گفت : ببین پسر ، برو یه زن شریکی بگیر ؛ اما مالتو شریک نــشو. با هیچکس

گفتم : بی خیال ، من یقین دارم بهش و بیشتر از چشمم..... شراکت کاری که چیزی نیست، ما قرارداد های دیگه ای توی زندگی و عمرمون بستیم. مال و شراکت بهانه است واسه قرارهای دیگه

داشتم این فلسفه ها رو می چیندم که نگاهش رو به پایین بود و لبخندی سنگین روی لبش نقش بسته بود و با یک گوشش داشت بهم گوش می داد. هم گوش می داد هم فکر می کرد

اونقدر محکم دلایلی رو شمردم که خودشو جمع کرد، لبخندش محو شد و جدی گفت : از ما گفتن.

بعدش وقتی فکر میکردم با خودم و اون مشورتم می گفتم بابا ای ول به خودم ، اونقدر دلایل و مستندات و تجربیاتم خوب، قطعی و قانع کننده بود که مرد چهل و دو سه ساله هم کیف کرد و تو دلش چیزی فهمید که لبخند زد. آره حتما. این موضوع چند سال ادامه داشت تا این اواخر که...

تازه فهمیدم اونجا و اون لحظه ، اون حرفها یعنی چی ، و اون لبخند واسه چی بود

.

.

.

.

چند سالی گذشته و الان فقط دارم به لبخندی که به دلایلم می زند، فکر میکنم.

البته همه چی عجیب پیش رفت، تعجبم واقعا از اینجاست. همه چی برعکس شد. شراکت مالی که بهانه بود و پایه ای واسه چیزهای دیگه ؛ به طرز بسیار مسخره و تهوع آوری موند و مابقی "قرارها" و "اصل ها" به باد رفت. هیچ شد






پ.ن: این تازه یکی از قوزهای بالاقوز زندگیم بود که نوشتیم. و البته خدا رو شکر می کنم که خیلی زود کف روی آب کنار رفت و زلالی واقعیت هویدا شد. هر چند بسیار سخت و شکننده اما باز هم شکرت خدا. میزنیم به حساب ِ فال نیک زندگیمون.

پ.ن: ببخشید اگر تند نوشتم، مخصوصا خانم های گرامی که این نوشته رو می خونند . ساعت چهار بامداد هست و اعصاب خوردی نمی ذاره بخوابم- شاید نوشتن قرص خوابم باشه