از ویژگی‌های تمدن اسلامی عدم تمرکز بود. تا همین اواخر می‌بینیم که در بسیاری از شهرستان‌های کوچک و حتی روستاهای ایران، مدارس علوم اسلامی وجود داشت که در آن رشته‌های گوناگون علوم قدیمیه، از فلسفه و فقه و اصول و کلام و تفسیر و حتی طب و نجوم و ریاضیات تدریس می‌شد و چه بسا که به یمن حضور یک یا چند تن از بزرگان اساتید و شخصیت‌های برجسته علمی، یک شهر دور افتاده یا یک روستا، کانون جاذبه نیرومندی می‌شد که جویندگان علم و محققان و دانشمندان رده‌های عالی را به سوی خود جذب می‌کرد و حوزه‌های معروف و بزرگی چون بلخ و بخارا و طوس و مشهد و ری و قم و نجف بدان نیاز داشتند و فارغ التحصیلان این حوزه‌ها برای تکمیل تحصیلات خویش مدتی را در محضر این اساتید دور از غوغا می‌گذراندند و در این شهرک‌ها و روستا‌ها مقیم می‌شدند و این شیوه که تا استعدادی، در شهرستانی بشکفد خود را به پایتخت بکشاند و در انبوه شهرت و مقام و ثروت مستحیل شود و بدین گونه، شهرستان‌ها را در فقر معنوی بگذارد و خود را در هیاهوی مرکز استحاله کند، یک بدعت نامبارک است که از مادیگرایی علم و نفی مسئولیت فکر و بیگانگی روح علمی با ایمان و اخلاق ناشی شده است و این بیماری را ما از غرب گرفته‌ایم؛ غربی که به قول فرانسیس بیکن، در آن «علم تلاش و دغدغه همیشگی‌اش را برای دست یافتن و عشق ورزیدن به حقیقت‌‌ رها کرده است و در پی قدرت روان شده است».


در فرهنگ ما، عالم و معلم، چهره‌ای پیامبرانه داشت و حامل روح قدسی بود و در فرهنگ غربی، یک کارگر فنی یا فروشنده کالایی است که در برابر کارش و کالایش مزد می‌گیرد و اگر مزد بیشتری می‌گیرد، نه به خاطر ارزش معنوی کارش و کالایش است، بلکه از آن روست که زمان درازی را هم که به آموزش و کسب آن صرف کرده است محاسبه می‌کند!

و طبیعی است که چنین کسی همیشه در تلاش بازاریابی، به سوی قطب‌های تجارتی بزرگ جذب شود.

از این روست که می‌بینیم بزرگترین فیلسوف متاخر تاریخ اسلام، حاجی ملاهادی سبزواری، زندگی‌اش و حوزه درسش در سبزوار یک قرن پیش است و حتی در عصر ما، کسانی چون علامه سمنانی و علامه شوشتری صاحب قاموس الرجال در شوشتر و سمنان ساکن بودند، آنجا که حتی امروز، یک کارمند اداره یا آموزگار را باید با قرعه کشی و حق دوری از مرکز و اضافه کار و دیگر لطایف الحیل به شهرستان یا روستا اعزام داشت.

من در اینجا از آن مغز‌ها که به خارج می‌روند و چون بازار گرمتری برای مغز می‌بینند، می‌فروشند و می‌مانند سخنی نمی‌گویم که حتی به دشنام هم نمی‌ارزند و از اینان شریف‌تر، مغز‌هایی که با پول مردم ما و با اشغال صندلی‌های محدود دانشگاه‌های ما طبیب و مهندس می‌شوند و می‌روند تا کارخانه‌های آلمان را بچرخانند و بیماران آمریکایی را معالجه کنند!

طبیعی است که وقتی یک مغز نه اصالت ملی داشته باشد و نه آرمان فکری، به صورت کالایی درآید که لاجرم به دست خریداری می‌افتد که پول بیشتری در کیسه دارد.

و شاید بهتر‌‌ همان که چنین مغزهایی فرار کنند.

در بازارهای برده فروشی قرن ما، خواجگان دیگر بازوی غلامان را نمی‌نگرند، چه، ماشین آنان را از نیروی بازو بی‌نیاز کرده است؛ مغز می‌خرند؛ مغزی که هیچ نداشته باشد و تنها بتواند ماشینشان را بچرخاند.


منبع:
دکتر علی شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی اسلامی، مجموعه آثار ۲۷، انتشارات
الهام، صفحه 243 تا   - 245   (تابناک)