بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم   (!)

ادامه نوشته

چه بايد آموخت؟


ماييم و انبوهي از علوم و دانستني‌ها و معارف.

چگونه مي‌توان به همة دوست داشتني‌هاي عرصة علم رسيد؟

در اين كه «دانش»، چيز خوبي است، شكي نيست. در اين هم كه علم‌آموزي، كاري پسنديده است، سخني نيست؛ پس هر چه بيشتر، بهتر.


اما مگر مي‌توان همة آموختني‌ها را فرا گرفت؟ مگر ظرفيت ذهن فراگير ما چه‌قدر است؟

مگر مي‌توان همة علوم را دانست و بر آنها احاطه يافت؟

متن کامل در ادامه مطلب  -   پیشنهاد می کنم حتما این مقاله را مطالعه بفرمایید.

ادامه نوشته

در پیری و جوانی  +  تبریک عید قربان

 

اي فرزند !

 هرچند تواني، پير عقل باش. نگويم كه جواني مكن ، ليكن جواني خويشتن‌دار باش؛

و از جواناش پژمرده مباش، كه جوان شاطـر (تند و چالاك و دلاور) نيكو بود، چنانكه ارسطو مي‌گويد : «جواني نوعي از ديوانگي است» 

نيز از جوانان جاهل مباش، كه از چالاكي و دلاوري بلا نخيزد و از جاهلي بلاخـيزد

بهـره‌ي خويش به حسبِ طاقتِ خويش، از روزگارِ خويش بـردار كه چون پير شـوي، خود نـتواني، چنانكه آن پير گفت: « چندين سال خيـره غم خوردم كه چون پير شوم خوب‌رويان مرا نخواهند ، اكنون كه پيـر شدم خود، ايشان را نمي‌خواهم، و اگر تواني نيز خود نزيبـد. و هر چند جوان باشي خداي را - عزّوجلّ- فراموش مكن، و از مرگ ايمن مباش كه مرگ نه به پيـري بود نه به جواني !

اما اي پسـر هشيار باش و به جواني غـرّه مشو، اندر طاعت و معصيت به هرحالي كه باشي از خداي-عزّوجلّ- ياد همي كنو آمرزش همي خواه و از مر همي ترس.

و همه نسشت و برخاست با جوانان مدار، با پيـران نيز مجالست كن و رفيقان و نديمان پيـر و جوان آميخته‌دار تا در جوانان اگر در مستي جواني محالي كنند و گويند، پيران مانع آن شوند. از آنكه پيران چيزها دانند و جوانان ندانند، اگرچه عادت جوانان چنان است كه بر پيران تمسخـر كنند؛

 

عید قربان
عید ایمان و بندگی بر مومنان مبارک باد

ادامه نوشته

ISLAM AND SCIENCE  اسلام و علم


ISLAM AND SCIENCE
اسلام و علم

Western thought today is in the midst of a raging battle between religion and science. It is almost impossible for a western thinker today to accept the fact that there may be a meeting ground between religion and science. The Bible, in which the Christians believe, states that the tree from which the Prophet Adam (‘alaihi salaam) was forbidden to eat was the tree of knowledge. Thus, after he ate from it, he gained certain knowledge that he had not had before. For this reason, Europe spent two centuries arguing whether or not to accept scientific knowledge coming from Muslims......

در صورت تمایل به خواندن کل مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

مهر مادر

جوانى بسيار مغرور و از خود راضى بود، همواره مادرش را رنج مى داد.

بى مهرى او به مادر به جايى رسيد كه روزى ماردش را كه بر اثر پيرى و ضعف ، توان راه رفتن نداشت ، به كول گرفت و بالاى كوه برد و در آنجا نهاد، تا طعمه درندگان بيابان شود.
هنگامى
كه مادر را در آنجا نهاد و از آن كوه سرازير شد تا به خانه باز گردد، مادرش در اين فكر افتاد مبادا پسرم در مسير پرتگاه كوه بيفتد و بدنش خراش بردارد و يا طمعه درندگان گردد! پس، براى پسرش چنين دعا كرد:
خدايا! پسر را از طعمه درندگان و از گزند حوادث حفظ كن ، تا به سلامت به خانه اش باز گردد.

از سوى خداوند به موسى عليه السلام خطاب شد:
اى موسى ! به آن كوه برو و منظره مهر مادرى را ببين . ببين مهر
مادر چه ها مى كند؟ جفا ديده اما دعا مى كند !؟
موسى عليه السلام به آنجا رفت ، وقتى مهر مادرى را دريافت ، احساساتش به جوش و خروش آمد، كه به راستى مادر چقدر مهربان است.
ولى به زودى از خداوند به او وحى كرد كه: اى موسى! من به بندگانم مهربانتر از مادر هستم.


دوباره خطاب آمدى بر كليم ز سوى خداى غفور و رحيم
                    كه موسى از اين مادر دلپريش منم مهربانتر به مخلوق خويش
ولى حيف كاو خودستايى كند ندانسته از من جدايى كند
                   در عين بدى من از آن دل خوشم كه با توبه اى ناز او مى كشم           

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

جستجوگر وبلاگ ثانیه و  مترجم وبلاگ (دست چپ بالا ) می توانند به شما در کندوکاو مطالب وبلاگ و ترجمه وبلاگ به زبان دلخواه کمک کنند

ادامه نوشته

شما بودید چه می کردید

منبع

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

 یک راهب او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد