خيانت ،آخر رابطه با همسر؟

 

خیانت به همسر !؟    حال چه کنیم ؟

 

به‏ رغم تصور بسياري از همسران، بروز خيانت در زندگي مشترک، به معناي رسيدن به بن‏بست نيست،

هنوز مي‏توان ازدواج را از نابودي نجات داد.

شايد خيلي از افرادي که با موضوع خيانت همسر مواجه مي‏شوند، تصور کنند بخشيدن همسر خطا‏کار ، خود خطايي بزرگ‏تر است که تنها باعث مي‏شود همسرشان به خودش اجازه دهد تا اين خطا را بيشتر انجام دهد. در اينکه عده‏اي افراد وجود دارند که واقعا به دنبال سوء استفاده هستند، شکي نيست اما اين قانون در مورد عده ‏زيادي نيز صدق نمي‏کند. احتمالا افرادي که اصرار به نبخشيدن دارند ، متوجه نيستند که اين کار چه آسيب شديدي را به جسم و البته مهم‏تر از آن به روح و روان آنها وارد مي‏کند و علاوه بر آن، چطور زندگي آنها را مختل کرده و آنها را کاملاً از هر چه مي‏تواند باعث شادي‏شان شود ، محروم مي‏کند.

بسياري از مواقع اصرار بر بخشيدن و برداشتن قدم‏هاي مثبت بيشتر به نفع يک نفر است و آن خود ما هستيم!

 

به مطالعه ادامه دهید

ادامه نوشته

به خدا زندگی زیباست

 

سلام دوستان در پست قبلی حسابی ریخته بودم به هم

اما الان خوبم - خوبتر از همیشه

همه شما عزیزان بسیار عالی و زیبا نوشتید برایم

و یکی از دوستان عزیز که خیلی وقته با ایشون در ارتباط هستم نامش در وبلاگنویسی جوجوست! برایم نوشت :

سنگ فرش ها را بکن
خاک را بیرون بریز
بگذار صندوقچه رازت را زیر خاک
و بدان این را
زندگی همین است
دست زندگی ات را بگیر و به آن لبخند بزن
به خدا زندگی زیباست

این نوشته و شعر کوتاه مرهمی عجیب بود به حال و روزم - انگار خالی شدم وقتی اونو خوندم- مثل اینکه سالها بودم دنبال چنین جمله و شعری میگشتم - بگذار صندوقچه رازت را زیر خاک و بدان این را زندگی همین است - خلاصه ممنونم از جوجو (با مدیریت مریم خانم) دوست عزیز و خوبم 

ممنونم از شما دوستان عزیز به خاطر لطفی که داشتین در حق من - خلاصه هرکسی یه زمانی بغضش میشکنه و کاسه صبر لبریز میشه - باید یه جا خالیش کنی و بگی و یا بنویسی - ما هم به جز شما همدم دیگه ای نداشتیم

 به خدا زندگی زیباست . باید دیدم را به زندگی اصلاح کنم - مگه نه ؟

چقدر سخته خدا

 

لطف كن - بخون

و برام بنويس - و در نوشتن هم كم نـزار - تا مي توني بنويس

با اين كه اين همه از خود بي خود نوشتم

اما بازم حرف دلم رو شايد كسي نفهمه

شايد

چقدر سخته خدا، غم غربت

چقدر سخته كه روزهات بيان و برن و بازم بيان و برن

داره چهارشنبه سوري مياد و پشت سرش عيد ، پس خدا كو اين ضوق و ذوق من - كو اين دلخوشي من

مي خوام امروز فقط موج منفي بزنم، همينالان كه دارم اين پست رو مي نويسم، صداي ماشين هاي عروس بوق بوق زنان دارن رد ميشن{و رد هم شدند و رفتند} اما من دارم آهنگ بي كلام كلاسيك گوش ميدم

اينكه چرا از عمرم لذت نمي برم، ممكنه چند تا دليل داشته باشه

- زندگي كردن رو بلد نيستم

- حسابي سرم رو شلوغ كردم با درس و كار و كار و فكر اون هم در غربت

- نداشتن عشق به كسي يا چيزي

- ندانستن

- نفهميدن

- و يا . . .

نمي دونم، اما چند وقتيه حسابي پكرم ، حسابي حال نمكنم يا بهتره بگم صلا حال نمي كنم، يكي از دوستان هم كه دلمون به اون خوش بود الان رفته مسافرت و كسي نيست كه خوش باشيم. انصافا 24 ساعته نيست اما دلم براش خيلي تنگ شده، دوست هم ندارم كه بهش زنگ بزنم، فكر كنم زياد با تلفن ميونه خوبي نداره

بعضي ها چه فكرهايي كه در مورد من نمي كنند، آخه كسي چه مي دونه از دل من،، كسي چه مي دونه كه من .... نمي دونم چرا اينجا هم نمي تونم رازهايي از اين دل بي مروت خودم بنويسم. خيلي دوست داشتم كه كسي منو كامل بشناسه ، دستشو وقتي مي ده بهم حس باور داشته باشه و كاملا منو درك كنه. اما ...

.

اينا رو اگه به حساب مقدمه بذاريد ، مي خوام كه مطلبي رو بگم كه شايد غم دلم باشه شايد هم ....

حتما شما هم سريال مجيد رو ديد، مجيد اصفهاني با يه ننه مهربون كه همه به لهجه شيرين اصفهاني صحبت مي كردند {يادش بخير} چند وقت پيشها ، مجيد رو نشون ميداد كه بزرگ شده و جووني شده براي خودش {البته نسبت به قيافه بچگيش حسابي عوض شده زياد تو دل برو نبود} خلاصه اينكه داشتند نحوه فيلم برداي سكانس ها و مشكلات و خاطرات تلخ و شيرين رو ورق مي زدند، كه يه حرف مجيد بدجوري ذهنم رو خط خطي كرد، مي گفت كه اين فيلم درسته خاطره خوب و شيريني تو ذهن جامعه گذاشته باشه و يه جورايي فرهنگ اصفهان رو زنده كرده باشه، اما براي من زياد خجسته و مارك نـــبود، من تو بچگي بزرگ شدم من خيلي زود چيزهايي رو فهميدم كه نـبايد مي فهميدم. موقعي كه فيلم برداري تموم شد و اين بساط كات نور دوربين حركت از زندگيم رفت كنار، و مثل ساير هم‌سن هام رفتم بيرون و بينشون ديدم كه ...... ؛؛؛ ديدم كه نمي تونم مثل اونا باشم ، نمي تونم مثل اونا لباس بپوشم و ديگه مجيد مجيد نـبود. من يه برشي تو زندگيم خورده بود و جسم كوچيكم به دنياي بزگ ها راه يافته بود و نوجواني من بكل حذف شد

اين حرف هاي كاراكتر مجيد شيرين و نحيف و معصوم خوش لهجه و دل پاك، حسابي رو مغزم رژه مي رفت، الان هم اتفاقي به يادم اومد، اومده بودم كه از دلتنگيم بنويسم اما اين خطوط رقم خورد

راستي اگه متن بالا رو خوندي ميشه بهم بگي :

1- خوش بودن و حال كردن با زندگي يعني چي ؟

2- چي ميشه اگه يه نفر بيشتر از سنش باشه، چش ميشه كه خلق و خوي بزرگتر ها رو داشته باشه، چي ميشه اگه بچه بازي درنياره و حالا با اين همه چي ميشه !‌، چطور مي تونه با زندگي حال كنه !؟

محبوب شوهر خود باشید


چگونه شوهر خود را خوشحال کنیم؟


زنان ایرانی، بانوان مسلمان! یادداشتی که در ادامه خواهید خواند به نکات و مواردی اشاره خواهد نمود تا به شما کمک کند هر چه بیشتر محبوب همسرتان شوید و روابط زناشویی تان، بیش از پیش مسالمت آمیز و توام با خوشحالی و نشاط گردد. عموماً نکات و مطالبی که در اختیار زوجین قرار می گیرد
  .....

متن کامل ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

بزرگترين درس تاريخ اين است كه كسي از آن درس نمي گيرد !؟

بزرگترين درس تاريخ اين است كه كسي از آن درس نمي گيرد

جمله اي است كه بارها و بارها در ذهنم مرور كردم

چندين بار هم در يان خصوص نوشتم

و هزار بار به خودم گفتم : بزرگترين مشكل تو هم همينه


براي اين موضوع يكي از بهترين نوشته هايي كه

ديده ام ، در وبلاگ يكي از دوستان عزيزم

بنام آقاي شفيعي مطهر مي باشد

كه بارها و بارها مطالب زيبا و پرمحتوايشان را

لينك كردم و يا عينا درج شده، يكي از همين سري نگارش هاي اين استاد عزيز

در خصوص موضوع اين پست ما هست كه به شرح ذيل؛ عينا

جهت مطلاعه شما دوستان عزيز درج مي كنم.

لينك مطلب


مشكلات تاريخي يا تاريخ مشكلات؟

 

گفت : ما امروز در كشور خود مشكلات بسياري داريم ؛ اما به نظر تو مشكل ترين مسئله امروز ايران چيست؟ 

گفتم  : يكي از متفكرين مي گويد: ملتي كه تاريخ خود را فراموش مي كند، محكوم به تكرار آن است.  در حالي كه پيشواي بزرگ ما امام علي (ع) ، مومن واقعي را كسي مي داند كه از يك سوراخ دو بار گزيده نمي شود ؛ يعني مومن از رويداد و حوادث درس و عبرت مي گيرد و خود مايه عبرت ديگران نمي شود. 

گفت : پاسخ مرا ندادي و حاشيه رفتي .

گفتم : پاسخ شما دقيقا همين جاست. اگر ما از عقلانيت خود بيشتر كمك بگيريم و رويدادهاي تاريخي را خردمندانه تحليل كنيم ، ناگزير به تكرار حوادث زيانبار نمي شويم . 

گفت : مثلا چه رویدادهایی؟ 

گفتم :  میکادو -امپراتور ژاپن با ناصر الدین شاه قاجار همزمان می زیستند و هر دو به اروپا سفر کردند . وضع هر دو کشور ایران و ژاپن یکسان بود . در آغاز حکومت"می جی "  (همزمان امیرکبیر) در ژاپن فقط ۴ درصد مردم سواد داشتند . ناصرالدین شاه وقتی پیشرفت های اروپا را دید-گفت :

"ما هرگز به پای اروپا نمی رسیم . فقط باید کاری کنیم که مردم ما نفهمند در آن طرف دریاها چه خبر است!!"

  ولی میکادو بعد از مشاهده پیشرفت های اروپا -گفت :

"ما با دو عنصر قناعت و ثبات کار -باید خود را به پای اروپا برسانیم !!" 

   گفت : البته شاهان قاجار هم بیکار نبوده اند و فعالیت های پربرکت و چشمگیری داشته اند - از جمله :

فتحعلی شاه در حرمسرا ۱۵۸ زن داشته - که از آنان ۶۰ پسر و ۴۸ دختر داشت . در موقع مرگ از او ۵۷ پسر و ۴۶ دختر و ۲۹۶ نوه پسری ۲۹۲ نوه دختری باقی ماند !!!

گفتم : از شوخی گذشته نامه ای از عصر ناصرالدین شاه مانده که ناظم الملک از انگلستان به ایشان نوشته و مشکلات و  دردهای آن روز جامعه ایران را ترسیم کرده و با توجه به مطالعه وضع آن روز اروپا راه حل هایی ارائه کرده است . مطالعه و ملاحظه دردنامه ایشان ُ درس تلخی به ما می دهدکه ما ایرانیان در عبرت نگرفتن از تاریخ استعداد خوبی!! داریم. نامه این است:


نامه ناظم الملك از لندن در ۱۳۷ سال پيش

 اين نامه به تاريخ چهاردهم شهر ذي الحجه الحرام 1294 توسط ناظم الملك در لندن تحرير يافته و به عنوان نامه هاي رسمي به تهران ارسال شده است.

در پشت آخرين صفحه آن ناصرالدين شاه به خط خود نوشته است:

انشاءا… تعالي اين پاكت را در حضور ملكم خان باز نمایيد و خوانده شود . در ايران فهميده نمی شود. 


----------------------

متن نامه چنين است:

 جناب رفيق فدايت شوم. می خواهيد بدون طول و تفصيل بنويسم كه چه بايد كرد؟

 جواب بنده از اين قرار است:

از خلق فرنگستان صد كرور پول بگيريد و Administrators از دول فرنگستان صد نفر معلم و محاسب و مهندس و صاحب منصب و...بخواهید.  اين صد نفر معلم و صاحب منصب را در تحت ده نفر وزير ايراني مأمور نمایيد كه Economists وزارتخانه ها و كل شقوق اداره دولت را موافق علوم اين عهد نظم دهند.

 از ممالك فرنگستان بيست كمپاني بزرگ به ايران دعوت نمایيد و به آن ها امتيازات بدهيد كه صد كرور تومان ديگر به ايران بياورند و مشغول شوند به احداث معظم كه در زبان فارسي اسم هم ندارند. و به توسط اين كمپاني ها راههاي آهني ايران را از چندين جا شروع  Economists به راهنمايي اين کنید.

در هر يك از ممالك ايران بانك هاي تجارتي و بانك هاي ملكي و بانك هاي زراعت بسازيد.

