شرح حال ثانیه تو این زمان - بدجور میگذره !؟

بد روزگاری شده

من این دسته راستیه ام خیلی اوقات و گاهی سمت چپیه !

خدااااااااااااااااااااااااااا - گاهی کن به ما نگاهی !

 

یک داستان کمی تا نیمه ابری مرتبط :

شرح حال دلقک ----  شرح حال من

 

یه روز یه بیماری میره پیش دکتر روان پزشک و میگه آقای دکتر ، من دنیای بدی دارم ؛ حال و روزم خوش نیست - نا امیدم و همه چیز برام بی مزه و بی طعم و بو شده. با کسی حال نمی کنم و همه برام غریبه هستند و خیلی غمگینم و ناراحت ، به من کمک کنید

دکتر میگه که : دوست من بهت پیشنهاد می کنم به سیرک کنار شهر بری و یه بلیط بگیری بری داخل سیرک. من شنیدم که اونجا دلقکی هست که همه رو انقدر م خندونه تا سرحد مرگ. همه بعد از دیدن برنامه های اون دلقک، تا یک هفته شاد و سرحال هستند. من هم فردا پیش اون خواهم رفت. پیشنهاد می کنم بری اونجا و کمی دلت باز بشه

بیمار میگه : آقای دکتر ، من همون دلقکه هستم !

 


هی بازیگر گریه نکن

ماهمه مون مثل همیم

صبحاکه ازخواب پامیشیم

نقاب به صورت میزنیم



یکی معلم میشه و

یکی میشه خونه به دوش

یکی ترانه سازمیشه

یکی میشه غزل فروش



کهنه نقاب زندگی

تاشب روصورتای ماست

گریه های پشت نقاب

مثل همیشه بی صداست



هرکسی هستی یه دفعه

قد بکش ازپشت نقاب

ازرونوشته حرف نزن

رهاشوازحیله ی خواب



نقش یک دریچه رو

رومیله ی قفس بکش

برای یک بارکه شده

جای خودت نفس بکش



کاشکی می شد تو زندگی

ماخودمون باشیم وبس

تنهابرای یک نگاه

حتی برای یک نفس



تاکی به جای خود ما

نقاب ماحرف بزنه

تاکی سکوت ورج زدن

نقش نمایش منه



هرکسی هستی یه دفعه

قذبکش ازپشت نقاب

ازرونوشته حرف نزن

رهاشوازپیله ی خواب



نقش یک دریچه رو

رومیله ی قفس بکش

برای یک بارکه شده

جای خودت نفس بکش



میخوام همین ترانه رو

روصحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم

جای خودم دادبزنم

هر کی به یک شکل