خيلي مهمه كه بتوني درست تصميم بگيري

گاهي سالها نكته اي را تكرار كنان در جان و دل پرورش مي دهم

گاهي سخني و روش و مسكلي را انتخاب ميكنم

گاهي حادثه اي ، حرفي، اشتباهي به من درس ميدهد و من آنرا تجربه مي نامم

گاهي ضمن مطالعه و تاييد محتواي منبع مطالعه، فكر ميكنم نكته اي را دانسته ام و به خاطر مي سپارم

گاهي مشورتي با يك دوست، معلم، رهگذر، ريش سفيد و... كرده و با افتخار در ذهن مرور مي كنم

گاهي نكته اي در كلام انبيا الهي و يا آيه اي از قرآن دلم را مي لرزاند و آنرا به ذهن مي سپارم

گاهي پدرم بي مقدمه ، حرفي و تجربه اي را بيان مي كند و به خاطر مي سپارم

گاهي در وبلاگهاي دوستان ، مطلبي پرمحتوا مشغولم مي كند و فكر ميكنم باز هم ياد گرفتم

گاهي

و حتي گاهي در مشورت با ديگران و گفتمان هاي دوستانه با يقين و تاييد ، داشته هاي ذهني را روي سفره سخن مي ريزم و همه گوش مي شوند و من زبان! آنچنان با شوق و ذوق و اطمينان دم از "من مي دانم" مي زنم كه طرف مقابل فقط مي شوند به خيال اينكه "او راست مي گويد" سخنان را تاييد مي كند كه به خود مي بالم از اين همه دانستن و اطلاعات. از اينكه نه تنها خود مي دانم بلكه به كسي ديگر هم ياد دادم. از اينكه سرشار از تجربه ام {البته واقعيت اينگونه نيست، و من هميشه خود را آماده دانستن مي بينيم


اينكه كجا ، كي ، چه كسي، چرا نكته اي به من آموخت يا برداشت من بود مهم نيست. اين كه ما سطري يا برگه اي از كتابي ارزشمند را بخوانيم و مرحبا بفرستيم و كيفور شويم، مهم نيست. مهم نيست كه به چه طريق تجربه اي را آموخته باشيم ، مهم در عملي كردن است و مهم تر از آن اينكه ، هر كاري زماني و هر تصميمي وقتي و مكاني به خود را مي طلبد و دارد، مهمترين زمان اين بازه، زمان تصميم گيري هايي است كه من انجام مي دهم


متاسفانه در بسياري از مواقع، تمام شنيده ها و تجربه ها و مشورت و مطالعه را در موقع تصميم گيري ناديده مي گيرم و بي توجه به همه آنها تصميمم را ميگيرم، انتخاب ميكنم و برميگزينم. بعد از گذشت زماني كوتاه و يا دراز از اين تصميم گيري، به خود مي آيم و به خودم مي گم :

خيلي مهمه كه بتوني درست تصميم بگيري !؟

اما فايده اي نداره، چون تصميم نادرست رو گرفتم و باز هم به همان تجربه هايم، تجربه اي ديگر اضافه شده است


پ.ن: من خيلي بدم؛ مي بيني چطوري خودم رو بازجويي مي كنم