خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ...
به مناسبت این ایام که بخشی اش رو پشت سر گذاشتیم و بخشی رو پیش رو داریم تصمیم گرفتم داستانی از دفتر ششم مثنوی برای شما به صورت خلاصه نقل کنم که امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیره .
این حکایت ، تعبیری معرفت اندیشانه از واقعه ی کربلاست . مولوی از کسانی است که به طور مشخص نسبت به شخص امام حسین و حرکت او ارادت می ورزید و یاد او را زنده و محترم میداشت .
مولانا نگاه تحلیل گرایانه ای به این قضیه دارد و میگوید حالا به فرض که این حادثه دیروز و در همین نزدیکی ها اتفاق افتاده باشد ، آیا تنها عکس العمل ممکن در مقابل آن حادثه آه و زاری و گریه و سوگواری است ؟ آیا عکس العمل دیگری در خور نیست ؟
جواب مولانا این است که آن واقعه چهره های دیگری هم دارد که بسیار زیبا و دلرباست . بله از یک طرف او را کشتند ؛ این وجه غم انگیز واقعه است ، اما از سوی دیگر ، آن روح بلند ، رها شد . شما به شکستن قفس نظر کنید ، به آزاد شدن مرغ جان این سلطان از زندان نظر کنید . ببینید که او با این رهیدن شاد است . میتوان شادی او را دنبال کرد . او دیگر غمناک نیست . او دچار تاسف و اندوه نیست . شاید تنها حظ و نصیب ما خفتگان و غافلان و زندانیان اندوه خوردن باشد ؛ اما برای کسی که قفس شکستن را میبیند نوبت طرب و شادی است .
بابِ اَنطاکيه اندر تا به شب ،
گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم
ماتم آن خاندان دارد مُقيم
ناله و نوحه کنند اندر بُکا ( بکا : گریه )
شيعه عاشورا ، براي کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز يزيد و شمر ديد آن خاندان
نعرههاشان ميرود در وَيل و وَشت
پر هميگردد همه صحرا و دشت
يک غريبي شاعري از ره رسيد
روز عاشورا ، و آن افغان شنيد
پرس پرسان ميشد اندر افتقاد : ( افتقاد : جستجو )
"چيست اين غم ؟ بَر کِه اين ماتم فتاد ؟ "
آن يکي گفتش که : " هي ! ديوانهاي ؟
تو نَهاي شيعه ، عدو خانهاي
روز عاشورا ، نميداني که هست
ماتم جاني که از قرني به است ؟ "
گفت : " آري ، ليک کو دَورِ يزيد ؟
کي بُدست اين غم؟ چه دير اينجا رسيد!؟
خفته بودستيد تا اکنون شما ؟
که کُنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان !
زان که بد مرگي است اين خواب گران "
روح سلطاني ز زنداني بجَست
جامه چِه درانيم ؟ و چون خاييم دست ؟ ( چون خاییم دست : چرا تاسف بخوریم ؟ )
چونک ايشان خسرو دين بودهاند
وقت شادي شد چو بشکستند بند
سوي شادُروان دولت تاختند ( شادروان دولت : سراپرده ی حمایت حق )
کُنده و زنجير را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهي ( گش : خوش و خوب )
گر تو يک ذره ازيشان آگهي
ور نهاي آگه ، برو بر خود گَري
زان که در اِنکارِ نقل و مَحشري
بر دل و دينِ خرابت نوحه کن
که نميبيند جز اين خاک کُهن ( کُهن : کهنه شونده و فنا پذیر )
ور همي بيند ، چرا نبود دِلير
پشتدار و جانسپار و چشمسير؟ ( پشتگرم و امیدوار به حق ، آماده ی جان سپاری و بی نیاز از ظواهر این جهان )
در رُخَت کو از مي دين فرخي ؟ ( فرخی از می دین : شادی و رضایت از ادراک حقایق دین )
گر بديدي بحر ، کو کفِّ سَخي ؟( بحر : عالم غیب و اسرار الهی - کف سخی : دست بخشنده )
آن که جو ديد ، آب را نکند دِريغ
خاصه آن کو ديد آن دريا و ميغ ( دریا و میغ : منظور همان عالم غیب و ابر رحمت و عنایت های حق است )
مولانا انسان عاشقی بود و عشق را نه تنها دانسته که چشیده بود ؛و میکوشید حتی در زشت ترین زشتی ها همواره عنصر زیبایی را ببیند ؛ لذا وقتی به حادثه کربلا نگاه میکند نیز ، آن را یک حادثه ی عاشقانه ی زیبای دلربای ایثارگرانه میبیند و مست آن می شود .
منبع: وبلاگ و نوشته های خانم جمشیدیان در برگ بی برگی
.

.................................................................
غزلی دیگر از مولوی :
آن که بیباده کند جان مرا مست کجاست
و آن که بیرون کند از جان و دلم دست کجاست ؟
و آن که سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آن که سوگند من و توبهام اشکست کجاست ؟
و آن که جانها به سحر نعره زنان اند از او
و آن که ما را غمش از جای ببرده ست کجاست ؟
جان جانست ، وگر جای ندارد چه عجب ؟
این که جا میطلبد در تن ما هست کجاست ؟
پرده روشن دل بست و خیالات نمود
و آن که در پرده چنین پرده دل بست کجاست ؟
عقل تا مست نشد ، چون و چرا پست نشد
و آن که او مست شد ، از چون و چرا رست ، کجاست ؟
غزلیات شمس
مفهوم "ثانيه" همان "نَفَس" است!