چگونه !؟
ميخواهم امروزي باشم!
من به عنوان يك جوان دلم ميخواهد هم از مظاهر مد پيروي كنم و در واقع، يك جوان امروزي باشم
و هم از سوي ديگر به ارزشهاي خودم پايبند بمانم و جواني باشم كه هم با جامعه پيش ميرود
و هم به مباني ارزشي پايبند است؛ چطور ميتوانم از تك بعدي بودن بپرهيزم و يك جوان
چند بعدي باشم و در عين حال، به تضاد و تناقض هم نرسم؟
اسلام چه ديدگاهي در مورد مدگرايي دارد؟
لطفا از آخرین پست های وبلاگ نیــز بازدید فرمایید
آهاي آدمها! کسي مرا يادش هست؟
قسمتي ار وصيت نامه ادوارد اديش، يکي از بزرگترين تاجران امريکايي در 76 سالگي
من ادوارد اديش هستم که براي شما مينويسم؛ يکي از بزرگترين تاجران امريکايي؛ با سرمايهاي هنگفت و حسابي بانکي که گاهي خودم هم در شمردن صفرهاي مقابل ارقامش گيج ميشوم! من داراي شم اقتصادي بسيار بالايي هستم و گويا همواره به من الهام ميشود كه چه چيز را معامله کنم؛ تا بيشترين سود از آن من شود. البته تنها شانس و هوش نبود؛ بلكه من تحصيلات دانشگاهي بالايي هم داشتم که شک ندارم سهم مؤثري در موفقيتهاي من داشت.
يادم هست كه وقتي بيست ساله بودم، خيال ميکردم . . .
متن کامل ادامه مطلب
كراك (Crack) چیست ؟
مقدمه : كرك (Crack) كه گاهي راك (Rock) نيز ناميده ميشود، ماده اي محرك است كه از تصفيه كوكائين به دست مي آيد و به اشكال مختلف تدخين (استنشاق دود) ميشود.
اما کراکی که در ایران رایج است از مشتقات هروئین است و در صورتی که بصورت علمی تولید شود از تصفیه هروئین به دست می آید .
كراك مادهاي بيبو است، مصرف آن راحت است و با يك فندك در هر جايي كه باشي ميتواني مصرف كني؛ درست برخلاف مصرف ترياك و يا هروئين است.
اطلاعات کامل و دقیقتر در ادامه مطلب
شيرين، مثل وقت خواب...
خدايا!
کاري کن از پدر و مادرم حساب ببرم؛ انگار که پادشاهان سختگيري هستند. و به آنها خوبي کنم؛ انگار که مادر مهربانشان هستم. تازه اين خوبي کردن و حرف گوش کردن، به نظرم خيلي هم شيرين بيايد؛ شيرين، مثل خواب کسي که خيلي وقت است نخوابيده، خوش طعم، مثل مزة آب توي دهان كسي که خيلي تشنه است؛ طوري بشود که آرزوي آنها را بيشتر از آرزوي خودم بخواهم؛ دلخوشي آنها را بيشتر از خوش بودن دل خودم بخواهم و هر لطف کوچکي به من ميکنند، به نظرم خيلي بزرگ بيايد و هر لطف بزرگي در حقشان ميکنم، به نظرم خيلي کوچک بيايد
خدايا!
صدايم پيش آنها آرام باشد و حرفهايم دوست داشتني باشد و با آنها نرم و لطيف باشم و دلم پر از مهرشان باشد و دوستشان باشم و برايشان دل بسوزانم
خدايا!
به خاطر تربيت کردن من، به خاطر لطفي که به من کردند، بهشان پاداش بده
صحيفة سجاديه، دعاي بيست و چهارم، ترجمه فاطمه شهيدي
اعتیاد یکی از معضلات جامعه کنونی ما شده و متاسفانه با آگاهی های لازم باز هم بسیاز از جوانان و هموطنان به این بلای خانمان سوز گرفتار می شوند.
مثل اینکه اعتیاد و معتاد یکی از اجزای لاینفک جامعه ما شده و همیشه بایستی این معضل را تحمل کرد. اکنون به جرات میتوان گفت بسیاری از قشرهای جامعه دچار این بلا شده اند و متاسفانه اقدامات انجام گرفته برای پیشگیری از روند رو به گسترش اعتیاد کافی نبوده و همچنان بیش از پیش اقشار جامعه {به دلایل مختلف و توجیهات خودراضی کننده} در این دام گرفتار میشوند.