 معادن و آب ها و جنگل هاي ايران را موافق همان اصول كه در جميع دول معمول است به كار بيندازيد.

 ديوانخانه هاي تجارتي ما را موافق قواعدي كه مقتضي تجارت اين عهد است، نظم بدهيد.

 رسوم و شرايط تقسيم و تحصيل ماليات ما كه الآن از جمله علوم عميق دنيا شده است ، موافق اين علوم تغيير و ترتيب تازه بدهيد.

 گمر ك هاي داخله ما را به كلي موقوف نمایيد.

 يك اداره مخصوص ترتيب بدهيد. Administrators از براي خالصجات ما .به توسط اين مسئله پول ايران كه يكي از اسباب ناگزير زندگي ملت و الآن معايب آن علاوه بر خرابي تجارت مايه افتضاح دولت شده است نظم بدهيد.

 هزار نفر شاگرد به فرنگستان بفرستيد .نه اين كه مثل سابق هر كدامي دو سه زن بگيرند.

 بلكه تا ده سال در مدرسه های آنجا محبوس بمانند ؛ به طوري كه ثلث آن ها در زير كار بميرند و باقي ديگر آدم شوند. اصول كار اين ها هستند.كارهاي كردني اين ها هستند.

تنظيماتي كه فرنگستان از سفر همايون متوقع بود اين ها هستند.

 شكي نيست كه اگر كسي جرأت بكند و اين مطالب را در مجلس وزراي ما به زبان بياورد همه متفقاً حكم بر سفاهت گوينده خواهند كرد و ليكن جناب شما كه در حق بنده هنوز فی الجمله حسن ظني داريد بايد در اينجا بعضي توضيحات را به دقت گوش بدهيد.

 خيالات و كارهاي فرنگستان عموماً به نظر ما اغراق و عجيب و بي معني می آيند.

 چرا؟سببش اين است كه ما در ايران هوش و ذهن و فراست طبيعي خود را با علوم دنيا به كلي مشتبه كرده ايم. جميع آن مطالب علمي را كه عقلاي ساير ملل به جهت تحصيل آن عمرها صرف می كنند، ما می خواهيم درايران بدون هيچ زحمت و به هوش و ذهن طبيعي خود در آن واحد درك كنيم. اين طرز تحقيق ما يك وقتي چندان عيب نداشت ؛ اما حالا به كلي معيوب است.

كارهاي دنيا يك وقتي ساده بود و هر كس معني آن ها را به حكم هوش و ذهن طبيعي مي توانست به سهولت درك نمايد.

 مهندسي عهد هوشنگ، حسابداني حسن صباح و وزارت كريم خان زند چندان عمق و امتيازي نداشت كه فراست طبيعي نتواند معني آن ها را بفهمد و ليكن در اين عهد تازه به واسطه ترقيات علوم چندان اسباب و معاني عجيب بروز كرده كه هوش طبيعي بدون علم كسي هرگز قادر به ادراك آن ها نخواهد بود.

هوش و ذهن بي علم چگونه می تواند بفهمد كه محالات تلقراف و تصوير عكس را چطور ممكن ساخته اند.

 هوش و ذهن مستوفی هاي كابل چطور مي تواند قبول كند كه در فرانسه دو سه نفر وزراي خود را در يك سال دوهزاركرور پول قرض كردند.

اين ها مطالبي هستند كه به جهت فهميدن دقايق آن ها يك عقل سليم بايد اقلاً سي سال مشغول چندين علوم مختلف باشد.

 ما در ايران از جميع آن علوم تازه كه قانون به كارهاي فرنگستان دارد، بي خبر هستيم .يعني در هيچ مدرسه اي و در هيچ كتاب آن علوم را درس نخوانده ايم؛ وليكن اين بی عملي ما هيچ تقصير نيست.

 وزراي ساير دول نيز از اغلب اين علوم بی خبر هستند. تكليف وزرا به هيچ وجه اين نيست كه داراي جميع علوم باشند. نكته واجب اين است كه هوش و ذهن شخص خود را با علوم دنيا مشتبه نكنند.

در انگليس يك دستگاهي هست كه قدرت و امنيت و جان و ملت انگليس بسته به آن است و اين دستگاه عبارتست از وزارت بحريه.

 در اين اوقات انقلاب و احتمال جنگ عمومي خواستند اين دستگاه را محكم تر و معتبرتر كنند. چه كردند؟ يك شخصي را آوردند وزير بحري كردند كه هرگز در خدمات بحريه و عسكريه نبوده و از اوضاع دريا و كشتي اصلاً اطلاعي ندارد. به همين طور اغلب مي بينيم بر سر دستگا ه هاي بزرگ چنان آدم ها مأمور می شوند كه از علوم مخصوصه آن دستگاه به هيچ وجه بويي نشنيده اند. با وصف وزراي بي ربط ، چطور مي شود كه نظم امور اين ها ساعت به ساعت در ترقي است؟ سببش همان است كه عرض كردم.

وزراي فرنگستان هوش و ذهن خود را با وسعت علوم دنيا مشتبه نمي كنند.

 هر علمي را كه در مدرسه تحصيل نكرده اند بدون خجالت می  گويند ما اين علوم را نخوانده ايم و به حكم اين اعتراف حكيمانه هميشه تحقيق مسائل عمده را رجوع به اصحاب علم مخصوص مي نمايند.

برخلاف اين رسم فرنگستان، ما در ايران تحقيق جميع مسائل را منحصراً رجوع به هوش و ذهن شخصي خود می كنيم.

 در هر كار هوش و سليقه شخصي خود را حكم مطلق قرار می دهيم. علم و تحصيل از براي ما هيچ است. مسائل علمي كه از آن عميق تر و مشكل تر نباشد حكم آن را در آن واحد جاري می كنيم. هيچ لازم نيست از وزراي ما بپرسند كه اين علوم و كمالات را در چه زمان و در چه كتاب تحصيل كرد ه ايد. چون هوش و ذهني كه دارند كافي است. جميع علوم را نخوانده مي دانند.   "نمي دانم" و" نخوانده ام "در زبان ايشان كفر است. دانستن جزو منصب است. خيال می كنند كه اگر احياناً در يك مسئله بگويند نمی دانم شأن و منصب شخص آن ها به كلي خواهد رفت.

قسم مي خورم كه در ميان اين صد نفر فرنگي كه در تهران هستند، يك نفر نيست كه جرأت بكند بگويد من اكونومي پولتيك می دانم، اما جميع اهل درب خانه ما كل اين علوم را در سينه خود مضبوط دارند.

