وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ

و به راستى كه انسان را آفريده‏ايم و مى‏دانيم كه نفسش چه وسوسه‏اى به او میكند، و ما به او از رگ جان نزديكتريم‏ (ق_16)


امروز هم چون همیشه سخت می گذشت، امروز هم چون دیروز بود. هرچند تلاش هایی داشتم اما ناتمام. شب وقتی داشتم توی خیابون قدم می زدم، دلم ناخودآگاه سمت خدا شد و درد و دلم تازه شد

یاد این اواخر عمر افتادم، چون همیشه هنوز هم معتقدم که من دارم تلاش می کنم و سختی هایی که کنون می کشم از پسش فردایی روشن است و نویدی برای آتیه.

الان هم سختی های روحی و اوضاع زندگی حسابی درهم و برهم است و از همه بدتر "فکر" که آزارم می دهد و تازیانه به روح و جسم و جانم. تجربه های تلخی هم از سوی دوستان و بالاخص دوستی خاص در این روزها شده قوزه بالاقوزم.

هیچ امیدی الان نــدارم، هیچ امیدی جز او. اوکه در در تنهاترین تنهاییم هم هست و تازه در این هنگامه جوشان تر و محسوس تر. البته به عقل ِ ناقص ِ زمینی خودم اینگونه است وگرنه او همیشه هست و ما از او دوریم و غافل.... وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ :: و ما به او از رگ جان نزديكتريم.

بله او جبران تمام نداشته های ماست.


یکی از آخرین نوشته هایم با همین محتوا یکی است :

ثانیه ها از پی هم چون تیک تاک ساعت ، جاری اند سوی گذشته و ماییم و حال و آینده

من اما هنوز در همان حس و حالم ؛ حتی وقتی این پست را نوشتم : چه کنم !؟  

باورم نمیشد الان خودم چنین سردرگم باشم. البته تلاش بی نتیجه حتما حکمتی در پی اش وجود دارد. خوب یا بـدش را نمی دانم، اما مطمئنا این دوره هم به سر می آید.

نــمی دانم ؛ اما هرچه هست به فال نیک می گیریم و با تلاش همیشگی و با امید دوران سپــری می کنیم

می توان گفت که تنها تکیه گاه من الان این آیه شریفه است :

وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ     ::    و ما به او از رگ جان نزديكتريم




پ.ن : نمی دانم چرا اما عادتم شده وقتی صبح که از خواب بیدار میشوم در دم میگویم : خدایا خودت رحم کن. الان هم می گویم

پ.ن2: هنوز هم فکر هجرت رهایم نمی کند، به نگرم این هجرت است که نوید بخش آینده و سرنوشتی دیگر برایم خواهد بود. بله هجـرت. اما چون قبل باز هم می پرسم از خود :: مقصد بعدی حرکت کجاست؟

پ.ن3: نمی دانم چرا این روزها عطش خواندن رهایم نمی کند. واقعا زجری شیرین است این اعتیاد (!) فقط خواندن و خواندن و خواندن. دیگر هم مثل سابق داستان و زندگی نامه و مجلات سیاسی و اجتماعی لذت بخش نیست. اکنون فقط و فقط نوشته های پیرامون "حکمت" و "اندیشه" عطشم را تسلی می بخشند و بس. عجب دوره ی درهمی شده خدایا