جواني كه آرزوي آموختن زبان سياست داشت

محمدرضا تاجيك


1|جواني نزد مردي كه او را سياست پيشه بود رفت و گفت: سياست‌مردا، زبان سياست و قدرت را به‌من بياموز، باشد كه با فهم زبان آنان زندگي خود و ديگران را تدبير كنم. سياست‌پيشه به او مي‌گويد: دست از اين هوي و هوس بدار و حد خويش بشناس. اين سوداي خام را از سرت بيرون كن و اسير وسوسه‌هاي اهالي سياست و قدرت مشو و خود را به تباهي ميفكن. نيست سياست و قدرت، هر كسي را سزاوار، ‌اي جوان. جوان ساده‌لوح دست از خواسته خطير خود برنمي‌دارد و همچنان بر آن اصرار مي‌ورزد و مي‌گويد: مر مرا محروم نكن زين مراد، لايق لطفت نباشد ‌اي جواد. سياست‌مرد به بزرگ خود رجوع كرد و شرح حال و خواسته جوانك بازمي‌گويد، و مي‌گويد: اگر بدو زبان سياست و قدرت آموزيم چون اهليت و ظرفيت و قابليت آن را ندارد، تباه شود و تباه كند، و اگر نياموزيم، نژند‌خاطر شود و بر ما بشورد. بزرگ سياست‌مرد مي‌گويد: خواسته‌اش را اجابت كن تيغ در دستش نه، از عجزش بكن، تا كه غازي شود او يا راهزن. خواسته جوان اجابت مي‌شود و او زبان سياست و قدرت را نيك مي‌آموزد. جوان خام‌انديش از آغاز صبح در ميان سياست‌پيشگان مي‌رود تا دانش جديد خود را امتحان كند. در اين لحظه صاحب‌قدرتي ته‌مانده قدرت خود را در زباله مي‌اندازد و جوانك حسب آموزشي كه ديده است با چستي و چالاكي برمي‌جهد و آن ته‌مانده را از پيش ديگران مي‌ربايد و مي‌برد. جوانك كه در همان امتحان نخست خود را موفق‌تر از ديگران مي‌يابد، غره مي‌شود و با خود مي‌گويد: اكنون مرا تدبير و تعليم آدميان و عالميان شايد و بايد. مرا شايسته است كه زبان سياست و قدرت را نه به عامي‌مردمان كه به سياس‌مردان و زنان عالم بياموزم.

2|روز و روزهاي بعد نيز، آن جوان كه مي‌پنداشت زبان سياست‌پيشگان همه، در پي آب ا‌ست و نان و دمدمه، و قدرت آنان، همه سرمايه سودست و مكر آنان، همه حكمت و نعمت، سعي وافر در پيشي گرفتن از ديگران در ربودن ته‌مانده‌هاي قدرت اربابان قدرت مي‌كرد. روزي از همين روزها، سياست‌پيشه‌يي بر او لب گشود وگفت: مغرور خام چون تو بسيار ديده و شنيده‌ام كه در طلب قدرت، قدرت از دست داده‌اند، زيرا تعريف و تصويري باژگونه از سياست و قدرت داشتند: تا نبيند كودكي كه سيب هست، او پياز گنده را ندهد ز دست. اكنون، تو‌اي جوان پياز گنده را همان سيب پنداشته‌يي و بر طريق ناثواب و ناصواب گام نهاده‌يي. اندكي تامل كن و به فرجام آنچه به‌نام سياست مي‌كني بينديش، چه: عاقل، اول ببيند آخر را به دل، اندر آخر ببيند از دانش مقل. جوانك بي‌تامل گفت: لاحول، اين چه افزون گفتن است، از قديم اين كارها كار من است. من زبان سياست‌پيشگان نيك آموخته‌ام و نيك مي‌دانم اين سخن كه مي‌گويي بي‌طمع و بي‌غرض نباشد و مكري در نهان دارد. مرا فريفتن هر كس را نشايد. سياست‌پيشه گفت: اين علم نه در خور تو است، ‌اي جوان. درياي سياست جاي مرغي همچو تو نيست، همان‌گونه كه در خور دريا نيست جز مرغ آب. پس زينهار كه در امواج سهمگين درياي سياست و اقيانوس قدرت غرقه نگردي، و هشدار كه خويشتن بر تيغ پولادين اين نوع سياست نزني كه شرم نايد تيغ آن از جان تو. اندكي تامل كن، اندكي از خودت فاصله بگير و ببين قدرت تراست يا تو از آن قدرتي، سياست با تو مي‌رود يا تو با سياست مي‌روي. ما سياست‌پيشگان خيلي وقت‌ها شبيه به انواع خاص پرندگان شكاري كوچكي هستيم كه با حرص و ولع طعمه خود را تعقيب مي‌كنيم اما در اين ميان، متوجه پرندگان بزرگ‌تري نمي‌شويم كه بالاي سرمان در پروازند تا ما را شكار كنند. اگر از من نمي‌پذيري، حداقل از بزرگ فيلسوف سياست و قدرت بي‌اخلاق، يعني ماكياولي، بپذير كه مي‌گويد: غرور و شهرت‌طلبي و سرمستي از قدرت، فرجام و پيامدهاي خوشي دربر ندارد، و كارهايي كه هنگام طرح‌ريزي‌شان بارقه‌يي از شهرت در خود دارند، هنگام به پايان رساندن‌شان هميشه به فسادي حتمي منجر مي‌شوند.» جوانك خام كه گويي از آنچه منع شده بود گرم‌تر شده بود، گفت: نه از كتاب، نه از مقال و نه از حرف و لب نتوان مرا فريفتن. من از امثال تو آموخته‌ام كه: جمله رندان چو در قدرت شوند، متقي و، زاهد و، حق‌خوان شوند. اكنون ديگر امتحان بس است. به من ايمان آر و نمره بيستي در پرونده‌ام منظور‌دار و شرح حال و احوالم را به بزرگان بازگو. سياست‌مرد گفت: آنچه از هنر و دانش سياست داشتم به آخر رسيد، اما تو در همان آغازي كه بوده‌يي. زبان سياست من به كرانه رسيد اما تو را كلامي نياموخت و درسي نداد. پس، هيچ ترتيبي و آداب مجو و هر چه مي‌خواهد زبان تنگت بگو و بكن. جوانك پيش خود گفت: اين نيز كه مي‌گويد اقتضاي سياست است. بايد رمز و راز آن بدانم و فريب صورت آن نخورم.

روزنامه اعتماد - شنبه، 18 آذر 1391 - شماره 2562

.