راستش را به ما نگفتند...

کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک
رهنمونيم به پاي علم دار نکرد

دل به اميد صدايي که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد

راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.

گفتند: تو که بيايي خون به پا مي کني، جوي خون به راه مي اندازي و از کشته پشته مي سازي و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگويند.
ما از همان کودکي، تو را دوست داشتيم. با همه فطرتمان به توعشق مي ورزيديم و با همه وجودمان بي تاب آمدنت بوديم.

عشق تو با سرشت ما عجين شده است و آمدنت، طبيعي ترين و شيرين ترين نيازمان بود.

اما ...اما کسي به ما نگفت که چه گلستاني مي شود جهان، وقتي که تو بيايي.

همه، پيش از آنکه نگاه مهرگستر و دست هاي عاطفه تو را توصيف کنند، شمشير تو را نشانمان دادند.

آري، براي اينکه گل ها و نهال ها رشد کنند، بايد علف هاي هرز را وجين کرد و اين جز با داسي برنده و سهمگين، ممکن نيست.

آري، براي اينکه مظلومان تاريخ، نفسي به راحتي بکشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک ماليد و نسلشان را از روي زمين برچيد.

آري، براي اينکه عدالت بر کرسي بنشيند، سرير ستم آلوده سلطنت را بايد واژگون کرد و به دست نابودي سپرد.

و اينها همه، همان معجزه اي است که تنها از دست تو برمي آيد و تنها با دست تو محقق مي شود.

اما مگر نه اينکه اينها همه مقدمه است براي رسيدن به بهشتي که تو باني آني.

آن بهشت را کسي براي ما ترسيم نکرد.

کسي به ما نگفت که آن ساحل اميد که در پس اين درياي خون نشسته، چگونه ساحلي است؟
 

کسي به ما نگفت وقتي تو بيايي:
 

پرندگان در آشيانه هاي خود جشن مي گيرند و ماهيان درياها شادمان مي شوند و چشمه ساران مي جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مي کند.

به ما نـگفتند وقتي تو بيايي:
 

دل هاي بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت مي کني و عدالت بر همه جا دامن مي گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه کن مي کند و خوي ستمگري و درندگي را محو مي سازد و طوق ذلت بردگي را از گردن خلايق برمي دارد.
به ما نـگفتند وقتي تو بيايي:
ساکنان زمين و آسمان به تو عشق مي ورزند، آسمان بارانش را فرو مي فرستد، زمين، گياهان خود را مي روياند و زندگان آرزو مي کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقيقي را مي ديدند و مي ديدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمين فرو مي فرستد.


به ما نـگفتند وقتي تو بيايي: 

همه امت به آغوش تو پناه مي آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خويش.
... و تو عدالت را آنچنان که بايد و شايد در پهنه جهان مي گستري و خفته اي را بيدار نمي کني و خوني را نمي ريزي.

به ما نـگفتند وقتي تو بيايي:
 

رفاه و آسايشي مي آيد که نظير آن پيش از اين، نيامده است. مال و ثروت آنچنان وفور مي يابد که هر که نزد تو بيايد فوق تصورش، دريافت مي کند.

به ما نـگفتند وقتي تو بيايي:
 

اموال را چون سيل، جاري مي کني و بخشش هاي کلان خويش را هرگز شماره نمي کني.

به ما نـگفتند وقتي تو بيايي:
 

هيچ کس فقير نمي ماند و مردم براي صدقه دادن به دنبال نيازمند مي گردند و پيدا نمي کنند مال را به هر که عرضه مي کنند، مي گويد: بي نيازم.

اي محبوب ازلي و اي معشوق آسماني
ما بي آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانيم و مدينه فاضله حضور تو را بشناسيم تو را دوست مي داريم و به تو عشق مي ورزيم.

چون عشق تو با سرشت ها عجين شده بود و آمدنت طبيعي ترين و شيرين ترين نيازمان بود.

ظهور تو بي ترديد بزرگ ترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد کرد.

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدين حسن خداد داد نکرد

نويسنده: سيدمهدي شجاعي
منبع: نشريه همشهري جوان، شماره 318.

جزایر سه گانه ایران و ادعای پوچ امارات+عکس کاریکاتور

مفهوم "ثانيه" همان "نَفَس" است! ، تيك - تاك .... دَم – بازدم


حالم خاص شده بود

آمدم اینجا

آمدم برای دیدن ثانیه ام و نظرات ارائه شده (که نمی دانم چرا اکثریت به صورت خصوصی برایم ارسال می نمایند) را ببینم ، دوست عزیزی با وبلاگ "بهشت سعادت در سراچه ی دل" و نام ِ عبدعاصی نظری برایم داده بودند که آن حال خاصم را ، خاص تــر کرد

.

.

.

" اکنون ثانیه ها را بهتر احساس می کنم "


خيلي قدراين جمله.. كه احتمالا بصورت يك عقيده درآمده را بدانيد. خيلي زياد.

مفهوم " ثانيه" يك جورايي همان " نفس " است!

