حالم خاص شده بود
آمدم اینجا
آمدم برای دیدن ثانیه ام و نظرات ارائه شده (که نمی دانم چرا اکثریت به صورت خصوصی برایم ارسال می نمایند) را ببینم ، دوست عزیزی با وبلاگ "بهشت سعادت در سراچه ی دل" و نام ِ عبدعاصی نظری برایم داده بودند که آن حال خاصم را ، خاص تــر کرد
.
.
.
" اکنون ثانیه ها را بهتر احساس می کنم "
خيلي قدراين جمله.. كه احتمالا بصورت يك عقيده درآمده را بدانيد. خيلي زياد.
مفهوم " ثانيه" يك جورايي همان " نفس " است!
تيك - تاك .... دم – بازدم
شما در ثانيه هاي زندگي به دنبال چه مي گرديد؟
در ثانيه به چه چيز توجه مي كنيد؟ مي خواهيد به چه چيز برسيد؟
آيا از ثانيه هاي خو راضي هستيد؟
.
.
.
خواسته ام قدرش را بدانم عبد عزیز ، و در تلاشم که همیشه قدر لحظه لحظه های عمر و زندگی ام را بدانم
به تعبیر یکی از دوستان هرکسی ، هر فرد و شخصیتی در تاریخ یک قله افتخار اوج و عزت برای خودش دارد و همگان باید تلاش کنند خود اوج ِ خود را فتح کنند. جالب اینکه این قلّه ی افتخار من با شما هیچ منافات و ضدیتی نـدارد ، هر کس یک قلّه افتخار دارد که باید بدان برسد. فتحش کند و زمین و زمانه خویش را متعالی سازد . اگر هم کسی نتوانست "آن قلّه ی افتخار" برای همیشه بکر و دست نخورده تا قیام قیامت باقی می ماند. هیچ کس را یارای فتح قله ی افتخار کس ِ دیگری نیست. و ما هم باید همیشه همینطور در تلاش و تکاپوی قلّه ی افتخار خویش باشیم
اگر در جامعه یی افراد جامعه همه باهم قلل افتخارشان را فتح کردند آن جامعه می شود نمونه ، پیشرفته ، فرهیخته ، عاقبت به خیر شده و... و اگر تمام مردم هستی در زمانه ایی چنین کاری کنند آن زمانه بر روی زمین میشود بهشت و سرای خوبی ها.
عبد عاصی خطاب به شما به سجاد می گویم که : هفت شهر عشق را عطار گشت و تو اندرخم یک کوچه ایی !!؟
مطالعه آتش به جانم زده ، مرا از خودم محیطم جامعه ام زمانه ام ، دور و بری هایم ، هم دانشگاهی هایم کَــنده و بدبختانه رهایم کرده ؛؛ هاج و واج مانده ام. قبلا ها هم نوشته ام که زمانی در دوره نوجوانی به یکباره کتابهایم را می زدم به سینه دیوار ، دور می ریختم تنها به این دلیل که "مرا با زمانه ام ناسازگار کرده " و متاسفانه زود سجاد دوران نوجوانی پخته شد. نگاهش عوض شد و کس ِ دیگری شد. و به قول آن مردنکونام(!) خام بدم پخته شدم سوختم !!؟
وقتی کلاه که میشود قاضی ، می بینم که هر چه بیشتر می خوانم کمتر دانسته ام ، مطالعه همچون آب دریاست. هرچه بیشتر بنوشی تشنه تری، گداخته تری و سوخته دل تر. و سخن مولایمان که دو تشنه را هرگز سیری نباید ، طالب علم و دنیا ؛ با چشم و دل و جان و از عمق وجود مهـرتایید می زنم و....
"تفکر" آنچه چهارستون قرآن کریم هست را دوست دارم ، اما توانش را نــه !؟ سختم هست که بیشتر ببینم و بدانم ، نگاهم خیره شده به آنچه مردم می نگرند و من نمی بینم و آنچه من می بینم و مردم اطرافم ساده از کنارش می گذرند.