 اگر از سفراي انگليس و فرانسه بپرسيد: بانك را چطور ترتيب می دهند؟ يقيناً بلاتأمل جواب خواهند داد كه اين مطلب علوم مخصوص لازم دارد و ما نخوانده ايم و نمي دانيم. اما اگر اين مسئله را رجوع به مجلس وزرا نمایيم ، نه تنها جميع وزرا بر كل دقايق آن احكام قطعي جاري خواهند كرد بلكه فراش هاي خلوت ما نيز جميع معايب آن رادر آن واحد خواهند شكافت.

ارسطو كه يكي از اعاظم عقول دنيا محسوب می شود هرگاه حالا زنده بشود با جميع عقول خود نمی تواند بدون تحصيل علوم تازه بفهمد استقراض دولتي يعني چه، اما شهاب الملك مرحوم و امثال غير مرحوم او با علم نخوانده همه نكات اين علم را كاملاً مي دانند.

   دول فرنگستان به جهت ترقي علوم اكونومي پولتيك كرورها خرج مي كنند و چندين هزار نفر عمر خود را در تحصيل اين علوم تلف می نمايند تا اين كه چند نفر اكونوميست پيدا می شوند.

 در ايران هيچ احتياج به اين نقل ها نيست ما همه اكونوميست كامل هستيم. بانك و راه آهن و علوم ماليه و علوم اداره همه در نظر ما مثل آب سهل و روشن است.

مادامي كه در ايران وضع تحقيق ما اين است مادامي كه وزراي ما همه علوم را نخوانده می دانند بديهي است كه در ايران هيچ كار تازه ممكن نخواهد بود.

 پس چه بايد كرد؟

 اولاً آن فضول هاي احمق كه مي گويند ما همه اين كارها را فهميده و همه اين علوم را مي دانيم -بايد آن ها را ازمجلس وزرا بيرون كرد.

 ثانياً آن اشخاص باشعور كه می گويند ما از اين علوم بی خبر هستيم، ولي اجراي اين كارها را موافق عقل از براي ايران واجب و ناگزير مي دانيم- بايد دست اين اشخاص را بوسيد و ايشان را مأمور كرد كه اين قبيل كارها را مجرا بدارند.

 سرتان را به تأسف حركت مي دهيد و آهي مي كشيد كه اين ناظم الملك ساده لوح چرا به اين شدت از اوضاع ايران بي خبر است.

 مضموني كه مي خواهيد به من جواب بنويسيد اين است كه:

 اي رفيق اينجا ايران است. اينجا ملك اسلام است .(صد باد صبا اينجا بی سلسله می رقصند). مستوفی ها صد نوع مضمون خواهند گفت، علما پوست ما را خواهند كند.

اين تعرضات كهنه حالا ديگر واقعاً بدتر از فحش است.

 هرگاه اين كارها كه ذكر شد به دين اسلام به قدر ذره  اي مخالفت داشته باشند يا به دستگاه علما سرمويي ضرر برسانند ، يا از مداخل و اعتبار مستوفي ها چيزي كم بكنند، ايراد شما به جا مي شد و ليكن در نيم ساعت می توان مثل آفتاب روشن كرد كه مصلحت ملا و مستوفي و خير دين و دولت در اجراي اين كارها و مجبوراً و منحصراً بسته به اين كارهاست.

 با صد كرور سرمايه و با آن تدابير معجز نما كه ساير دول را غرق نعمت كرده در دو سال محصولات ايران سي چهل مقابل بيشتر خواهد شد.

 يعني حالا هر قدر غله و ابريشم و ترياك و تنباكو به عمل مي آيد، سي چهل مقابل بيشتر شده (ماليات ايران هم سي چهل مقابل زيادتر خواهد شد) و آن وقت ملا و مستوفي، رعيت و لشكر، نوكر و پادشاه در جميع امور خود، چنان وسعتي پيدا خواهند كرد كه از تصور حالت امروزه خود وحشت نمايند.

مطلب را بيش از اين شرح نمی دهم.

 به سليقه بنده كارهاي كردني عبارت از همان چند فقرات است كه ذكر شد.

هر گاه اين كارها را به ميزان ذهن و فراست شخصي خود بسنجيم، شكي نيست كه همه معيوب و مضر و بی معني و محال به نظر خواهد آمد.

 اما هر گاه اين كارها را از روي علوم معينه تحقيق كنيم بلاتأمل تصديق خواهيم كرد كه اجراي آن ها سهل و طبيعي و موافق دين اسلام و متضمن نجات دولت است.

معني اين كارها خواه مقبول خواه مردود و اجراي اين كارها خواه مشكل، خواه آسان جان مطلب اين است كه خارج از اين كارها هرچه بكنيد در فرنگستان بی معني و جز بازيچه و اسباب تمسخر و مايه تضييع عمر دولت نخواهد بود.

.

وقتش را ندارم


مديريت زمان براي افراد پرمشغله

به اين جمله خوب دقت كنيد: «دوست دارم اين كار را انجام دهم؛ اما حيف، وقتش را ندارم»!

تا به حال چند بار اين جمله را گفته‏ايد؟ امروزه مديريت بهينه زمان، براي بسياري از قشرها، مانند كارفرمايان، كارمندان، دانشجويان و حتي خانه‌داران، دردسري بزرگ محسوب مي‌شود و اين افراد اغلب از نداشتن وقت كافي براي انجام كارها، شكايت مي‌كنند.

اولويت‌بندي در كارها، ماهيت بنيادين مديريت زمان است؛ به اين معنا كه بعضي از كارها را بايد اول انجام داد و بعد به كارهاي ديگر پرداخت. هدف‏هاي خود را تعيين، سپس آنها را براساس اهميتشان اولويت‌بندي كنيد. حالا نوبت تعيين يك برنامه زماني، براي اجراي اين اهداف است.

بهره‌بري از زمان و آگاهي در اين زمينه، در هر يك از ما به طرز چشم‌گيري متفاوت است. كارهايي را كه و... 

{متن کامل ادامه مطلب} 

ادامه نوشته

به روز بودن خيلي مهمه !؟

به روز بودن خيلي مهمه !؟

يادم مياد مثل همين عيد مبارك ‌{ميلاد پيامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) } ، مداحي خوش ذوق قبل از شروع مراسمش يه نكته اي رو بيان كرد و نقل به مضمون مي شود اين :

جايي رفته بوديم واسه مولودي خواني ، صاحب مجلس تا ما رو ديد شروع به شادي كرد و گفت : واي كه امروز از همه جا نعمت به سرما ميريزه ؛ آقاي ؟؟؟؟ خوش آمدي. خلاصه با كلي تعريف و تمجيد ما رو نشوندن بالاي مجلس؛ منتظر دستور شروع بوديم تا مولودي رو شروع كنيم كه دوباره صداي صاحب محترم مجلس بلند كه كه : امروز از همه طرف نعمت و شانس به ما و اين مجلس رو آورده، منتظر تحفه ديگري مثل خودم بودم كه با كمال تعجب ديدم ؛ دوسه نفر ساز و ارگ و ... به دست اومدند و كنار ما نشستند ! خلاصه من تازه دوهزاري افتاد كه قضيه از چه قراره. فورا به بهانه اينكه مشكلي پيش اومده و بايد مجلس رو ترك كنم، خودم رو از اون مجلس بيرون كشيدم.

