خیلی وقت بود که وقتی برای نوشتن تو ثانیه پیدا نکــرده بودم

خیلی وقت بود که دلم می خواست این اتاقک دنیایِ مجازی ام را به روزم کنم

اوقاتی که دلم می گرفت می اومدم و زندگی نامه رو به قلم در می آوردم ، اما چند وقتیه که دل و دماغِ این کارو هم ندارم (!)

.

همیشه دوست داشتم (و دارم) که تو زندگی ام برنامه ریزی داشته باشم و مطابق با اون برم جلو تا هدف همیشه سرپااَم نگه داره و بجنگم با مشکلات

اما روزگار گاهی چنان دوراهی بهت نشون می ده که می میونی کدوم رو انتخاب کنی - انتخابی که هیچ سنخیتی با هم ندارند . انتخابی که آینده و کسب و کار ، زن و بچه ، فرهنگ ، محل زندگی ، حتی صحبت کردن و آداب معاشرتت رو تحت تاثیر خواهد گذاشت و جهت گیـری اساسی به تمام جوانب زندگی خواهد داد

ما مانده ایم و مشورت های گاه و بی گاه ، ما مانده ایم با دوستانِ عجیب و غریب و متفاوت و دوست داشتنی. مانده ایم با غربت ، مانده ایم با تلاش های کم ثمر ، مانده ایم با . .

اما

امروز خوشحالم -!؟

می خوام این جوری تموم کنم این نوشته رو (!) - تازه فهمیدم خودم رو دوست نــدارم - تازه فهمیدم که سلامتی ام رو دارم به خطر میندازم - تازه فهمیدم که کدوم تلاشها بی ثمر خواهد بود و تازه فهمیـدم که دنیـا قشنگـتر از اونی هست که گاهی فکر میکنم


گاهی

دنیا از همه طرف شروع میکنه به تنگ شدن

و تقّلای اون آدم گرفتار

که تو دنیایی از ندانسـته ها غرق شده

و به هیچ جا نمی رسه

و تنهای تسلای اون آدم ،

خدایی میشه که خودش گفته

یاس از من ، معادله کفـره

یاس از من ، معادله کفـره

یاس از من ، معادله کفـره

یاس از من ، معادله کفـره



اکنون
ثانیه ها را بهتر احساس می کنم
ثانیه
بیانگـر دنیای درونی من است.