قيصر بود توي خيابون داشت راه مي‌رفت كه خواهرش رو با يك پسر ديد. داشتند گل ميگفتند و گل مي‌شنيدند.
دست كرد توي جيبش ، ضامن دار زنجان نبود!
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. گذاشت و رفت. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود توي خيابون داشت مي‌رفت كه ديد پنج تا جوان يك پيرمرد را گرفته اند زير مشت و لگد. د ِ بزن.
دست كشيد به گردنش. ديد رگ كلفت اصلا از اونجا نرفته!.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. گذاشت و رفت. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود پيچيد توي كوچه‌شان. شب بود. ملول بود. منگ بود. دير وقت بود. ديد يك پيرزن توي زباله دارد دنبال نان خشك و غذاي پسماند مي‌گردد. دستش را برد كليد را از جيبش در آورد كه ديد دسته كليد لاي يك گله اسكناس پنج هزار توماني گم شده.
نگاه نكرد. نگاه نكرد. نگاه نكرد. چشم‌هايش خسته نــشد. رفت تو. در را بست. هيچ به خودش نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود توي تاكسي يك جغله بچه مي‌گفت: مفهوم واژه‌ها عوض شده. براي شما وطن مفهومي داشت كه برايش مي‌مرديد. شما براي چع چيزهايي مي‌مرديد ؟ براي خاك؟
قيصر دست كرد توي سينه اش كه مفهوم وطن را، حتي به اندازه اشك و خون به او نشان بدهد. ديد سينه اش خالي از رازهاي قديمي است.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. از ماشين پياده شد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود شب آمد به خانه. با زنش نشستن پاي كامپيوتر، چت كردن. عكس يه غريبه آمد توي «روم زنش». رگ كلفت گردن محو شده بود. زنش براش از مفهوم زندگي مدرن گفت. قيصر رفت گنجه قديمي را بگردد ببيند چيزي از آن همه غيرتي كه پنهان كرده بود، باقي مانده يا نه.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. رفت بخوابد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود روز تولد دخترش بود. دخترش پريد بغل پدر كه خرج افتادي. جشن تولد داريم. چيزي نيست.چهل، پنجاه دختر و پسرن. دختره 16 سالگي‌اش را جشن مي‌گرفت. پرسيد: پسرها كي‌اند؟  دختر گفت: دوست‌هاي دوست‌هايم هستند. خانه را روي سرشان برداشتند. موزيك تند بود. تركاندند. قيصر دست كشيد به سبيل‌هايش. ديد خون نمي‌چكد.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود آمد خانه. پي اين بود به سگش غذا بدهد. يك سگ زينتي خيلي خوشگل. از اين پاكوتاه‌ها و مو بلندها با ده تا زيمبل و زيمبو آويزان از بدنش. يك دفعه يك گربه آمد طرفش. سك قيصر دررفت.
قيصر نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. نه به گربه نه به سگش هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

قيصر بود شب آمد خانه. پسرش هنوز نيامده بود. دم دماي صبح آمد. صورتش تغيير كرده بود. قيصر پرسيد: رفتي سلموني؟ پسرش گفت: سلموني نــه. صد دفعه گفتم دوره سلموني ها ديگر تمام شد، بگو موسسـه زيبايي. سر ميز شام خيلي تو نخ پسره بود. آخرش هم فهميد كه هر چي هست در منطقه ابروست. بله، دستكاري شده بود. شبيه زنش. شبيه دخترش.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشم‌هاش خسته شد. رفت بخوابد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.

همسايه جلوي قيصر را گرفت. گفت: مي‌گويند بچه‌ات هميشه تو فضاست. از پنجره اتاقش هميشه دود به هواست. سرخ پوست شده؟ قيصر گفت: به  مولا  مي‌كشمش. آمد خانه پسره را خواست. هر چه گفت، پسره كتمان كرد. قيصر گفت: مدرك دارم كه تو فضا ديدنت. فقط بگو اين فضا كه پاتوق تو شده، قبلاها اسمش چي بود؟
اين بار پسرقيصر باباشو نگاه كرد. نگاه كرد. نگاه كرد. هيچ چيز نگفت. لبخندي زد كه يعني خيلي پرتي. رفت خوابيد. هزاره سوم بود

قيصر رفت مانتو فروشي. يك مانتو كوتاه خريد. آورد خانه. گذاشت جلويش و تا آنجا كه مي‌توانست مانتو را نصيحت كرد. بيچاره مانتو از فرط خجالت آنقدر بزرگ شد كه توي تن همه گريه مي‌كرد.

من مي‌خواستم مطلبم را با اميدواري به آخر برسونم. اما قيصر را ديدم كه با موي فشن و ريش لنگري و النگو بسته به مچ!!
حالا هزاره سوم را هم اگر ببينم، جرش مي‌دهم.

 مجله امین جامعه