حالا حرف اين بنده خدا اين بود كه : چرا مداح ها و مولودي خوانهاي محترم ، نمي تونند اونقدر تو مجالس ميلاد ائمه دلها رو شاد كنند كه همچين موضوعي پيش بياد و بخوان يه مداح و مولودي خوان را با يك ارگ زن همتراز بدانند و يا حتي بخواهند فقط از ارگ زن استفاده كنند بدون مولودي خوان و ذكر احوالات ائمه. به هر حال در اين دنياي هزاررنگ و باره ، بايستي به روز بود. مثل امروزي ها صحبت كرد و عمل كرد {البته با رعايت حد و حدود عقلاني و عرفي و شرعي} تا كنار گذاشته نشويد

.


متن بالا صرفا نقل قولي بود كه به ذهنم رسيد تا براي شما عرض كنم

امروز فقط اين عيد مبارك رو خدمت تمامي مسلمانان جهان تبريك عرض ميكنم و اميدوارم اين كلام و روش نيك يعني وحدت كلمه به معناي واقعي محقق شود. كه هم اكنون مسلمانان جهان نيازمند اين داروي وحدت هستند

خيلي مهمه كه بتوني درست تصميم بگيري

 

خيلي مهمه كه بتوني درست تصميم بگيري

گاهي سالها نكته اي را تكرار كنان در جان و دل پرورش مي دهم

گاهي سخني و روش و مسكلي را انتخاب ميكنم

گاهي حادثه اي ، حرفي، اشتباهي به من درس ميدهد و من آنرا تجربه مي نامم

گاهي ضمن مطالعه و تاييد محتواي منبع مطالعه، فكر ميكنم نكته اي را دانسته ام و به خاطر مي سپارم

گاهي مشورتي با يك دوست، معلم، رهگذر، ريش سفيد و... كرده و با افتخار در ذهن مرور مي كنم

گاهي نكته اي در كلام انبيا الهي و يا آيه اي از قرآن دلم را مي لرزاند و آنرا به ذهن مي سپارم

گاهي پدرم بي مقدمه ، حرفي و تجربه اي را بيان مي كند و به خاطر مي سپارم

گاهي در وبلاگهاي دوستان ، مطلبي پرمحتوا مشغولم مي كند و فكر ميكنم باز هم ياد گرفتم

گاهي

و حتي گاهي در مشورت با ديگران و گفتمان هاي دوستانه با يقين و تاييد ، داشته هاي ذهني را روي سفره سخن مي ريزم و همه گوش مي شوند و من زبان! آنچنان با شوق و ذوق و اطمينان دم از "من مي دانم" مي زنم كه طرف مقابل فقط مي شوند به خيال اينكه "او راست مي گويد" سخنان را تاييد مي كند كه به خود مي بالم از اين همه دانستن و اطلاعات. از اينكه نه تنها خود مي دانم بلكه به كسي ديگر هم ياد دادم. از اينكه سرشار از تجربه ام {البته واقعيت اينگونه نيست، و من هميشه خود را آماده دانستن مي بينيم


اينكه كجا ، كي ، چه كسي، چرا نكته اي به من آموخت يا برداشت من بود مهم نيست. اين كه ما سطري يا برگه اي از كتابي ارزشمند را بخوانيم و مرحبا بفرستيم و كيفور شويم، مهم نيست. مهم نيست كه به چه طريق تجربه اي را آموخته باشيم ، مهم در عملي كردن است و مهم تر از آن اينكه ، هر كاري زماني و هر تصميمي وقتي و مكاني به خود را مي طلبد و دارد، مهمترين زمان اين بازه، زمان تصميم گيري هايي است كه من انجام مي دهم


متاسفانه در بسياري از مواقع، تمام شنيده ها و تجربه ها و مشورت و مطالعه را در موقع تصميم گيري ناديده مي گيرم و بي توجه به همه آنها تصميمم را ميگيرم، انتخاب ميكنم و برميگزينم. بعد از گذشت زماني كوتاه و يا دراز از اين تصميم گيري، به خود مي آيم و به خودم مي گم :

خيلي مهمه كه بتوني درست تصميم بگيري !؟

اما فايده اي نداره، چون تصميم نادرست رو گرفتم و باز هم به همان تجربه هايم، تجربه اي ديگر اضافه شده است


پ.ن: من خيلي بدم؛ مي بيني چطوري خودم رو بازجويي مي كنم

هنوز اندر خم يك كوچه ام

 

بزرگترين درس تاريخ اين است كه كسي از آن درس نمي گيرد

اين جمله را خيلي وقت است كه شنيده ام و گه گاهي هم از آن استافده مي كنم؛ به دوستان بهنگام گفتمان و مشورت هم ميگم. اما متاسفانه بنده هنوز اندر خم يك كوچه ام. بعد از بيست و اندي سال، فعلا روال شخصيتي ثابت خود را پيدا نـكرده ام، {حال نظر دوستان و آشنايان هرچه مي خواهد باشد منظورم من ديدخودم نسبت به شخصيت و ذات خويش است} فكر مي كنم كه هنوز ثابت قدم نشده ام.

گاهي فكر ميكنم كه شخصيت من «حزب باد است» و به هر كوي و برزني سرك كشيده و با هر نسيمي تغيير مسير داده و هر ساعتش قبله اي ديگر است

اين يك بعد قضيه بود

و موضوع بعدي اين است كه چرا نمي توانم از تجربه هاي خويش استفاده كنم. بارها شده كه .... نــه نـشد !؟ قصدم اين بود كه بگم: هفت شهر عشق را عطار گشت و سجاد اندر خم يك كوچه است . هنوز احساس ميكنم كه تكميل نـشده ام {البته اين حس را سالهاست دارم و بسياري از دوستان مي گويند كه حس سيري ناپذيري داري در اهداف} نمي دانم چگونه بايد خود را سير كنم. هنوز خوب و بد خود را تشخيص نمي دهم

با اينكه صبح ساعت 6:30 بيدار ميشم و سركار و بعد از ظهر هم سركار دوم و بعد دانشگاه و وبگردي و وبلاگنويسي و ورزش {11 شب الي 12:30 } و مطالعه و هزار غم و خم ديگه، اما مثل اينكه گمشده اي دارم. مثل اينكه نميدانم چكار مي كنم. سردرگم هستم.