تيك - تاك .... دم – بازدم

شما در ثانيه هاي زندگي به دنبال چه مي گرديد؟
در ثانيه به چه چيز توجه مي كنيد؟ مي خواهيد به چه چيز برسيد؟
آيا از ثانيه هاي خو راضي هستيد؟

.

.

.

خواسته ام قدرش را بدانم عبد عزیز ، و در تلاشم که همیشه قدر لحظه لحظه های عمر و زندگی ام را بدانم

به تعبیر یکی از دوستان هرکسی ، هر فرد و شخصیتی در تاریخ یک قله افتخار اوج و عزت برای خودش دارد و همگان باید تلاش کنند خود اوج ِ خود را فتح کنند. جالب اینکه این قلّه ی افتخار من با شما هیچ منافات و ضدیتی نـدارد ، هر کس یک قلّه افتخار دارد که باید بدان برسد. فتحش کند و زمین و زمانه خویش را متعالی سازد . اگر هم کسی نتوانست "آن قلّه ی افتخار" برای همیشه بکر و دست نخورده تا قیام قیامت باقی می ماند. هیچ کس را یارای فتح قله ی افتخار کس ِ دیگری نیست. و ما هم باید همیشه همینطور در تلاش و تکاپوی قلّه ی افتخار خویش باشیم

اگر در جامعه یی افراد جامعه همه باهم قلل افتخارشان را فتح کردند آن جامعه می شود نمونه ، پیشرفته ، فرهیخته ، عاقبت به خیر شده و... و اگر تمام مردم هستی در زمانه ایی چنین کاری کنند آن زمانه بر روی زمین میشود بهشت و سرای خوبی ها.

عبد عاصی خطاب به شما به سجاد می گویم که : هفت شهر عشق را عطار گشت و تو اندرخم یک کوچه ایی !!؟

مطالعه آتش به جانم زده ، مرا از خودم محیطم جامعه ام زمانه ام ، دور و بری هایم ، هم دانشگاهی هایم کَــنده و بدبختانه رهایم کرده ؛؛ هاج و واج مانده ام.  قبلا ها هم نوشته ام که زمانی در دوره نوجوانی به یکباره کتابهایم را می زدم به سینه دیوار ، دور می ریختم تنها به این دلیل که "مرا با زمانه ام ناسازگار کرده " و متاسفانه زود سجاد دوران نوجوانی پخته شد. نگاهش عوض شد و کس ِ دیگری شد. و به قول آن مردنکونام(!) خام بدم پخته شدم سوختم !!؟ 

وقتی کلاه که میشود قاضی ، می بینم که هر چه بیشتر می خوانم کمتر دانسته ام ، مطالعه همچون آب دریاست. هرچه بیشتر بنوشی تشنه تری، گداخته تری و سوخته دل تر. و سخن مولایمان که دو تشنه را هرگز سیری نباید ، طالب علم و دنیا ؛ با چشم و دل و جان و از عمق وجود مهـرتایید می زنم و....

"تفکر" آنچه چهارستون قرآن کریم هست را دوست دارم ، اما توانش را نــه !؟  سختم هست که بیشتر ببینم و بدانم ، نگاهم خیره شده به آنچه مردم می نگرند و من نمی بینم و آنچه من می بینم و مردم اطرافم ساده از کنارش می گذرند.

زندگیمان را "نوع دیگری" شروع کردیم. سالها منش و مسلکی داشتیم ، شغلی داشتیم ، شهری و اطرافیانی ، اما همه رفتند ، همه را جا گذاشتیم و شروع دیگری.....همچون کرم ابریشم به امید پـروانه شدن دورخودمان تنیدیم و تنیدیم و تنیدیم. چشم ها بستیم و نفس ها شکستیم در این دوران ِ آخر الزمانه. فقط به امید "فـــردایی بهتر"

روزگاری به امید "نوشتن" بودم . به امید ارائه فکر به وسیله کتاب و اکنون شده ام دانش آموز راه سیما. می خواهم فیلم بسازم . یک کتاب همه جانبه و بگویم.... اما راه ِ بس دور و درازی است و این هفت خان ، رستم می خواهد. باید همچون چشمه ، سنگ های مقابل را صیقل داد ، همراه کرد و آن ها را مسیری برای حرکت

.

روزگار و زمانه شده "سرعت" و "سرقت" !؟

به "سرعت" از تمام "چیزهـا" می گذریم. از کنار نوای بچه یتیمی ، از ظلمی، جوری، اشتباهی، غصبی، حرامی ؛ همه با سرعت در حال "طــی" کردن و "گذشتن" هستند. مکثی وجود نـدارد ، گر "تامل" کنی تو را امّل می نامند مگر بخواهی راهی پیدا کنی برای سرعت بیشتر ، که می شوی دردانه !

و "سارق" ، دزد همه خوبی های ذاتی مان. ذات مان در پس ِ پرده ی امروزی بودن، داشتن ، خوردن، کردن، رفتن، آمدن، بودن، شدن گــم شده و دزدیده شده. هیچ نداریم ولی انگار سلطان داشته هاییم.

.

