسان برتر از همه قوانین


 ۱ - از زمان تروز انورسادات و آغاز حکومت مبارک در مصر قانون وضعیت  اضطراری فوق العاده در مصر برقرار شد. به موجب این قانون اجتماع بیش از ۵ نفر در خیابان های مصر ممنوع است. این قانون هنوز هم لغو نشده است.

 ۲ - آقای مبارک بر اثر تظاهرات و اعتراضات چندصد هزار نفری مردم مصر در خیابان ها از ریاست جمهوری کناره گیری کرد.

 ۳ - اگر اجتماعات صدها هزار نفری مردم مصر در خیابان ها غیر قانونی است، چرا خود مبارك كه واضع آن قانون بود، به خواسته اجتماع كنندگان به اصطلاح غير قانوني تن درداد؟

 نتيجه : هيچ قانوني برتر ازقانون كرامت انسان نيست. كرامت انسان خاستگاه و مادر همه قوانين است ، چون اين كرامت موهبتي الهي است ( لقد کرمنا بنی آدم)و هيچ چيز و هيچ كس فوق آن نيست و نمي توان آن را از انسان گرفت ،  زيرا انسان بدون كرامت، انسان نيست!

ای خدا شکــــــر

ای خدا شکــــــر

زندگی زیباست ای زیباپسند ، زنده اندیشان به زیبایی رسند

دنیای خوب ، یار خوب ، بخت خوب

فکر خوب ، اندیشه پاک ، تلاش با توکل

تلاش و پشتکار ، موفقیت و کام یابی

باز هم شکر

گزیده ای از آخرین ارسال های گروه  (80 ارسال)

در ادامه مطلب گزیده ای از آخرین ایمیلهای ارسالی به گروه اینترنتی کتاب ثانیه جهت مطالعه علاقمندان درج میشود.

دوستان می توانند برای اشتراک و مطالعه اساسنامه و قوانین گروه کتاب ثانیه EBooK کتابهای الکترونیکی از آدرس زیر استفاده نمایند.

http://groups.google.com/group/sanyeh?hl=fa


اگر جی.میل ندارد - به مدیر گروه موضوع "درخواست عضویت" ایمیل بزنید تا مراحل اشتراک شما به صورت مستقیم انجام شود

sanye.Blogfa@Gmail.com



ارسال فایل -- درباره‌ی بروکراسی 

انقلاب آفریقا

كتاب سه رساله‌ی فروید در باره تئوری میل جنسی 

ماهنامه ادبيات داستاني چوك اسفندماه 

شش کتاب در باره -- آموزش موسیقی 

کتاب فتوح البلدان 

ارسال متن -- اصطلاحات و واژگان ادبی 

غروب شیاطین 

 کتاب حاجی بابا در بخش‌های کوچک‌تر

.مجموعه‌ی کامل آثار کارلوس کاستاندا 7 

مجموعه‌ی کامل آثار کارلوس کاستاندا 4 

كتاب-آيازندگي يه قدم زدن اتفاقيه؟ 

کتاب‌های ژول ورن 

چند کتاب در مورد آموزش شبکه 

ارسال متن داستان - پدر اثر ایساک بابل 

اولين اشتباه بچه 

جنگ و صلح 

چرا انقلاب ها توسط توییتر صورت نمی گیرند؟-مالکوم گلدول 

چند اثر تحقیقی در تاریخ 1 

خشم وهیاهو از ویلیام فالکنر 

قتل عام ارمنیان 

بهشت گمشده از جان میلتون 

افسانه‌ی گیلگمش

ارسال لینک دریافت -- کتاب من پسر صدام بودم 

خداوند الموت 

ارسال فایل کتاب -- دروغ 

ارسال آدرس دریافت -- کتابی از سعید نفیسی 

بیشتر بدانیم ---- یهود و ایرانی کشی 

آدرس دریافت چند کتاب از اشرف دهقانی 

ارسال فایل مقالاتی در قالب ورد در خصوص -- امام هشتم شیعیان

ارسال آدرس دریافت کتاب با عنوان داستان و رمان 

ارسال آدس دریافت کتاب با عنوان : مذهبی 


متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

سبک زندگی


یکی از بهترین دوستای مجازی من تو اینترنت ، نوید گرامی هستند که تو آخرین ارسالشون اینطور نوشتند :

.

