(به سوی فردا) یا (انتخاب برای بهتر شدن)

دنیایی که برای خودمان می سازیم ، باید
با توجه به تجربیات گذشته و جهان بینی بدست آمده باشد
حداکثر استفاده از زمان حال ، و نهایت استفاده و لذت از "هم اکنون" باشد و
از سویی دیگر این استفاده از گذشته ولذت ازهم اکنون برای ساختن آینده باشد؛ یعنی تلاش برای آینده
اما این ها کلیاتی هستند که هرکسی قبول داشته و حتی خواستار آن هست
اما تفاوتی که انسان های موفق نسبت به سایر در یک زمانه با اطرافیان و هم خویشان و هم وطنان خود دارند {و حتی این تفاوت در طول قرن ها پایدار و ثابت می ماند} ؛ نه این "خواستن" و تنها "بهترشدن" است. انسان های موفق بزرگ دانشمند و تاثیر گذار بر یک جهان ، همه سه خصلت داشته اند :
پیش از همه و بیش از همه دانستند و مسائل و مشکلات را از هم تمیز دادند و تلاشی شگرف انجام دادند و زحمت ها کشیدند
انسان ، همواره برای اهدافی در تلاش بوده ، چه اهداف درست و چه نادرست ؛ مهمترین قسمت موضوع تلاش ِ انسان هاست. همان چیزی که به دنیا جریان بخشیده و می بخشد و "نبض ِ واقعی ِ هستی ماست" اما هر کس از دید خویش و از مکتب خویش بدان نگاه می کند و حتی گاهی نابودی و استعمار و استثمار و استحمار افراد و قومی دیگر ، راه رسیدن به اهداف برخی می شود و سرافکندن در برابر این ظلم هم منش و عادت کسانی دیگر !؟!

نمی دانم چرا اما هرچه قدر بیشتر می نویسم می بینم که واقعا هیچ نمی دانم !!؟
یکی از مکاتب فلسفی دنیا ، مکتب اگزیستانسیالیسم است. با مقاله ای از دکتر علی شریعتی با این مکتب آشنا شدم. در این مکتب چند نکته کلیدی وجود دارد . اگزیستانسیالیسم ها می گویند که همه چیز اول ماهیت دارد و بعد به وجود می آید الا انسان که ابتدا وجود دارد و سپس ماهیت می یابد.
مثلا درب و پنجره ایی در نظر بگیرد ، ابتدا نقشی از آن به عنوان "ماهیت" در ذهن نجار و یا آهنگر به وجود می آید و بعد از آن به "به وجود" آمده و هستی می یابد. یک مجسمه ، خیابان، ماشین، وسیله و حتی جانوران و گیاهان را در نظر بگیرد. گوسفندی که قرار است به وجودبیاید ابتدا ماهیتی دارد و سپس به وجود می آید. اما ....
اما در انسان برباور اگزیستانسیالیسم ها این بر عکس است : انسان ابتدا به وجود می آید (حال خداوند انسان را آفریده یا فرآیند طبیعت - مهم به وجود آمدن انسان است) و بعد ماهیت آن که کیست و چه میشود و چه منشی دارد مشخص می گردد.
مابقی اگزیستانسیالیسم که (اکثر پیراون این مکتب خدا را باور ندارند) در ادامه مسیر یافتن این ماهیت را مشخص نمی کنند و در واقع اخلاقی که همه انسان ها خوب بدانند و برای همه انسان ها خوب باشد را ، الگو و مسیر به نوعی بر میشمارند.
من هم فقط قسمت اول ِ این مکتب را می توانم قبول کنم و برایش ارزش قائل باشم . قسمت اولی که دو مفهوم هم در پی دارد : ابتدا "مسئولیت" و سپس "دلهـره" ؛ مسئولیتی برای "چگونه شدن" و دلهره ایی" که در این بین به وجود می آید.
بر می گردیم به ابتدای بحث :
زندگیمان در این لحظه هم مربوط به گذشته و هم حال و هم آینده است. و کسانی که از همین لحظه ها برای بهترین شدن استفاده کرده اند. و "شده اند" یا "باخته اند" !؟
ما نیز هم اکنون جزئی از تاریخ هستیم. روزگاری برای گذشتگان آینده و اکنون برای آیندگان ، گذشته خواهیم بود. و تلاشی که خواهیم داشت همه چیز را مشخص می کند.
اگر به باور اگزیستانسیالیسم ها (بخش اول این باور) به این دنیا نگاه کنیم ، هم اکنون ما مسئولیم که این وجود را ماهیت بخشیم. این "انسان" بودن که بیان وجود ماست ، اگر هم لحظه به وجود آید هیچ ماهیتی نـدارد و جسمی آماده برنامه ریزی و انتخاب و تلاش برای بهترین و اعلاترین شدن هست؛ و دلهره ایی که ما به عنوان یک انسان خواهیم داشت برای اینکه اگر این "شدن" ما الگوی دیگر انسان ها باشد ، آیا بهترین است !؟
هر لحظه مان با لحظه دیگر باید متفاوت باشد ، "اگر پیاده هم شده سفر کن، که در ماندن می پوسی" ، پس باید {و علاوه بر باید ، مجبوریم} که در جریان باشیم و حرکت. اما حرکت برای چه و کدام مسیر؟
.
.

همواره در زندگی برنامه ریزی کرده ام و مطالعه که اشتباه نکنم ، ای کاش نگویم اما هنوز مقصد را نشناخته ام. چیزهایی به دست آورده ام اما منش ِ واقعی و "آنچه باید بشوم" را نفهمیده ام.
مفهومی به نام "پویایی دائمی" در زندگی ام را قبول داشته و همواره خواسته ام پویا باشم و به سوی متعالی شدن ، بهتر بودن ، بهتر شدن و این یک سردرگمی بسیار عجیب و سخت برایم رقم زده است. هر گاه حرکتی شروع می کنم و به پایان می رسانم هنوز گرد وخاکش ننشسته ، عرقمان خشک نشده ، به این بنای تازه ساخته ام نگاه می کنم و میبینم که تغییری دوباره ، چکش کاری چندباره و انتخابی بهتر از این ، نیازمندم تا راضی شوم و دلم آرام گیرد. پس شروعی دوباره و روز از نو روزی از نو.
سخت می شود. جوان باشی و از خیلی چیزها بزنی و خیلی چیزها را هم کنار بگذاری برای بهترشدن و شاید بهترین شدن. و این دور گردون که همچنان حکایت باقی است
و من ِ سجاد اکنون در این لحظه برنامه ایی برای خودم دارم و می خواهم بدان برسم
که شاید بهترین باشد
اما ....
مفهوم "ثانيه" همان "نَفَس" است!