نه اینوری ها می پسندمان ، نه آنطرفی ها.. درمیانه شده ایم آواره.. ما هم درصدی از این طرفی ها را قبول داریم و هم درصدی از آنطرفی ها را !!؟

"ندانستن" و "ندانستن" آفت جانم شده., به قول شاملو : امروز زندگی را آغاز کن ، به آرامی رو به مردن می کنی ، در پی اینم که مردنم آغاز نـشود


به این کلمات که دقت می کنی ، چه جامعه ایی در پیش چشمانت نمایان می شود :

ترس بزدلانه از شکستِ خود، وحشتِ حقیرانه از پیروزی دیگران، تمایل به عدم موفقیتِ دیگری (که با قبلی فرق دارد)، بخل و حسادت، تنگ‌نظری، زیرپاکشی، دروغ‌گوئی، کتمان حقیقت، ظاهرگرائی، نامهربانی، بدگوئی درباره‌ی شخص غائب، بهانه‌گیری و عیب‌جوئیهای پیش‌پاافتاده، بدگمانی و بددلی، بدخواهی برای دیگران، عدم همکاری، عدم خویشتنداری، پررنگ‌کردنِ نقاط ضعف دیگری در انظارعمومی به‌قصد تحقیر و تخریب شخصیت، عدم اعتماد و بدبینی، شلختگیهای زبانی و بی‌دانشی فاحش، بی‌صبری و بی‌قراری برای کامیابی، ناتوانی در یافتن حوزه‌های مشترک برای همدلی، توطئه و دسیسه برای تخریب دیگری، پرهیز از اقرار به خوبیها و زیبائیها و توانائیهای دیگران، فقدان اعتمادبه نفس، کوشش برای تخریب اعتمادبه‌نفس شخص دارنده، ناشیگری و نابلدیِ مطلق در ارتباط‌گیری اجتماعی با دیگران، عبوس و تلخکام و ابرودرهم‌کشیده، و بسیار مانند این.و...

سعی کنیم بهتر باشیم ، بهتر از دیروز


وقتی شیخ بهایی شعری بدین سان می سرایند ؛ چه مفهومی دارد :

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن

ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن

بخدا که هيچ کس،  را ثمر آنقدر نباشد

که به روي نا اميدي ، در بسته باز کردن


.

همه بکنار ، واقعا نمی دانم در کدام شاخه ام

آن‌کس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آن‌کس که بداند و نداند که بداند / بیدارش نمایید که بس خفته نماند

 

آن‌کس نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند


آن‌کس که نداند و نداند که
نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند



نمی دانم چرا نمی توانم خوب حق مطلب را ادا کنم. اما کلیّتی بیان شد. سپاس از تلنگرتان


پ.ن : الان بعد از سالها پروفایل وبلاگ را به روز کردم ، نوشته شما در باب "ثانیه" همان "نفس" را بدان افزودم ، و سعی مان و بهتر بگویم سعی اعضای بدنم روحم جانم شده این.

نکته


رعایت اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط شرط عقل

.

.

.

علاج درد ، طبیبان ِ آشنا دانند

.

.

همین

تنهایی هایم


اگر تمامی جوانب و رخداد های زندگی در تمام طول عمر خودمان را تجربه بپنـداریم (که همینطور هم باید باشد) هر کسی در هر سن ، شرایط و محیطی دارای کوله باری تجربه تلخ و شیرین هست

پس استفاده از این کوله بار تجربه برای چه هنگامی هست و چگونه !؟

.

.

یکی از اتفاقاتی که در زندگی ام درگیرش هستم ، دخالت "دلــم" در بسیاری از تصمیماتم در قبال رخدادهای زندگی ام هست که تعریف آن برای کسی "تحسین" برایم به ارمغان می آورد (!!) و بنده خدا یادش می رود که می خواست به من راه حل ارائه کند ، و من از اینکه "میدانم" اما "نمی توانم" عمل کنم عاجز شده ام و حتی متضرر.

.

.

وقتی از گیر و دار روزمرگی خارج میشوم و همه دنیا را می بوسم می گذارم کنار ، و خود کنار دیگری در اندیشه بساط می کنم ، می شوم "فرعون خیال" ، میروم با دلم تنها می کنم ، اندیشه می کنم ، گذر عمر را به سان تله فیلی کوتاه بر روی صندلی خلوتگاهم نظاره می کنم و تازه خودم را احساس.

بسیاری مسائل و تلاش برای داشته های کوچک و بزرگ همه ی جوانب زندگی ام را فرا گرفته و "خودم" را فراموش کرده ام. هنوز هم گاهی که دور و برم خلوت می شود به ناگاه "میهمان ناخوانده "ی خلوت گاه خویش می شوم و در ِ دلم را به روی خودم بازمی کنم و دوباره اندیشه هایم را مرور و رویاها و اهدافم را بازبینی می کنم و به جستی از آن دنیای درون خارج می شوم

.

.