 من اصلآ در عجبم که چرا توی این سالها همه ما تحلیل گر و بررسی کننده زندگی شده ایم٬ آخه نه اون قدیما و نه اینجایی ها من  ندیدم  اینقدر مردم شب و روز هی بشینن زندگی رو - یا عشق رو یا دوستی رو ویا............. یا خاک بر سرش کنم رو  هی تحلیل کنن.

بابا  ما که نیومدم به دنیا که  همش سخنرانی کنیم و زندگی رو زیر وبالا کنیم و یا زندگی ما رو زیر رو. 

ما اومدیم زندگی کنیم- کار کنیم - گردش کنیم-سفر کنیم -شور و شوق داشته باشیم ٬بخندیم اونهم خنده های وحشتناک٬ وحشتناک نه اینکه بترسیم٬مثل اون بچه گی یادتون میاد که بابت چیزهای کوچلو یا حرفی و حدیثی میزدیم زیر خنده.... دل و روده مون رو میگرفتیم می خندیدیم و هر چی هم به ما میگفتن بده ٬عیبه و یا بلند نخندین ویا آخر اینطور خنده ها  گریه داره  ٬ما حالیمون نمیشد و بیشتر میزدیم زیر خنده.

نمیدونم این زندگی که اینهمه دنگ و فنگ نداشت ٬ خب  اگر قراره همش ما فلسفه زندگی رو حرف بزنیم ویا گفتگو کنیم و یا بنویسیم٬ اونوقت کی میخوایم زندگی کنیم

.

یه جورایی تصمیم گرفتم خودمانی تر بنویسم

این تصمیم رو بارها گرفتم اما باز هم نمیشه ؛ یه کم که میگذره دوباره به رسمی نویسی میرسم

اما اینبار تصمیم جدی گرفتم که خودمانی تر بنویسم و خودم رو بیشتر مرور کنم

یکی از همین تغییرات همین کج و معوج نوشتنه

خوبه  - مگه نه - از این ور به اون ور پریدن هم حال میده ها !؟

.

بله باید یاد بگیریم چطور زندگی کنیم . چگونه زندگی زیبایی داشته باشیم

چگونه از زندگی لذت ببریم و زندگی رو به کام خود و دیگران(همزیستان خودمان) شیرین کنیم. یکی از بهترین دوستهای من تو این کره خاکی شخصی هست بنام علی که واقعا شیفته و کشته مرده شم. و افتخار میکنم به اینکه با اون دوست هستم و شریک (!). احساس می کنم یکی از افرادی که نمیتونه حرف خوب زندگی کردن رو بزنه اما خوب بلده بهش عمل کنه ؛ همین فرد هست...همه چیز به موقع و مرتبط و همیشه

و یکی از کسایی که همیشه وقت و عمرش رو تلف میکنه هم من هستم.

اتفاق جدیدی که توی زندگیم افتاد ، حسابی روحیه ام رو عوض کرده و قوت تازه ای بهم داده. انتخاب های مهم و شیرینی که در پیش رو دارم ؛ منو شدید به آینده امیدوارتر کرده و فقط می دونم که باید تلاش کنم و به خدا توکل

امید وارم بتونم همینطور رو به جلو در حرکت باشم

راستی به شیرینی و خودمانی بودن نوشته های نوید دقت کردید !؟؟!؟


.

آقا سید شفیعی مطهر (وبلاگ مدارا) هم از دوستان بسیار ارجمند وبلاگ نویس بنده هستند که چندسالی هست افتخار آشنایی با ایشون رو داریم ، در یکی از ارسالهای خودشون با این موضوع به روز شدند :

لزوم گسترش فرهنگ مطالعه در جامعه

.

نوشته هایی از جنس خودمانی (!)

نوشته هایی از جنس خودمانی (!)

.

از قدیم گفته اند : از تو برکت از خدا حرکت

کمی سرم رو از کارهای جاری خلوت کردم  و دارم به امورات کلی زندگی فکر میکنم

یادم میاد عزیزی مهربانانه به سرم فریاد میزد : جهان بینیت تا نوک بینیت نباشه

شروع کردم به انجام یه سری کارهایی که می تونه مسیر زندگیم رو عوض کنه. انتخابهایی که روش فکر می کنم واقعا با هم متفاوت هستند و زمین تا زیرزمین(!) با هم فرق می کنند

انتخاب و انتخاب و انتخاب ؛؛ سخته ، اما کاری بجز این نیست 

به قولی

درست است که هر رفتنی رسیدن نیست

اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست


یکی دیگر از دوستان که بنده ایشان را به شدت قبول دارم می گفت که : تنهای افرادی

که دارای شخصیت ریسک پذیری هستند ، قدرت مانور دراین برحه از زمان را دارند

کسانی هستند که به راحتی ، به سکوهای موفقیتِ دل خواهشان می رسند

اما دو چیز باید چاشنی این ریسک پذیری باشه : پشتکار و محاسبات همه جانبه


یکی دیگر از دوستان اینترنتی مون (آتیشی) که زمانی برو بیایی داشت و به خاطر اشتباهاتی شرایط قبل رو کاملا از دست داده بود ، در مشورتی که با هم داشتیم ، به این نکات توجهم میداد :

هیچ وقت طمع نـــکن ، اما خواهان شرایط بهتــر باش

به هیچ رفیقی اطمینان مطلق نکن ، اما دوست و شریکی خوب برای خود داشته باش

مواظب دقل بازی های مرسوم بازار باش که یکدفعه دارو ندارت رو بالا نکــشند

.

.

اما یه قصه از دلتنگی همیشگی من تون این سالی که گذشت ؛

چقدر سخته رفیقی که می خوای همه چیزتو باهاش درمیان بزاری

همیشه حرف دلتو پیشش بزنی

همیشه باهاش باشی

و همیشه و همیشه دوست داری ببینیش و باهاش حرف بزنی

اما اون ....

اما اون نمی دونه

نمیتونه که بدونه

چون درک این موضوع رو نداره- همین

.

دوستانی که از طریق گروه اینترنتی کتاب ثانیه (فعال در زمینه ارسال و اشتراک کتاب) به این وبلاگ پامی نهند، با دیدی پیش ساخته از وبلاگ منتظر بالا آمدن وبلاگ هستند که مملو از آدرس های مختلف برای دریافت کتابهای متنوع است ،؛، اما فعالیت در زمینه کتاب علاقه  ای است که دوست دارم به صورت حداکثری فقط در دخال گروه ادامه دهم و از اشتراک دوستان لذن ببرم

.

ولیعهدی که هنوز خود را ولیعهد ایران می داند ؛ در باره خودکشی برادرش بعد از خودکشی یکی دیگر از اعضای خانواده ؛ افسردگی را دلیل اصلی این موضوع دانست - برام خیلی جالب بود وقتی سخنان ایشان در اینباره را از بی.بی.سی واشنگتن می دیدم - جهت اطلاع (!)

.

هارپ پروژه ای است که توسط یکی از دوستان به جهت مطالعه پیشنهاد گردید و به ظاهر  باید فکری توسط جامعه جهانی و فعالین حقوق بشر در این باره داشته باشند

میتوانید در آدرس زیر درباره هارپ مشاهده و مطالعه نمایید

http://www.shia-news.com/fa/pages/?cid=12663

بی ربط به هم - اما مهم !

بعد از این همه وبلاگ نویسی ، تازه یه کم قلق نوشتن داره دستم میاد (!)ء

اگر نوشته های منو در ارسالهای قبل خوانده باشید ، حتما به رسمی بودن نگارشم پی می برید(همین الان هم نمی دونم رسمی دارم می نویسم یا خودمونی و عامیانه) اما به هر حال دوست دارم که خودمانی تر بنویسم و خودمانی تر هم نظر شما رو بخونم

نوشتن رو دوست دارم (+) واسه همین می نویسم و قصدم اصلا راه انداختن یک جریان فکری، تقویت یک نوع تفکر، همه به آرمان های یک مکتب ، به انزوا بردن یک اندیشه و تبلیغ نیست

می نویسم چون نوشتن رو خیلی دوست دارم

این از چرای نوشتنم ؛ چرای به روز رسانی وبلاگ ثانیه و دلیل بودنم در محیط مجازی در کنار +

اما چگونه نوشتن و انتخاب موضوع نویسه هایم می ماند به دل مشغولی ها و گذر ایام و اتفاقات خوش و تلخ روزگار ، تجربه هایی که به دست می آیند و ایامی از کف می روند فرصتها

اما یه چهارچوب اصلی و کلی برای نوشته های ثانیه بوجود آوردم که ریشه ی تفکر کلی من رو شامل میشه و در اصل گاردریل نویسه های وبلاگم هست ، هر چند که گاهی خارج و بی ربط از اینها هم نوشتم و خواهم نوشت

این قدم اول بود - کمی خودم رو مرور کردم

سراغ مرحله بعد میرم ، مرحله ای که هیچ ربطی به مرحله قبل نداره - می خوام که خیلی بی ربط به هم بنویسم - کمی تنوع

.

در نویسه قبل ( + ) خبر از انتخاب دادم - دو انتخاب که اساسی ترین انتخاب های هر فردی هست و کل راه و روش و آینده اون رو تحت تاثیر قرار میده

در خم و پیچ ارزش گذاری ؛ اولویت دهی و اولویت قائل شدن ؛ سبک و سنگین کردن داشته و ماحصل تغییر روش هنوز به نتیجه واحد نرسیدم

به امید اون روز

شعر : فریاد یا مهدی…

فریاد یا مهدی

ز جورو کینه و ظلم فدک فریاد یا مهدی… 

  بیا مولا که شد کاخ ریا آباد یا مهدی

   چه گویم دلبرا بر دل،هزاران درد سنگین است

  کنم من درد دل با تو،که بر آلام تسکین است… 

عمل مرده ست در دنیا،فقط سجاده رنگین است… 

به من روزی جوانی گفت،آخر این چه آئین است…؟

  به دورم از مسلمانی،اگر اسلامتان این است… 

گروهی ظاهرا شیعه،به جشن عید شعبانند

  به ظاهر عاشق حیدر،به باطن شمر و عثمانند…  

مثال کوفیان اندر کمین راه راه مهمانند

  به نام نیمه ی شعبان،منافق ها چه خندانند

  به کف آلات موسیقی،سرود حجر می خوانند

  بهانه گشته میلادش،پسر،دختر چه رقصانند

  به ظاهر شیعه اند، آنها مترسک های شیطانند… 

یکی با قدرتش گیرد،ز مردم رشوه و صد باج

  یکی عثمان صفت کرده ست،بیت المال را تاراج… 

یکی در حسرت مشهد،یکی هرماه یک الحاج

  به وقت ادعای دین مداری،طوطی وراج

  یکی از فقر شد برسیل جرم وصد گنه آماج

  یکی از فقرو بی چیزی خودش را می کند حراج…  

خجالت میکشم زین حرف،اما با دلی مضطر

  بگویم امر بر معروف گردد،نهی از منکر

  گروهی بی حیائی را به اوجش برده ان آخر

  پسر از فرط آرایش،شده زیبا تر از دختر… 

ندارد غیرتی اصلا،نه بر خواهر،نه بر همسر

  فقط بهر دو دم شوخی،دهد صد فحش بر مادر… 

همان مادر که جنت زیر پایش خوانده پیغمبر


شاعر : حاج فیاض حسنلو (عبدالمهدی زنجانی)

زندگینامه شماره 10 - یکشنبه 01-12-89


پست زندگینامه شخصی بوده و رمز دار میباشد زیرا
انتخاب و انتخاب و حرف و حدیث های جانبی
علی فغانی و داود قریشی - نانوایی مون

ادامه نوشته