پ.ن: در پست قبل به معرفي يك گروه اينترنتي جهت استفاده دوستان پرداختيم – البته با كمي دلخوري از اين گروه

پ.ن: گاهي مي نويسم و بعد كه ميخوانم ميبينم كه خيلي كتابي شده، بعد دوباره مي نويسم. قصدم اين هست كه خودموني بنويسم – اما كمي قاطي ميشه . ببخشيد

پ.ن: نه، آنگونه كه مي خواستم نتوانستم بنويسم

گروه كتابهاي فارسي الكترونيك - فارسي زبانان دنيا

 

گاهي بايد ديده ها را بست

من جايي تو اين فضاي سايبري عضو گروهي هستم و آنطور كه از اساسنامه اين گروه نمايان است ؛ مبناي كاري اين گروه ارسال كتاب {به نوعي اشتراك گذاشتن كتب موجود توسط هر فرد } براي اعضاي ديگر اين گروه هست آنهم بدون محدوديت {البته فقط در مواردي كه ضديت با قوانين و موازين جمهوري اسلامي را داشته باشد از ارسال ايميل شما به گروه خودداري مي شود} و در خصوص ارسال كتب مرتبط با آيين و اديان الهي محدوديتي وجود ندارند. بلكه به قول مدير گروه سفارش و تاكيد نيز مي گردد

چند ساليست كه بنده در اين گروه عضو هستم و تقريبا هر روز لينك و يا فايلي از كتابهاي مختلف دريافت ميكنم.  برخي از آنها را مطالعه و بر اعضا گروه درود مي فرستم كه چنين جمعي را ايجاد نموده اند. چند وقت پيش  شروع به ارسال كتاب براي اعضاي محترم گروه كردم، و با ارسال كتابهاي ديني و مذهبي كار خود را آغاز نموده كه متاسفانه با واكنش تند و بي ادبانه و به دور از شان و شخصيت برخي افراد خودخواه و خودبين و مغزخام برخورد كردم. جالب آن كه در خواست داشتند كه بنده ديگر به اين گروه و يا به آنها ايميل نفرستم. خوشبختانه وقتي برخورد مناسب و روشنگرايانه مدير گروه را مشاهده كردم كمي آرام گرفتم كه حداقل مدير گروه اين انديشه هاي باطل را قبول ندارد

راستش موضوعي كه واقعا منو درگير خودش كرد؛ اين بود كه افرادي كه اين برخورد ناشايست را داشتند كساني بودند كه ادعاي روشن‌بيني و زندگي در قرن 21 و گذرازگذشته ها و واقع بيني و برخورد مناسب با فكر و انديشه و ديگر حرف هاي اينچنيني داشتند و سنگ آنرا بر سينه مي كوبيدند. به هر حال در هر گروه و اجتماعي هستند اينچنين افراد مدعي و توخالي(!) كه بايستي توسط ساير اعضا تحمّل شوند.

خلاصه اينكه اين موضوع مقدمه و بهانه ايي بود براي معرفي گروهي كتاب دوست ، كه شاخصه اصلي آنها دو مورد است :

اول : دليل و بهانه ايجاد اين گروه و اشتراك اعضا بر سر كتاب است

دوم: فارس زبان بودن اعضا (اكثريت) كه تقريبا از سرتاسر گيتي عضو هستند. آمريكا – اروپا – آسيا و...

 و اعضاي محترم گروه، دين و آيين و كيشي متفاوت و بلكه مخالف با ديگري دارند كه با ارسال كتاببه سايرين ابراز عقيده مي كنند. من اين روش و روال را بسيار مي‌پسندم

دوستان عزيز وبلاگ ثانيه؛ پيشنهاد مي كنم در اين گروه عضو شده و با ارسال و دريافت كتاب در نشر علم و گسترش گروهي فارسي زبان با هدف انتشار كتاب ؛ از دنياي مجازي لذت ببريد

فقط نكته اي كه لازم است به عنوان چكيده و پيش ذهنيت قبل از اشتراك در اين گروه خدمتتان عرض كنم اين است كه : اگر كسي كتابي و متني مخالف انديشه و آيين و مذهب شما براي گروه ارسال كرد؛ به صورت چكشي عمل ننماييد و به فرد مقابل توهين نكنيد. پيشنهاد اين حقير اين است كه لطفا و خواهشا پاسخي محكم و پرمحتوا و عبرت آموز به ايشان بدهيد آنهم با ارسال كتابي بس پرمحتوا و پرانديشه و يا جوابي بر خواسته از انديشه و استدلالي محكم

لينك عضويت در اين گروه به آدرس زير ايميل بفرستيد:

 persianebooks-subscribe@googlegroups.com

 براي قطع اشتراك مي توانيد به آدرس زير ايميل بفرستيد

persianebooks-unsubscribe@googlegroups.com

براي ارسال نامه براي گروه و اعضاي محترم مي توانيد به آدرس زير ايميل بفرستيد. البته بعد از عضويت

persianebooks@googlegroups.com

.

 ثانيه         -------------        صفحات جداگانه وبلاگ ثانيه

چرخش سخت روزگار در پيچ گرفتاري ديگران

بعد از بیست و اندی سال ؛ اکنون ثانیه ها را بهتر احساس می کنم
ثانیه ها بیانگـر دنیای درونی من است.

.

.

متن بالا در توضيحات وبلاگ به جهت شناخت بنده و خط مشي ام ، آمده است. همانطوري كه عرض كردم ، ثانيه ها بيانگــر دنياي دروني من بوده و خوشحالم كه  ثانيه برايم ارزشمند هستند. خوشحال از اينكه احساس ميكنم با برنامه ام و زندگي مي گذرانم

اما

اما متاسفانه گاها زندگي بر وفق مراد نيست. گاهي با چنان چالشهايي در زندگي روبرو مي شوي كه اميدات را از دست داده و همه چيز را بر باد رفته مي بيني. مشكلات كاري و فشارهاي عصبي (كه واقعا بيش از فشار هاي يدي و بدني انسان را به زانو در مي آورد) از يك سو و زندگي بي بهـره و تلاش بي ثمر دست در دست يكديگر هدفي جز به زانو در آوردن تو ندارند. خلاصه اينكه ...