اما کاش "آن راه" عظیم و بزرگ وجود داشت و اگر نیست کاش توان ِ ساختن ِ آن راه ، در این "ناهموار" و "شرایط دشوار" ، در من بود

انرژی صلح آمیز هسته ای حق مسلم تمام انسان هاست

در هم و برهم




سخت ، شیرین ، واقعیت و... 
؛؛  بله سخت چون هدفی والا و بزرگتر از هستی ام در "حال" انتخاب کرده ام ، و گیرمانده در منگه ؟ ؛؛ شیرین چون رودی روانم و هر شکستی ، درسی بزرگ برایم و گذران از کنار همه چیز و همه کس و رو به فردا  ؛؛ واقعیت ، بله واقعیت چون میدانم که "چیزی" هست خوب و والا ، و من در پی اش. سراب نیست ، خیال و رویا و خواب نیست و واقعیتی بر فردای عمرم هست  ؛؛ آرزو یا بهتر بگویم هدفی در کالبد روح و جانم ، در بلندای فردایم ، از عمق جانم تا سرحد فلک الافلاک هستی از ابد تا ازل . . . زندگینامه بزرگان سرتاسر درس است و عبرت و من یکی را اکنون به گلچین دارم سید جمال الدین اسدآبادی یکی از بزرگان این مرز و بوم که سی سال از ایران به هند و عثمانی و افغانستان و پاریس  و لندن دوان راهی بود برای یک هدفی والا ، اتحاد اسلامی در جهان اسلام. خستگی ناپذیر و گریزان از مقام و پول و رفاه و پول ، فقط اتحاد مسلمین جهان. اما همین جمال الدین بزرگ با سی سال تلاش وقتی در زندان به نیرنگ کشاندنش و زندانی اش کردند در شهری ، دیگر چون کبوتری رها نبود بال بگشاید و نغمه ی جان و دلش را بخواند ، دیگری آن اهداف بلند در نظرش گم شده بود، و هوایی برای تنفس نذاشت و فکری جز زنده ماندن و مبارزه ؛ آنهم مبارزه با والی شهر ؛ یعنی دیگر سید جمال الدین اسدآبادی نـبود .... تا به دیار باقی شتافت. روحش شاد . . شخصیت از یک سو  و محیط زندگی و انسان های پیرامون ، همیشه تعیین کننده سرنوشت و وسعت فکر یک "نفر" هستند. ابوذری که در مکتب اسلام و پیامبر و امامش تربیت میشود آنگاه میشود "ابوذر اسلام" آنگاه می شود "ابوذر کل مسلمین" و نه انصار و یاران و مهاجرین ؛ هرچند آنها هم بزرگانی بودند و کار بزرگی کردند. در زندگی " ما " هم همیشه همینطور بوده و خواهد بود من همیشه بنابر شخصیت و منشی که داشته ام ، زندگی ام را از خیلی کسان جدا کرده ام . چه دوست باشد ، چه همکلاسی ، چه فامیل و هم خونم و یا ... ؛ اما هیچ گاه گوشه گیر و خلوت گزین نبوده ام ، در وسط هیاهو و غوغا دوست داشتم باشم و بودم ، اما " نـــــه" گفتن را هم خیلی خوب یاد گرفته بودم و اجرا می کردم. الان هم دوران ، دوران نــه گفتن به خیلی از "چیـزهاست". در کوچه و بازاری که آن قدیم ها زندگی می کردیم همه نوع آدمی بود. همه نوع کار شنیعی بود. هر طرفت لق میزد ، کسی بود برایت بنوازد. خلاصه بساط همه چیز بود و آدمش را می خواست ، که آنهم کم نـبود. سیاهی لشگری از "انسان" که رفتند و رفتند و دیگر راه برگشتی نـدارند. انتخاب های اشتباهی که کردند و گوششان هم بدهکار پیرپاتال های سرشار از تجربه و دنیا دیده اما سنتی ، نـبود. غرور جوانی ، جهل عقل ، روح بی وجدان ، درون بی معنویت ، عدم وجود راهنما و یا راهنمای خـر و نادان ، محیط بسته از دنیای واقعیت ، پدران و مادران وقت دلسوز اما بی سواد و بی منش ، دوستان ناباب ، شور و هوس شیطانی و خلاصه یک جمع ِ جـور برای نـابودی "انسان" آنهم از نوع ایرانی و مسلمان و شیعه مسلکش !!؟ در چنین محیطی گزینش سخت بود. از کل وطنت، انتخاب 4 یا 5 دوست سخت تر ، در عمق بی سوادی و نادانی دنبال دانش بود دنبال دانشمند آنهم از نوع آزاده بی مصلحتش بودن سخت بود ، به تمام خوبی ها سوگند سخت بود ، آنهم بیایی انتخاب کنی و بعد ببینی ای بابا ، تو زرد در آمده و کنارش بگذاری -یادم هست یکی از دوستانم را پس از سه سال که هروز با هم بودیم و عمیقا بهش وابسته شده بودم ، به کی باره کنار گذاشتم تنها به دلیل انحرافش- البته در حد و قواره خودمان هم تلاش بسیار کردیم برای بیداری ، تلنگر هامان به لگد رسید ، اما آن نعش های خفته بیدار نشدند و ما به ناچار هجرت کردیم اما نه فیزیکی ، بلکه همانجا بودیم و سفره دلمان را بستیم و مخفی اش کردیم.خیلی سخت اما بسیار شیرین بود که همه نوع جرم و جنایت و جور وفساد را از نزدیک ببینی و لمس کنی و آغشته نشوی. در آن شرایط حتی "شاید بد نباشد" جرمی بزرگ هست بر تمام داشته ها ، یعنی این جمله مساوی بود با روشن کردن کبریتی در کاه انبارترسو نبودم اما در مقابل آن نسل سوخته ی از عقل و شعور -که الان هم جاری و باقی است- ترسان و لرزان ، بی پناه فکری و دلخوش به برخی نسیم های بیداری امیدواری که دمیده می شد و ما حداکثر استفاده را می بردیم. اما بزرگترین بازوی کمکی و هدایتگر همان یار قدیمی و مهربان بود ، کتابسخت بود اما گذشت و خوب هم گذشتو اما اکنون ...!؟همه چیز عوض شده ، فساد و جور شده اند هنجار ، چیز هایی به نام دانش به خورد مردم داده اند و خوراک انسان -این حیوان دوپا- هنوز در آخور جهل است اما آخوری که مزین به زینت هایی شده که آخوز بودنش و در کجا بودنش را مخفی کرده ، اما هنوز این حیوان دوپا سر در آخور جهل دارد. چه از نوع استعمار ، استثمار و یا استحمارش. چه به نام دین ، تفریح سرگرمی ، امپریالیستی ، هوس شهوت ، هنجار ناهنجار ، هدف والا ، خرد جمعی و هرآنچه که هست ؛ هست اما جهلی مزین"پوچ گرایی نو تعریف شده" را در کوچه بازار ، محافل دینی و سیاسی و علمی و تفریحی و ورزشی می توان دید. اما فقط میبینی و در خودت هضمش می کنی. وقتی این ها را دیدم فهمیدم که "دل را باید دریا کرد" و همه چیز را در دریای دل رها. اما نگفتن ها هم حدی دارد ، وقتی هم می گویی حتی به نظر عزیز ترین کسانت هم ناخوشایند می آید. .... الان هم همون دوره قبل داره تکرار میشه. دوباره باید سفره دل رو چید .. دوباره هجرتی در پیش است.. می خواهم در گیرو دار روزمرگی نباشم و افول نکنم ، چاره ای جز هجرت نیست.. فیزیکی بهتر اما نـشد ، روحی. وگرنه ...!؟