زندگیمان را "نوع دیگری" شروع کردیم. سالها منش و مسلکی داشتیم ، شغلی داشتیم ، شهری و اطرافیانی ، اما همه رفتند ، همه را جا گذاشتیم و شروع دیگری.....همچون کرم ابریشم به امید پـروانه شدن دورخودمان تنیدیم و تنیدیم و تنیدیم. چشم ها بستیم و نفس ها شکستیم در این دوران ِ آخر الزمانه. فقط به امید "فـــردایی بهتر"
روزگاری به امید "نوشتن" بودم . به امید ارائه فکر به وسیله کتاب و اکنون شده ام دانش آموز راه سیما. می خواهم فیلم بسازم . یک کتاب همه جانبه و بگویم.... اما راه ِ بس دور و درازی است و این هفت خان ، رستم می خواهد. باید همچون چشمه ، سنگ های مقابل را صیقل داد ، همراه کرد و آن ها را مسیری برای حرکت
.
روزگار و زمانه شده "سرعت" و "سرقت" !؟
به "سرعت" از تمام "چیزهـا" می گذریم. از کنار نوای بچه یتیمی ، از ظلمی، جوری، اشتباهی، غصبی، حرامی ؛ همه با سرعت در حال "طــی" کردن و "گذشتن" هستند. مکثی وجود نـدارد ، گر "تامل" کنی تو را امّل می نامند مگر بخواهی راهی پیدا کنی برای سرعت بیشتر ، که می شوی دردانه !
و "سارق" ، دزد همه خوبی های ذاتی مان. ذات مان در پس ِ پرده ی امروزی بودن، داشتن ، خوردن، کردن، رفتن، آمدن، بودن، شدن گــم شده و دزدیده شده. هیچ نداریم ولی انگار سلطان داشته هاییم.
.
نه اینوری ها می پسندمان ، نه آنطرفی ها.. درمیانه شده ایم آواره.. ما هم درصدی از این طرفی ها را قبول داریم و هم درصدی از آنطرفی ها را !!؟
"ندانستن" و "ندانستن" آفت جانم شده., به قول شاملو : امروز زندگی را آغاز کن ، به آرامی رو به مردن می کنی ، در پی اینم که مردنم آغاز نـشود
به این کلمات که دقت می کنی ، چه جامعه ایی در پیش چشمانت نمایان می شود :
ترس بزدلانه از شکستِ خود، وحشتِ حقیرانه از پیروزی دیگران،
تمایل به عدم موفقیتِ دیگری (که با قبلی فرق دارد)، بخل و حسادت،
تنگنظری، زیرپاکشی، دروغگوئی، کتمان حقیقت، ظاهرگرائی، نامهربانی، بدگوئی
دربارهی شخص غائب، بهانهگیری و عیبجوئیهای پیشپاافتاده، بدگمانی و
بددلی، بدخواهی برای دیگران، عدم همکاری، عدم خویشتنداری، پررنگکردنِ نقاط
ضعف دیگری در انظارعمومی بهقصد تحقیر و تخریب شخصیت، عدم اعتماد و
بدبینی، شلختگیهای زبانی و بیدانشی فاحش، بیصبری و بیقراری برای
کامیابی، ناتوانی در یافتن حوزههای مشترک برای همدلی، توطئه و دسیسه برای
تخریب دیگری، پرهیز از اقرار به خوبیها و زیبائیها و توانائیهای دیگران،
فقدان اعتمادبه نفس، کوشش برای تخریب اعتمادبهنفس شخص دارنده، ناشیگری و
نابلدیِ مطلق در ارتباطگیری اجتماعی با دیگران، عبوس و تلخکام و
ابرودرهمکشیده، و بسیار مانند این.و...
سعی کنیم بهتر باشیم ، بهتر از دیروز
وقتی شیخ بهایی شعری بدین سان می سرایند ؛ چه مفهومی دارد :
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه
رفتن
دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن
ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن
ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن
بخدا که هيچ کس، را ثمر آنقدر نباشد
که به روي نا اميدي ، در بسته باز کردن
.
همه بکنار ، واقعا نمی دانم در کدام شاخه ام
آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند / بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند
نمی دانم چرا نمی توانم خوب حق مطلب را ادا کنم. اما کلیّتی بیان شد. سپاس از تلنگرتان
پ.ن : الان بعد از
سالها پروفایل وبلاگ را به روز کردم ، نوشته شما در باب "ثانیه" همان "نفس"
را بدان افزودم ، و سعی مان و بهتر بگویم سعی اعضای بدنم روحم جانم شده
این.