برای این روزهای کشور و حال و هوای عمومی و اخبار متنوع منتشره و سخنرانی های متعدد ، داستانی جالب را در وبلاگ قرار میدهم که امیدوارم  پس از مطالعه نظرتون رو برام بنویسید چرا که ....


مورچه‏اى بر صفحه كاغذى مى‏رفت.

از نقش‏ها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد. آيا اين نقش‏ها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت.

مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ.

نزد مورچگان ديگر رفت و گفت: مرا حقيقت آشكار شد.
گفتند: كدام حقيقت؟
گفت : بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زير داريم، فقط صفحه مى‏بينيم؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم، قلمى روان خواهيم ديد كه مى‏چرخد و نقش و نگار مى‏آفريند.

در ميان مورچگان، يكى خنديد.
سبب را پرسيدند.
گفت: اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مى‏چرخاند و به هر سوى مى‏گرداند. انصاف بده كه كشف من، عظيم‏تر و شگفت‏تر است.

همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى.
او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند. چه، تاكنون مى‏پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقش‏ها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرى‏اند

اين بار، مورى ديگر گريست .
موران، سبب گريه‏اش را پرسيدند .
گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مى‏زند نه كاغذ. اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است، نه امير . ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مى‏گرداند، به واقع امير است، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران، كى به اميرى مى‏رسند كه او را امير نيست؟

.
.
.
به نظرم این داستان بسیار مرتبط با این روزهاست

و امیدوارم که امیر خود امیر باشد و اسیر امیر دیگری مباشد

تفسیر این داستان و نسبت دادن این داستان به بعضی ها بر عهده شما
چرا که هر کس بر حسب فهم گمانی دارد