خلاصه اينكه نمي خوام بگم دنيا تيره و تار ميشه و بادهاي سرخ و سياه شروع به وزيدن مي كنند و ديگر هيچ چيز و هيچ كس مزه و بوي خودش را نداره، همه چيز را خالي و جدا از روح خدا دانسته و بوي مرگ در همه جا استشمام مي شود !!؟  نه اصلا، كه هيچگاه اين نگاه من به دنياي زيبا و وابسته هاي زيباتر نخواهد بود

اگر منظورم را خاص تر بيان كنم مي شود : اطمينان به خودت را از دست ميدهي و كمي (تاكيدمي كنم كمي) نااميد به زندگي نگاه مي كني. گاها خود من هم پياز داغ موضوع را زياد كرده مثلا با دوري از اجتماع و شنيدن آهنگ ها وترانه هايي كه جز مصيبت و اندوه هيچ محتوايي ندارند و از همه مهمتر خودخوري و خيالبافي هاي منفي به بعد منفي قضيه دامن زده و همه درها را به روي خود بسته مي پندارم. گاهي حركتي و كاري انجام مي دهم و به خيال اينكه همه پلهاي پشت سرم خراب شده ، ديگر به فكر اصلاح و يا تغيير روش و منش در گفتار و كردار نمي افتم و به راحتي راه اشتباه را آگاهانه ادامه مي دهم. و جالب تر آنكه در اين مسير يا از هيچ فرد عاقل و بالغ صاحب نظري مشورت نخواسته و يا در صورت مشورت دقيقا با كسي مشورت ميكنم  كه فقط آيه ياس و نااميدي مي خواند

اينها مقدمه اي بود تا بگويم كه ثانيه هاي عزيز زندگي من، آنطوري كه بايد در گذران باشند، نيستند. اين اواخر فقط منفي بافي و خواندن آيه ياس شده كار من. مني كه هميشه دم از اميد و آينده و دل روشني و خنده مي زنم. نه تنها در اين بازه از زمان خود را باخته ام بلكه بر اطرافيان هم ناخودآگاهانه تاثير گذاشته و باعث ناراحتي و دلسردي آنها نيز شده ام.

مشكل من ، مشكلي است كه نمي توانم از پس آن بربيايم. به واقع خودم در ايجاد آن بي تقصيرم و تركشهاي اشتباهات و تصميم هاي ديگران مرا با گرفتاري روبه رو كرده است. با نوشتن اين متن و مرور انديشه هاي خودباوري و اعتقاد؛  نفس راحتي مي كشم ، دوباره جان مي گيرم. اما هنوز سوالي در درون مرا مي خراشد و جوابي براي آن ندارم.

با اينكه من در ايجاد گرفتاري براي خود بي تقصيرم (يا بهتره بگويم در حد 20 درصد مقصرم – بگذار در اين تصميم گيري بي تقصير نباشيم) اكنون با چرخش سخت روزگار در پيچ گرفتاري ايجاد شده توسط ديگران چه كنم !؟

ماجراي ادرار بر جنازه شيخ فضل الله نوري .... !؟

حاشيه :

خيلي وقت بود كه مي خواستم از اين روحاني شهيد و ظلمي كه

در حقش شد بنويسم، اما نميشد. من

قضيه ايشان و رفتار ديگران با اين روحاني رو

مصداق اين دوره و زمونه مي دونم

كسايي كه بي هيچ پروايي ريشه به تيشه مي زنند - هركي به نوعي

منبع

محمدرضا ورزي كه در ساخت سريال هاي تاريخي دستي دارد چندي است سال هاي مشروطه را به تصوير كشيده است.لازم ديدم قبل از آن كه اين سريال به ماجراي اعدام شيخ فضل الله برسد آن جريان را با جزييات بيشتر نقل كنم چون احتمالا تمام اين واقعه در يك سكانس سريال نخواهد گنجيد و اين مطلب هم مثل خيلي از صحنه هاي ديگر در اين سريال بقول معروف شهيد خواهد شد.قضاوت كنيد در مورد مردم آن زمان كه چگونه حق را گم كردند...............

روضه قتلگاه شيخ فضل الله نوري

جالب این جاست كه وقتی محاكمه صورت می گرفت، در بیرون مشغول آماده سازی جایگاه اعدام وی بودند. هنگامی كه می خواستند او را برای اعدام ببرند، اجازه ی خواندن نماز عصر را به وی ندادند و ایشان را به سوی جایگاه اعدام راهنمایی كردند. وقتی به در نظیمه رسید رو به آسمان كرد و گفت: افوّض امری الی الله ان الله بصیر بالعبادو حدود یك ساعت و نیم به غروب روز سیزده رجب 1327 قمری بود. وقتی به پایه ی دار نزدیك شد، برگشت و مستخدم خود را صدا زد و مهرهای خود را به او داد تا خرد كند، مبادا بعد از او به دست دشمنانش بیفتد و برای او پرونده سازی كنند. پس از آن عصا و عبایش را به میان جمعیت انداخت و روی چهارپایه رفت و قریب ده دقیقه برای مردم صحبت كرد و فرمود:

خدایا، تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه باید بگویم به این مردم گفتم خدایا تو خودت شاهد باش كه من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد كردم، گفتند قوطی سیگارش بود.

 خدایا تو خودت شاهد باش كه در این دم آخر باز هم به این مردم می گویم كه مؤسس این اساس لامذهبین هستند كه مردم را فریب داده اند این اساس مخالف اسلام است. محاكمه ی من و شما مردم بماند پیش پیغمبر محمد بن عبدالله(ص). آن گاه عمامه  را از سر برداشته و فرمود:

از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه بر خواهند داشت.


در آستانه ی اعدام یكی از رجال وقت با عجله برای او پیغام آورد كه شما این مشروطه را امضا كنید و خود را از كشتن برهانید و او در جواب فرمود:

دیشب رسول خدا را در خواب دیدم، فرمودند: 

فردا شب مهمان منی. من چنین امضایی نخواهم كرد

طناب دار به گردن وی انداخته شد و لحظاتی بعد پیكر بی جان وی برفراز دار باقی مانده بود. دسته موزیك شروع به نواختن كرد و مردم از جمله پسر شیخ كف می زدند و شادی می كردند. و چه بی احترامی هایی كه به جنازه ی شیخ نكردند. پس از این که آقا، جان تسلیم کرد، دسته موزیک نظمیه پای دار آمد و همان جا وسط حلقه شروع کرد به زدن. مجاهدین با تفنگهایشان همین طور می رقصیدند. شنیدم که بعضی ها می گفتند: "شیخ فضله به درک رفت!" از بالای ایوان نظمیه یک کسی فریاد کشید و به مردم گفت: "همچنین دست بزنید که صدایش توی سفارت به گوشش برسه!" یعنی به گوش محمدعلی شاه.

در اثر تلاطم و طوفان که دائماً جسد را بالای دار تکان می داد، یک مرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش گُرپی به زمین افتاد!

جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه-همه می خواستند خود را به جنازه برسانند؛ دور نعش را گرفند؛ آن قدر با قنداقه تفنگ و لگد به نعش آقا زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهنش روی گونه ها و محاسنش سرازیر شد. هر که هرچه در دست داشت می زد؛ آنهایی که دستشان به نعش نمی رسید، تف می انداختند. یک مرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین، مرد تنومند و چهارشانه ای بود، وارد حیاط نظمیه شد. جلو آمد و بالای جنازه ایستاد، این بی حیا هنوز نرسیده، جلوی همه دگمه های شلوارش را بازکرد و روبروی این همه چشم شرُ شُر به سر و صورت آقا........