فاطمه ، فاطمه است


فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.

وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.

مظهر يك “همسر” در برابر شويش.

مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.

مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.

او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.

نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.

در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.

او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.

این است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.

پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.

نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.


منبع: کتاب زن از دکتر علی شریعتی

ادامه نوشته

دوست داشتن برتر از عشق است!

 

دوست داشتن برتر از عشق است!

دکتر علی شریعتی

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

عشق در غالب دل‌ها، در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح‌ها، برخلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بُعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.

عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سالها بر آن اثر می‌گذارد، اما دوست داشتن در وَرای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش، روز روزگار را دستی نیست...

عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می‌گوید:

"شما بیست سال بر سن معشوقتان بیافزایید، آنگاه تأثیر مستقیم آن را بر احساس‌تان مطالعه کنید"!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را به گونه‌ای دیگر می‌بیند.

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می‌کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و "دیدار و پرهیز"، زنده و نیرومند می‌ماند.

اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است . دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟! یک "خود جوشی ذاتی" است ، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب بسختی می‌لغزد و یا همواره یک جانبه می‌ماند و گاه ، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند، و پس از "آشنا شدن" است که خودمانی می‌شوند، - دو روح ، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد - و سپس طعم خویشاوندی، و بوی خویشاوندی، گرمای خویشاوندی، از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود ، دو همسفر بچشم می‌بینند که به پهن دشت بی‌کرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی "ایمان" در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف - همچون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش‌اش ، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد.

هر لحظه پیام الهام‌های تازه آسمان‌های دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه‌ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند.

عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن" و "اندیشیدن" نیست. اما دوست داشتن ، در اوج معراج‌اش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در "دوست" میبیند و می‌یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن میدهد.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

 

.............................................

اما یک سوال در ذهنم هست که دوست داشتم از دهان دکتر بشنوم :اگر در رابطه و پیوندی یکی عاشق بود و دیگری فقط دوست داشت  تکلیف چیست و قوانین در این زمین بازی چیست ؟  چه کسی در این میانه اشتباه می کند و اگر قاضی وجود داشته باشد حق را به چه کسی می دهد !؟

اما ای کاش همیشه می شد دوست داشت و عاشق نشد.