تیتری با عنوان " بابا مامان من معتاد شده ام " در یکی از مجله های ستاد مبارزه با مواد مخدر توجه ام را جلب کرد و به این سوال می اندیشم که آیا واقعا والدین از اعتیاد فرزندان خود بی خبرند؟
جای هیچ تعجبی نیست. روند رو به گسترش اعتیاد - مواد مخدر جدید و صنعتی - وفور مواد در جامعه و ارزانی آن و همچنین دستیابی آسان جوانان عدم آگاهی کافی جوان و خانواده ها - عدم کنترلاولاد از سوی والدین - تفریح شدن قلیان و سیگار و هزاران مورد دیگر کاملا توجیه کننده روند رو به گسترش اعتیاد در جامعه است.
در آرشیو روزنامه همشهری {مربوط به چند سال پیش} از عدم همکاری سازمان ها و ارگانهای دولتی برای مبارزه با موادمخدر در کشور مطلبی را خواندم و اینکه در این گیر و دار چگونه وزات خانه ها و ارگانها نیروی انتظامی را تنها گذاشته و فقط غرق در امور جاری خویش هستند.
اگر اشتباه نکنم دولت سابق ۱۳ وزارت خانه را ملزم به مبارزه با مواد مخدر {فرهنگی - اقتصادی - سیاسی - اجتماعی - بهداشتی - جلوگیری از ورود و پخش مواد - آموزش و پروش نوجوانان و جوانان و ....} کرده بود اما اکنون ما شاهدیم که فقط نیروی انتظامی {و گاها صدا و سیما} با این معضل جدی در تکاپو هستند و علنا" نیروی انتظامی در این عرصه تنها مانده است.
آیا کسی نیست که بگویید این تلاش پلیس قابل تقدیر است اما کافی نیست !؟
متاسفانه جامعه کنونی ما نیز با هنجار شکنی خود هیزم آور این معرکه هست. اگر سری به قلیان خانه های امروز جامعه بزنید متوجه حظور فرزندان و جوانان در کنار بزرگان خویش در قهوه خانه ها و غذاخوری ها خواهید شد که در کنار هم مبادرت به کشیدن قلیان با لذت و به به و چهچه هستند.
بر کسی پوشیده نیست که اعتیاد جامع را به تباهی خواهد کشاند
اما نمیدانم چرا کسی کاری نمیکند !!
آیا واقعا نمی توان این همه سرمایه عظیم را حفظ کرد. آیا نمی توان فرهنگ جامعه را جهت دهی کرد و لازمه این جهت دهی را فراهم نمود.
برزیل اولین کشور جوان دنیاست و ایران دومین کشور جوان دنیا ٬ چرا در هر یک از خیابان ها و کوچه های برزیل یک زمین فوتبال وجود دارد اما در ایران سرآنه زمین فوتبال برای هر جوان ... است !
به تمام مقدسات قسم
ما وامدار این نوع جوانان هستیم
برای جلوگیری از اعتیاد ؛؛ مسئولان - خانواده ها و هر کسی که کاری از دستت برمیآید
دریغ مکن
همان ایرانیانی هستیم که به ایرانی بودنمان افتخار میکنیم - پس کاری بکن !
بزرگترین درس تاریخ این هست که کسی از آن درس نمی گیرد.

در ادامه مطلب - میتوانید عکس های بیشتری را ببینید
قيصر بود توي خيابون داشت راه ميرفت كه خواهرش رو با يك پسر ديد. داشتند گل ميگفتند و گل ميشنيدند.
دست كرد توي جيبش ، ضامن دار زنجان نبود!
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشمهاش خسته شد. گذاشت و رفت. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.
قيصر بود توي خيابون داشت ميرفت كه ديد پنج تا جوان يك پيرمرد را گرفته اند زير مشت و لگد. د ِ بزن.
دست كشيد به گردنش. ديد رگ كلفت اصلا از اونجا نرفته!.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشمهاش خسته شد. گذاشت و رفت. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.
قيصر بود پيچيد توي كوچهشان. شب بود. ملول بود. منگ بود. دير وقت بود. ديد يك پيرزن توي زباله دارد دنبال نان خشك و غذاي پسماند ميگردد. دستش را برد كليد را از جيبش در آورد كه ديد دسته كليد لاي يك گله اسكناس پنج هزار توماني گم شده.
نگاه نكرد. نگاه نكرد. نگاه نكرد. چشمهايش خسته نــشد. رفت تو. در را بست. هيچ به خودش نگفت. هزاره سوم بود.
قيصر بود توي تاكسي يك جغله بچه ميگفت: مفهوم واژهها عوض شده. براي شما وطن مفهومي داشت كه برايش ميمرديد. شما براي چع چيزهايي ميمرديد ؟ براي خاك؟
قيصر دست كرد توي سينه اش كه مفهوم وطن را، حتي به اندازه اشك و خون به او نشان بدهد. ديد سينه اش خالي از رازهاي قديمي است.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشمهاش خسته شد. از ماشين پياده شد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.
قيصر بود شب آمد به خانه. با زنش نشستن پاي كامپيوتر، چت كردن. عكس يه غريبه آمد توي «روم زنش». رگ كلفت گردن محو شده بود. زنش براش از مفهوم زندگي مدرن گفت. قيصر رفت گنجه قديمي را بگردد ببيند چيزي از آن همه غيرتي كه پنهان كرده بود، باقي مانده يا نه.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشمهاش خسته شد. رفت بخوابد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.
قيصر بود روز تولد دخترش بود. دخترش پريد بغل پدر كه خرج افتادي. جشن تولد داريم. چيزي نيست.چهل، پنجاه دختر و پسرن. دختره 16 سالگياش را جشن ميگرفت. پرسيد: پسرها كياند؟ دختر گفت: دوستهاي دوستهايم هستند. خانه را روي سرشان برداشتند. موزيك تند بود. تركاندند. قيصر دست كشيد به سبيلهايش. ديد خون نميچكد.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشمهاش خسته شد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.
قيصر بود آمد خانه. پي اين بود به سگش غذا بدهد. يك سگ زينتي خيلي خوشگل. از اين پاكوتاهها و مو بلندها با ده تا زيمبل و زيمبو آويزان از بدنش. يك دفعه يك گربه آمد طرفش. سك قيصر دررفت.
قيصر نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشمهاش خسته شد. نه به گربه نه به سگش هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.
قيصر بود شب آمد خانه. پسرش هنوز نيامده بود. دم دماي صبح آمد. صورتش تغيير كرده بود. قيصر پرسيد: رفتي سلموني؟ پسرش گفت: سلموني نــه. صد دفعه گفتم دوره سلموني ها ديگر تمام شد، بگو موسسـه زيبايي. سر ميز شام خيلي تو نخ پسره بود. آخرش هم فهميد كه هر چي هست در منطقه ابروست. بله، دستكاري شده بود. شبيه زنش. شبيه دخترش.
نگاه كرد . نگاه كرد. نگاه كرد. چشمهاش خسته شد. رفت بخوابد. هيچ چيز نگفت. هزاره سوم بود.
همسايه جلوي قيصر را گرفت. گفت: ميگويند بچهات هميشه تو فضاست. از پنجره اتاقش هميشه دود به هواست. سرخ پوست شده؟ قيصر گفت: به مولا ميكشمش. آمد خانه پسره را خواست. هر چه گفت، پسره كتمان كرد. قيصر گفت: مدرك دارم كه تو فضا ديدنت. فقط بگو اين فضا كه پاتوق تو شده، قبلاها اسمش چي بود؟
اين بار پسرقيصر باباشو نگاه كرد. نگاه كرد. نگاه كرد. هيچ چيز نگفت. لبخندي زد كه يعني خيلي پرتي. رفت خوابيد. هزاره سوم بود
قيصر رفت مانتو فروشي. يك مانتو كوتاه خريد. آورد خانه. گذاشت جلويش و تا آنجا كه ميتوانست مانتو را نصيحت كرد. بيچاره مانتو از فرط خجالت آنقدر بزرگ شد كه توي تن همه گريه ميكرد.
من ميخواستم مطلبم را با اميدواري به آخر برسونم. اما قيصر را ديدم كه با موي فشن و ريش لنگري و النگو بسته به مچ!!
حالا هزاره سوم را هم اگر ببينم، جرش ميدهم.
مجله امین جامعه
كيومرث صابري فومني (گلآقا)
ننه! سرماي پيرزنكش اومد! . . .