سپس یک مردی با لباس مشکی وارد شد، عصا به دست، مقابل سر آقا ایستاد؛ با عصار چادر نماز را از روی آقا پس زد و همین طور که تماشا می کرد به ترکی فحش نثار آقا می کرد. این شخص شارژدافر سفارت عثمانی بود؛ او هم رفت!

 انتقال مخفیانه جنازه شهید به قم 


خانواده ی وی، جنازه ی شیخ را مخفیانه به منزل بردند و در اتاقی در حالی كه غسل و كفن شده بود گذاشتند و آن را تیغه كردند و برای این كه كسی بویی نبرد مراسمی ظاهری گرفتند و جنازه ای غیر واقعی را در قبرستان دفن كردند و صورت قبری برای آن ساختند. پس از هیجده ماه كه مردم كم كم با خبر شده بودند، می آمدند و پشت دیوار فاتحه می خواندندو می رفتند. احتمال خطر از هر سو می رفت،دختر شيخ فضل الله نقل مي كند: دیشب مرحوم آقا را خواب دیدم که خیلی خوش و خندان بود ولی من در همان عالم خواب گریه می کردم، آقا به من گفت: "گریه نکن، همان بلاهایی را که سر سید الشهدا آوردند، سر من هم آوردند. اینها می خواهند نعش مرا دربیاورند تا درنیاورده اند زود آن را به قم بفرست."

 جنازه ی مطهر شیخ را بعد از 18 ماه بدون آن كه كم ترین آسیبی دیده باشد از آن اتاق در آورده و مخفیانه به قم انتقال دادند. سپس در مقبره ای كه قبلاً در صحن مطهر تدارك دیده بود، دفن كردند.عكس فوق مربوط به مزار ايشان در صحن حرم معصومه است همان صحني كه ايوان آيينه در آن قرار دارد....


همانطوري كه پيشبيني مي شد اين صحنه هم در اين سريال شهيد شد...........

بعد از اون که در مورد اعدام شیخ فضل الله نوری نوشتم  و پس از آن نیز این قسمت سریال پخش شد (که هجوم بی سابقه ای از طریق سرچ  شیخ فضل الله  به این وبلاگ صورت گرفت)یکی توی نظرات پرسیده بود پسر شیخ فضل الله نوری از چه جهت پای چوبه دار دست می زده است؟

نقل این ماجرا هم خالی از لطف نیست:
داستان پسر شیخ فضل الله نوری (رحمه الله): این قضیه مثال صریحی از تأثیر لقمه حرام است. وقتی از شیخ بزرگوار می پرسند شما که از مدافعان حریم اهل بیت عصمت و طهارتید، شما که از مدافعان دین مبین اسلام هستید پس چرا فرزند شما از مخالفان شما و دین و مذهب تشیّع است؟ فرزندی که اقدام به دستگیری پدر و به دار آویختن او کرد و پای دار پدر کف زد و رقصید.
جواب می گوید: در دوران طفولیت مادرش بیمار شد و به هر صورت نتوانست به او شیر بدهد. لاجرم دایه ای گرفتند برای او و او را شیر می داد بعدها فهمیدم که آن دایه ناصبی بوده و از دشمنان حضرت علی(علیه السّلام) ، همان موقع من ترسیدم و انتظار چنین روز و ایامی را می کشیدم.

صفحات جداگانه ثانيه

خبر فوري و مهم : عبدالمالك ريگي دستگير شد

خبر خوشي كه امروز در صدر اخبار داخلي و خارجي قرار گرفت اين بود :

عبدالمالك ريگي دستگير شد

انتشار اين خبر باعث خوشحالي است. اين مفسد في الارض ، اين آدم كش خودفروخته بالاخره و پس از سالها به دست سربازان گمنام امام زمان (عج) دست گير شد.

بنده به نوبه خودم اين اقدام وزارت اطلاعات را ستوده و آن را گامي در راه اعتلاي عزت و اقتدار كشور خويش دانسته و خواهان چنين اقداماتي در قبال تروريسم هاي شمال غربي ايران نيز هستم

بنده فيلم كشتار و اقدامات اين گروه خبيث به سركردگي عبدالمالك ريگي را بارها ديده ام. اقداماتي وحشيانه غير انساني، كه دل هر انساني را مي آزارد. البته ناگفته نماند كه بر اساس اطلاعات ارائه دشه توسط وزير محترم اطلاعات ، وابستگي اين فرد به كشور هاي غربي و ساپورت مالي و اطلاعاتي از طرف غربي ها علي الخصوص آمريكا و انگليس ثابت شده كه به زودي اين اسناد به صورت عمومي انتشار خواهد يافت.

در لحظه اول و شنيدن خبر دستگيري عبدالمالك ريگي ؛ به نظرم رسيد كه بايستي اون رو فورا اعدام كرده تا تلافي قسمتي از مصيبت هاي خانواده هاي عزادار كه عزيزانشان توسط اين فرد و گروهكش شهيد شده اند باشد؛ اما كمي كه گذشت ديدم نه، درست نيست كه ريگي بميرد بلكه بايد اونو تخليه اطلاعاتي بكنند و سرمنشا و حاميان اون رو پيدا كنند و يه شكايت نامه بين المللي عليه حاميان مالي و اطلاعاتي اين فرد تروريسم در دادگاه هاي به اصطلاح بين المللي ارائه كنند

اميد كه همين طور خواهد بود

منتظر خبر خوب ديگري هستيم

- - - - - - -- -- - - --- -- -- - -- - -- - -- -- - -- - - - - -- -

لطفا از صفحات جداگانه وبلاگ بازديد فرماييد

ضرب المثل ها

ضرب المثل ها ؛ ادامه مطلب

ادامه نوشته

سرويس جي ميل gmail‌ مسدود شد

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/8/86/Gmail.png

Gmail جيميل بسته شد !؟

اين خبر واقعا واقعيت داره

دست اندركاران و مصلحان آي تي براي عموم مردم ايران، تصميم گرفتند به دلايل ايكس و ... كه مطمئنا به صلاح من و شما خواهد بود (!) اين سرويس بي نظير پست الكترونيك رو مسدود نمايند

البته يكي از اين دلايل سوق يافتن كاربران داخلي براي استفاده از ايميل داخلي و به قولي ملي است كه در اين بين بايد گفت كه حالا بيا بگرديم باقالي فروشو !   آخه كدوم اميل داخلي

بنده شديدا به كار اعتراض دارم. لطفا دسترسي به جيميل را آزاد كنيد

خيلي دوست دارم افراد دخيل در اين امر خير را ببينم !؟