هرچند که یک لحظه عشق را با تمام دوران دوست داشتن عوض نمی کنم

بخش جدید در ثانیه :: یک زن ::

می خواهم از پس بخش جدیدی را در وبلاگ ثانیه راه اندازی کنم و بخشی از دغدغه هایم را بدان بپردازم. البته به صورت تخصصی تر و بیشتر از قبل و بدین سان از امروز بخش جدید وبلاگ بنام
به وبلاگم افزوده می شود و مطالبی در طی دوران و در انواع متنوع بدان اضافه می نمایم 

در این راه از بزرگان ِ معاصر همانند دکترشهید علی شریعتی و استاد شهید آیت الله مطهری و کلیه افکار امروزی و کهنه پیرامون این موضوع هم بهره خواهم جست و از تحقیقات دانشگاهی تا مشاهیر و بزرگان این راه هم بی نصیب نخواهیم ماند

همانند آنچه در دنیای امروزی و وبلاگ های "خـودی" و "مذهبی" در حال انجام است در پی اثبات حجاب و محجبه بودن و "یک نوع بودن" نیستم و نخواهم بود. یک فرهنگ و قشر خاصی را مطرح نمی کنم که برایم الگو باشند و خودمان را مثل اینان کنیم و بدان شکل در آییم ؛ هدفم همانند بیان دکتر شریعتی که بزرگترین زن عالم را حضرت فاطمه (س) معرفی می کردند می خواهم در این راه کمکی هرچند کوچک بوده و در حد توان "نسیم بیداری" بدمم و اندیشه فاطمی را بشناسم. میخواهم زنی را بشناسم که داشتنش عار بود و الان وسیله ؛ می خواهم زنی را بشناسم که زمانی دختر است پر از احساس و زمانی همسری برای نیم هستی ، و زمانی مادر این زیباترین واژه . البته استفاده ها و سوء استفاده هایی جانبی هم دارد که در اینجا جایش نیست

اندیشه و اندیشیدن را بزرگترین مشکل امروز جامعه مان چه زن و چه مرد می پندارم و خطرناکتر از آن تبدیل شدن هر انسان به عنوان سیاهی لشکر عده ایی ، سازمانی و حزبی و فرهنگی چه قدیم و جدید دراین دنیای حال حاضر ؛ پس بن مایه ی تلاشمان تبیین جایگاه اندیشیدن و تفکر هست و خصوصا در بین بانوان و زنان این سرزمین سراسر مهر و دعوت حضورشان در این ماراتن برای اندیشه

ادعای خاصی هم نداریم ، شروع کرده ایم بدون پشتوانه ای خاص و سابقه تحصیلی یا مطالعاتی خوب اما هدفمان را خوب باور داریم و بدان عشق خواهیم ورزید و با خواست خدا به امید ماحصلی خوب در این راه خواهیم بود

از کلیه وبلاگنویسان و صاحب نظران بدینوسیله دعوت به همکاری می شود که ثانیه را در این راه یاری رسانید.

عصرِ ارتباطات ... باور نکنید لطفا


ما معتقدیم که " عصرِ ارتباطات " نام ِ دروغینی بیش نیست . مثل ِ همان پدر و مادرهایی که دخترهای سبزه ء خود را " سپیده " مینامند و پسرهای کچل خود را " زلف علی " و سندرمِ داون دارهای خود را " فهیم و فهمیه " میخوانند ، سیاستمداران و مدیران و بزرگان ِ بشریت هم به دروغ این عصر را " عصر ِ ارتباطات " مینامند!

این عصر ، عصر ِ " تنهایی و در خود فرو رفتن " است ! اینکه در جیب ِ همه ، از سوپور ِ 80 ساله ء محله ء ما تا بچه های 5 ساله ء مهد کودکی یک تلفن ِ همراه است ، دلیلی بر با هم بودن ِ آدم ها نیست . تلفن ِ همراه ، خیانت به بشریت بود! هیچ کس یک ظهر ِ دلگیرِ جمعه که دلت دارد از سینه در می آید و خفه شدی از بی هم صحبتی ، به تو زنگ نمیزند و نمیپرسد " حالت خوب است ؟ " ، هیچ کس تو را به نوشیدن ِ قهوه های بیمزه ء کافه عکس و یا خوردن کیک های خوشمزه ء کافه فرانسه و یا حرف زدن در کافه سیاه و سپید با آن مدیر ِ بد اخلاقش دعوت نمیکند! هیچ کس نمیگوید بیا با هم برویم جاده چالوس و کباب و ماهی ِ قزل آلا بخوریم .هیچ کس تو را به پیاده ء روی یک عصر ِ بهاری دعوت نمیکند. هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمیشود. اما وقتی گرفتاری ، زنگ میزنند " فلان روز وقت داری فلان کار را برای من بکنی؟ " . سهم ِ ما از ارتباطات ،گسترش ِدردسرها و گرفتاریهایمان است . ما خودمان را عرض میکنیم . ما هم مثل ِ همه ء زن ها به " ه دو چشم " سفارش ِ خرید میدهیم. چند روز پیشترها ، صبح که بیدار شدم دیدم تمام ِ پنجره های خانه را باز کرده ! و کارگران ِ محترم ِ خانه ِ دیوار به دیوارمان به امرِ خطیر ِ تخریب ِ منزل جهت برپایی بنایی 10 طبقه مشغول بودند و من از خاکی که در حلقم رفته بود ، بیدار شدم به واقع!

انقدر عصبانی بودم که ترجیح دادم نه من صدای او را بشنوم و نه او صدای من را! پیامکی (!) بلند بالا حاوی مقادیر ِ زیادی مرحمت و محبت و لطف برایش فرستادم! اما جوابش مرا به فکر برد! " بعد از 8 ماه اس ام اس دادی ! اونم این ؟ " و فکر کردم واقعا 8 ماه است که هیچ" دوستت دارم"ی برایش نفرستاده ام. خب لابد 8 ماه است دوستش ندارم! فکر کردم یعنی 8 ماه است که هیچ " زود تر بیا. دلم تنگ شده " ای برایش نفرستاده ام. و دیدم خب لابد دوست نداشته ام زودتر بیاید و خب حتما دلم برایش تنگ نشده است!

عصر ِ ارتباطات فریب است . ما وسایل ِ ارتباطی را گسترش داده ایم که مادرها هر زمان دلشان خواست به فرزندان ِ بخت برگشته زنگ بزنند که " کدوم گوری هستی ؟ " و زن ها به شوهرهایشان زنگ بزنند " کجایی؟ چرا دیر کردی؟ " و شوهرها زنگ بزنند که " به مامانم زنگ بزن حالش را بپرس " و فرزندها به پدرهایشان بگویند" سر ِ راه برای من سی دی جدید ِ بِن 10 هم بخر با چیپس ِ فلفلی و ماست ِ موسیر! "
ما هی هر روز تنها تر شدیم . هی هر روز منزوی تر شدیم. هی هر روز مجازی تر شدیم. ما در دنیای مجاز غرق شدیم ! ما یادمان رفت به پدربزرگ و مادر بزرگ هایمان سر بزنیم ، چون هر بار که میخواهیم از خانه بیرون برویم ، چراغ ِ اسم یک عالمه از دوستان ِ مجازی ِ ما روشن است و دلمان نمی آید بدون ِ " گپ زدن " با آنها برویم و وقتی " گپ " ِ ما تمام میشود دیگر دیر شده و خسته شده ایم از بس با کی بورد حرف زده ایم!

این گونه است که وب کم ها زیاد میشود و اِسکایپ و اوووو ! (همین است دیگر؟ ) همه گیر تر میشوند و اینگونه است که ما مجازا عاشق ِ " ع " میشویم و "ع " مجازا عاشق ِ " الف " و " واو" میشود و آنها مجازا عاشق ِ دیگرانی که خود مجازا عاشق ِ دیگران ترند!

اینگونه است که ما دلمان نمیخواهد از پشت ِ صفحه بلند شویم مبادا " ع " بیاید و برود و ما نبینیمش! اینگونه است که هی آدم ها تنها تر میشوند. اینگونه است که ما خواهرمان را دو هفته است ندیده ایم و حرف نزده ایم و فقط سه باری مجازا گپ زده ایم.

اینگونه است که نیمه شب میفهمیم پدرمان یک سفر ِ ده روزه به فرنگ دارند و ما نمیدانستیم ، ولی میدانیم ِ دختر ِ فلان دوست ِ ندیده ، دیروز عروسکی خریده است که وقتی دلش را فشار دهی " آی لاو یو " میگوید! و پسر ِ فلان بلاگر تازگی ها نقاشی میکند و عکس نقاشی اش را هم دیده ایم ، اما لباس ِ عروسی ِ همسر برادرمان را ندیده ایم !

اینگونه است که دیگر همسایه از همسایه خبر ندارد . چون صغری خانم دارد به مایکل وب کم میدهد و برای او استریپ تیز! میکند و کبری خانم دارد از فلان سایت ِ خانه داری دستور ِ تهیه ِ دسری که هفته ء پیش در "بفرمایید شام" خیلی مورد استقبال واقع شد را میخواند !

اینگونه است که مردها درمحل ِ کارشان با زنان ِ خانه دار ِ بیکاری که از تنهایی مینالند چت میکنند و آنها را دلداری میدهند و میگویند زندگی همین است دیگر ! و زن هایشان در خانه با مردهای دیگری و از تنهایی و بی توجهی ِ همسران مینالند و دلداری داده میشوند!

" عصرِ ارتباطات " فریبی بیش نیست . باور نکنید لطفا!
منبع : skyway.blogfa.com

ادامه نوشته

جنگ جدید نفت ، انرژی و خلیج فارس


جنگ جدید نفت ، انرژی و خلیج فارس

محسن رضایی



آیا جهان با جنگ جهانی سومی به نام جنگ نفت مواجه هست؟
به جدول زیر نگاه کنید:




متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

الزامات سال «توليد ملي؛حمايت از كار و سرمايه ايراني»


اين نامگذاري در واقع يك نشانه گذاري و سياستگذاري محسوب ميشود كه با توجه به شرايط حال كشور نشان دهنده اهميت مبحث توليد و صيانت از سرمايه هاي داخلي در جهت رشد وتوسعه كشور است اما رسيدن به اين هدف مهم و متعالي مستلزم ملزوماتي است كه نيازمند توجه جدي دولتيان به عنوان مجريان اقتصاد كلان كشور و نيز قوه مقننه بعنوان سياست گذارو قوه قضاييه بعنوان ضابط نظام در عرصه حمايت ازفعاليتهاي سالم اقتصادي است.

ادامه نوشته

روستا ها هم رفتند

رفتیم روستا

از شهر فرار کردیم به سویش

اما

آنجا هم در امان نمانده بود

شده بود شهری برای خودش !؟

نوروز 1391 مبارک باد - وظیفه عید این است ..

 

و این اولین نوشته مان در سال ۱۳۹۱

بودن در کنار همه ی خوبی های به جا مانده از مردمان فرهیخته این سرزمین از ازل پاک سرشت افتخاری است که فقط حدود ۷۰ الی ۸۰ میلیون نفر به صورت بومی وام دار و امانت دار آن هستند و حال که جهانی شده تمامی انسان های کره خاکی از آن بهره می جویند و خواهند داشت

نوشته  نوروز - اثر دکتر علی شریعتی مطالعه کردم ؛ برایم جالب بود و بس شیرین

و حتی دیدی بهتر نسبت به این تاریخ کهن ایران زمین پیدا کردم و بسی افتخار بیش از پیش بدان !؟ حال دوباره نوروز آمد. دوباره بهاری برای طبیعت و تمامی هستی اش هدیه شد

و من دچار تغییرات شگرفی شده ام که از آن بیمناکم

 .

.

قبل از سال در پی یافتن دوستان ۵ تا ۹ سال قبلم افتادم تا دیداری تازه کنم. آنهم جرقه اش از شرکت در عروسی یکی از دوستانم که دوستی قدیمی تر را در آن مجلس دیدم ؛ خورد. آقا سعید را ۶ تا ۷ سالی می شد ندیده بودم با گرم گرفتن یکدفعه یاد دوستان خوب همدیگر را جویا شدیم که برخی را می شناخت و خانه شان را هم بلد بود. فردایش راهی شدیم و خوشبختانه یا متاسفانه دوباره آن تغییر ناگریز من شعله ور تر شد.. دیدن آن ها برایم بسیار درس آموز پندآمور مشوق و حتی مایوس کننده شد. عکس و فیلمی ازشان گرفتم و به خدا سپردمشان.. و خودم غرق در این تغییر و تحولم و گیج و مبهوت منتظر عید

.

.

بهار امسال و تعطیلات آن را برای مطالعه مناسب دیدم.. دو کتاب برای این چند رو انتخاب کردم.. اولی مربوط به جناب آقای محمد محیط طباطبائی بود با این موضوع :: نقش سید جمال الدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین :: که سال انتشار آن با توجه به مقدمه آن برمی گردد به ۱۳۵۰ هـ.ش  و کتاب دیگر  هم مربوط به دکتر علی شریعتی با عنوان :: زن ، فاطمه فاطمه است :: و یک مجله سیاسی فرهنگی بسیار جالب بنام :: نسیم بیداری :: 

و از همه عجیب تر که این ها هم شده اند قـوز بالا قوز و آن آتش شعله ورمان را دمیده و بدان هیزم افکنده اند. و من همچون آتش گرفته ای ساکت و تماشاچی از درون می سوزم و می سازم و از بیرون برق و زرق لباس های عیدم بسیار عادی !؟

.

.

پیام های تبریک نوروز بسیار زیاد بود ؛ تبریک و تبریک و شاد باش بود که از پی هم سرازیر و ما هم ناگریز در پی پاسخی مناسب برای همگان. همه را جمع کردم تا شب عید یک پیام مناسب به نگرخویش به همگان ارسال و تقدیم بدارم. نمی خواستم این فرخنده روز باستانی و ایرانی و قدیمی و به یادگار گذشتگان ِ غیرور مهرپرور و پرعاطفه و صلح دوست به یادگار از پادشاهان دوران قدیم و فلان سال و فلان دوره ها تبریک بگویم. یا ..سین.. های جدید تولید کنم و شعری بگویم و آرزویی و آرزوی برآورده شدن آرزوهایی و یا...  دنبال چیزی دیگری بودم. ولی دقیق نمی دانستم که چه !!!؟

به همین دلیل شروع کردم به مطالعه نهج البلاغه تا از فصاحت و بلاغت سخنان مولا گزینشی داشته باشم اما نشد ! رسیدم به خطبه -- و دیدم انگار تلنگری جانانه خورده ام.. آتشم فرونشست. تاملی لازم بود و تلگنری سخت و شروعی از نــو. خطبه شماره -- را کامل در دفتر زندگانی ام نوشتم و به امید تاثیر پذیری و عبرت گیری ، زیرش را امضا کردم.

تمام که شد چیزی بدین مظمون برای همگان ارسال کردم.. بعدش از خودم بدم آمد که چرا به صورت امر و نهی عید را تبریک گفتی ؛ اما چیزی دیگر به ذهنم نرسید ، پس نوشتم :

نوروز علاوه بر طبیعت و سن و سالمان باید اندیشه مان را تغییر داده متعالی سازد.

وظیفه عید ، این است

عزیزم ، عیدت مبارک

.

.

ولی این چکیده حرفهای دل و ذهن و جانم بود و معنای آن آتش درونی ام ، و کاش ..

 به امید فردا با :: برنامه فردا ::

اندیشه - تفکر - عید نوروز  

 پ.ن : یکی از دوستانم در پاسخ گفت : ببخشید آقا سجاد این شعار عید امساله ما نمی دونیم !؟